یادبان

دلش شکست !
مستاجر طبقه پایینی مان ، یک تازه عروس و  داماد هستند ،  پسرک از خانواده ی مذهبی و دخترک از این خانواده های آزاد ، چند روز پیش بعد از شش ماه زندگی مشترک ، دعوایشان شد ، همدیگر را شستند و شیک و مجلسی روی  طناب رختی انداختند ، فردایش دخترک اول صبحی ساکش را بست و رفت  . چند روز بعدش پسرک رفت معذرت خواهی و دست زنش را گرفت آورد سر خانه و زندگیش ، دیروز یا شایدم پریروز دخترک  و پسرک را دیدم ، داشتند  از خرید بر می گشتند  ، پسرک می خندید ، و دخترک هم ، ولی خنده های دخترک مثل قبل نبود ، خنده اش یک چیزی کم داشت ، یک چیز که خیال می کنم به این زودی ها بر نمی گردد سر جای اول ِ اولش . بعضی چیزا وقتی شکسته می شوند ، دیگر هیچ وقت مثل روال قبلش نمی شوند ، یکی ش حرمت بین آدمهاست و یکی مهم ترش ، دل آدمی است !

آدم وقتی دلش به هر علتی شکست ، دیگر هیچ وقتِ ، هیچ وقت مثل قبل نمی شود ، شاید وانمود کند ، که هیچ چیزی  نشده ، ولی ترک های دلش که نشان می دهد که یک چیزی شده !

 

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
چه اتفاق جالبناکی ، آدم اینجور آدمها رو میبینه ، به زندگی امیدوار میشه  ، بعد با خودش میگه : دنیا اونقدا هم که فکر می کردم جای بدی نیست !

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
الان تو فولدر گوشیم دیدم که یه پیامک از علی داشتم ، برای سال 91 ، متن پیام ایشان به شرح زیر است  :

الان بیست و هشت شهیریور و اول ذی القعده س ! امیدوارم اولین کسی باشم که این روز رو بهت تبریگ می گه ، مبارکه دخترها ، همه ی دخترها  البته به استثنای طوبی ، این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی !

پ ن : طوبی عمه ته تغاری م هست ، که با علی کلی کَل کَل داره ، فک کنم اون سال با هم بحثشون شده بود که طوبی رو استثنا کرده  !

+ و در آخر روز همه ی دخترهای ایران زمین ، و ایضا عیدتون مبارک

ارسال در تاریخ پنجشنبه ششم شهریور 1393 توسط گلي
الهم ارزقنا از اینا
فکر کنم یکی از بهترین حس های دنیا که خدا می تواند به بنده های مونث خود بدهد ، دادن یک پسر تخس و مغرور 15 ، 16 ساله است .

+ امروز توی ایستگاه خط واحد خانمی را کنار همچین پسری دیدم ، پسر خیلی مغرور ، ابرو را بالا داده و کنار مادرش ایستاده بود ، اگر من جای مادر پسرک بودم حتما یک پس ِ گردنی از نوع محکمش ، پسرک را می زدم و خیلی جدی بهش می گفتم " اول صبحی قیافت رو اونجوری نکنا ! دو حالت بیشتر نداشت ، یا پسرم همه چیزش را حتی دیوانگی هایش را از خودم به ارث برده ، و وقتی پس گردنی را خیلی شیک و مجلسی نوش جان کرد ، با خنده نگاهم می کند " به یه شرط که بریم صبحونه رو با هم بخوریم " خب یک قانون نانوشته بین مردهای ایرانی هست که دلشان می خواهد همیشه صبحانه را بروند کله پزی ، و من هم خیلی جدی بهش می گویم " پس چشاش مال من ها " و مثل دوتا رفیق روزمان را شروع می کنیم .

ولی حالت دومش این است که هیچ چیزش را ازمن به ارث نبرده باشد ،  مثلا همه چیزش را از خانواده پدریش به ارث برده باشد  ، و خیلی بی جنبه و لوس و فیس و افاده ای  باشد ( حالا از کجا فهمیدم که اینها را از  خانواده ی پدری نداشته اش به ارث برده ، چیز زیاد مهمی نیست ، مهم این است که یک فاجعه اتفاق افتاده و پسرک یکی یکدانه ام هیچ چیزش را از من به ارث نبرده )  ، وقتی پس گردنی را خورد با اخم و تخم نگاهم کند و راهش را کج کند و برود مثلا پارک بعد آن گوشه موشه های پارک که کز کرده و ناراحت است که چرا مادرش همچین خبطی را کرده ، یک دختر لوس ننر زشت ، از همین امروزی هایش ، پسرم را از راه به در بکند ، و دوستش شود ، بعد از اینکه دخترک چای نخورده دختر خاله شد ، هعی زیر پای پسرم بنشیند ، که باید بین من و مادرت یکی را انتخاب کنی ، پسر احمق من هم چون همه چیزش را از خانواده ی پدریش به ارث برده و هیچ بویی از عاطفه هم نبرده شکر خدا ، بین یکی یکدانه مادرش و آن دخترک زشت ننر احمق ، مورد دومی را انتخاب کند ، بقیه ماجرا هم چون کار به دعوای خانوادگی می رسد مهم نیست !

پ ن : خدایا حالا که قراره زحمت بکشی قربون دستت همون مورد اولی رو نصیبم کن والا

ارسال در تاریخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 توسط گلي
بخند ، تا دنیا به روم بخنده !

ارسال در تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 توسط گلي
و قسم به زمستان و سوز و سرمایش ، به پاییز و باران هایش ، که دلهایشان را بهم نزدیک کرد و ای کاش می دانستند !

ارسال در تاریخ شنبه یکم شهریور 1393 توسط گلي
به روش نیارید ، ولی عمر خنده هاش کوتاه بود !

ارسال در تاریخ جمعه سی و یکم مرداد 1393 توسط گلي
مثلا  اگه از امروز تصمیم بگیریم توی مصرف آب صرفه جویی کنیم ، به کجای این دنیا بر می خوره ؟

ارسال در تاریخ جمعه سی و یکم مرداد 1393 توسط گلي
دلت تنگ شه خو :)

ارسال در تاریخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 توسط گلي
یکی به آسمون شیراز بگه : یا بباره ،یا قیافش رو برای من اونجوری ، بغض آلود نکنه! همین طوریش من دلم تنگه چه برسه به این ادا اطوارا ! ! !
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 توسط گلي
یک بانو قصه ها دارد
بلوچی همیشه میگه آدم نباید چیزهای خاص خودش رو با بقیه به اشتراک بذاره ، ولی من همیشه میگم حسای خوب رو باید شریک شد با بقیه ، یکی از وبلاگ های خوبی که همیشه می خونم وبلاگ زندگی پر از خاطره است ، خودش و همسرش برای تحصیل عازم آلمان می شن و اونجا زندگی می کنند با همه ی مشغله مادر داری همیشه وبلاگش پر از عکس و کلی اطلاعات درباره آداب و رسوم مردم آلمان هست من جای مسولای فرهنگی ایران بودم این خانوم رو سفیر فرهنگ و صلح و دوستی ایران می کردم از بس نگاهش به زندگی قشنگ هست وقتی بحث روابط بین الملل این سایت شد اولین کسی که به ذهن من رسید که برای این بخش سایت بنویسه بدون شک لیلی خانوم بود ، خودتون برید وبلاگش رو بخونید و به حرفم ایمان بیارید !

+ قسمت های نارنجی شده لینک هست کلیک کنید لطفا

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط گلي
مسیج بازی های  من و آبجی کوچیکه

آبجی :دوستت دارم

من: منم البته اگه مسیجت رو اشتباه سند نکرده باشی

آبجی : بی جنبه ، حرومت باشه این همه عشق و عاطفه ای که نثارت کردم

من : به این نمیگن بی جنبه ، بهش می گن ندید بدید دلبندم

آبجی :   همون حالا   ، ندید بدید زشت !

من :)))

 

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط گلي
علی علی
برید اینجا شاید تونستید کمکشون کنید ، و یه کار خاص تونستید  با هم انجام بدید ، بدون شک کلمات ، باعث دلگرمی هممون میشه !

 

اینجا

+ روی کلمه اینجا که نارنجی شده کلیک کنید

+ هر کس هم دلش کشید می تونه لینک رو توی وبلاگش بذاره واسه باز نشر و دست به دست شدن !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 توسط گلي
زرتشت
چند وقت پیش توی آموزشگاه خیاطی یکی از بیمه گذارام *  که  برای بیمه عمر خودش و نوه اش رفته بودم ، دیدمش ، خیلی به دلم نشست اونقد که توی یکی از برگه های بیمه م نوشتمش !

 

+ از زرتشت  پرسیدن زندگی خود را بر چه اصلی بنا نهادید گفت بر چهار  اصل :

- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم .

- دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم .

- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم .

- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم .

 

صرفا جهت اطلاع عمومی : بیمه گذار به کسی می گن که صرفا یکی از محصولات بیمه رو خریداری کرده ، مثلا کسی که ماشینش رو بیمه شخص ثالث کرده ، رو بیمه گذار می گن !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 توسط گلي
هر چی فکر می کنم ، یک جای کار می لنگد  ،  شاید من و تو عشق رو نشناختیم !

ارسال در تاریخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 توسط گلي
از ، به
یحیی من سلام

این ها را می نویسم برای  روزی که کز کردی توی تنهایی خودت و هعی زار نبود " آدم  " را می زنی  !

آدمها تو را نمی فهمند یحیی ، حرف هایت را ، فکرهایت را ، تفسیر  می کنند !  آدمها ، می نشینند یک گوشه ، و با مغز فندقیشان تو را به سلیقه کجکی خودشان ، زیر رو می کنند ، تو را با این کارشان نمی کشند ، تو را زجر کش می کنند ! گول رنگ و لعاب ظاهری آدمها را هیچ وقت نخور ، آدمها می توانند کتاب بخوانند ، فیلم و مستند ببیند ، به سفرهای دور و دراز بروند ،حتی می توانند با  سی و دو حرف الفبا ، معجزه کنند ولی یادت باشد بعضی هایشان با همه اینها ، چیزی را به اسم تفکر نمی شناسند  و فقط حرفهای بعضی های دیگر را نشخوار می کنند !

یادت باشد ، نسل این جور آدمها هیچ وقت منقرض نمی شوند ،  فقط از حالتی به حالت دیگر در می آیند ! انتظار خاصی از آدمها نداشته باش ، هیچ وقت و توی هیچ زمینه ای،  و زودتر به این باور برس ، قبل اینکه تو را به کنج تنهای ت بکشند !

 


برچسب‌ها: از, به
ارسال در تاریخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 توسط گلي
 خانم"  میم نگاری ـــــــم " خیلی بده شنبه رو با رفتنت شروع کنیم  ، من هنوز منتظر قول ِ یکشنبه ات هستم :)

ارسال در تاریخ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 توسط گلي
+ من به اشد مجازات محکوم شده ام، ساعتها پشت پنجره مینشینم و با همین چشمهای خودم میبینم که نمی آیی...

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 توسط گلي
+ یحیی رو به دریا نشسته بود و میگفت :صدایش غمگینم نمیکند،تنهاترم میکند...

 

  ادمها مجبورند برای عقیده شون رنج زیادی رو تحمل کنند …

                                                      قانون سایه ها

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 توسط گلي
فجایع سرخ پوست ها

یکی دو سال پیش که داشتم کتاب " فجایع سرخپوست ها "  *  رو می خوندم ، همش فکر می کردم چرا سرخ پوست ها همشون با هم متحد نمی شن ، چرا یک هویی یه رییس قبیله برای منافع شخصیش  درست وقتی سرخ پوست ها داشتند به موفقیت هایی خوبی میرسیدن ، پشت بقیه رو خالی می کردند و درست  وقتی توی یک قدمی موفقیت بودن  ، بدبختی و شکست  دوباره مثل آوار خراب می شد روی سرشون ،  چه آدمهای بی پناهی بخاطر همین منافع شخصی بعضی ها از بین رفتند ، چقدر حرص می خوردم اون موقع  ، ولی الان می فهمم اون بعضی ها هنوز نسلشون منقرض نشده  ، وهستند هنوز آدمهایی که برای منافع شخص شون دست به هر کاری می زنند ، درسته  کشور ما با موفقیت هزار سال نوری فاصله داره ولی حداقل توی داشتن این بعضی ها وجه اشتراک داریم ، اتفاقا این تعداد بعضی ها توی کشور ما اونقد زیاد هست ، که حالا حالا ها امیدی به نابودیشون نیست ، مثل سرطان می مونه ، وقتی کل بدنت رو بگیره ، خلاصی ازش سخت  میشه خیلی سخت ، اون قد سخت که کلی انرژی از خیلی ها میگیره ولی نهایتش چیزی جز نابودی نیست !

-        این کتاب " فجایع سرخوپوست "  یه چیزی توی مایه های کتاب " ریشه ها " ست با این تفاوت که درباره اینه چطور امریکایی ها باعث نابودی سرخ پوست ها شدند ، فکر نکنم کتاب گیرتون بیاد چون من در به در دنبالش گشتم و پیداش نکردم مجبور شدم پی دی افش رو دانلود کردم ،   فقط شانس بیارید یه هو مثلا آیت الله العظمی مقام معظم رهبری چشمشون به این کتاب بیفته و توی یه سخنرانی بگن که کتاب رو بخونید اون وقت می تونید توی بقالی سر کوچه تون  گیرش بیارید  خولاصه بشینید فقط دعا کنید چشمش بهش بخوره ، اصلا دعا کردن شوما خوب است  ، چرا دعا نمی کنید خو !

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 توسط گلي
حکومت مثلا اسلامی
من جای مسوولین این مملکت مثلا  " اسلامی  " بودم از داغ این آمار و ارقام می مُردم ، سال 57 اگه خمینی می دونست ته حکومتش به همچین جای می رسه ، فک کنم به ذهنش هم خطور نمی کرد مثلا انقلاب کنه ، هشت سال جنگ رو تحمل کردیم تا به این آمار و ارقام برسیم ، نوبره والا !

حداقل زمان شاه ، همجنس + گرا نداشتیم که به همت حکومت اسلامی همجنس +  گرا دار هم شدیم اونم با آمار 17 درصد !

حالا هعی توی سر و کله ای هم بزنیم و برای فلانی ها و بهمانی ها حنجره پاره کنیم که فلانی بد و بهمانی خوبه ، همه ی اینها از فقر و نداریه ، وگرنه زنی که شوهرش دارا هست میره روسپیگری ؟  همین فلانی ها و بهمانی ها اگه از حق دارو دسته اش می گذشتن اینهمه آمار بی کاری نداشتیم ، اگه اینهمه درگیر باند بازی نمی شدند توی ظهر عاشورا تهران نمی شد مقام اول توی پر بازدیدترین سایت های غیر اخلاقی اونم توی کل دنیا ، حالا هعی حنجره پاره کنید ،  بدبخت ها همه ی سیاستمدارای ایرانی خوردن و بردن،    ازون 75 میلیون جمعیت ایران ، ما 70 میلیون موندیم ،  با همه ی بدبختی هامون  و بی کاری هامون و کوفت و زهرمارش !

حالا هعی سنگ سینه فلانی ها و بهمانی ها رو به سینه بزنید !

مرسی پرزنت روحانی ، مرسی جناب احمدی نژاد ( اون شعار مسخره " ما می توانیم "  تون شان نزولش اینجاست ، نه توی ساخت هواپیما ی سپاهان ) ، مرسی آیت الله العظمی هاشمی رفسنجانی ( فک کنم این روزها تمام هم و غمتان رو روی این گذاشتید همه بهتون بگن آیت الله العظمی ، خوشحال باش چون من بهت  گفتم ) مرسی آقای خاتمی ، مرسی سپاه قدس ، مرسی حوزه علمیه قم ، مرسی برادران و خواهران بسیجی ، مرسی آیات عظام ، مرسی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ، مرسی برادران نیروی انتظامی  ، مرسی همه ارگان های دولتی و لشکری واقعا زبان قاصره از اینهمه تلاش بی وقفه ، می دونم ، می دونم 35 سال مدت کمی ولی واقعا همه گل کاشتید رکورد شکوندیم توی دنیا ، واقعا من از طرف 70 میلیون جمعیت ازتون تشکر می کنم بخاطر تمام تلاش های بی وقفه این 35 سالتون !

+ قاعدتا باید روی لینک خط اول که نارنجی شده کلیک کنید تا بفهمید چی می گم !

ارسال در تاریخ دوشنبه بیستم مرداد 1393 توسط گلي
وهم
خیلی دلم می خواد ، توجیه بیارم برای خیلی از کارهای آدمهای دوربرم، برای حواس پرتی هاشون ، برای سهل انگاری هاشون ، برای نبودن هاشون   ، ولی از یک جایی به بعد نمیشه هر چقدم تلاش کنی نمیشه ! مثلا چند بار خودم رو گول بزنم که فلانی  کار داشت وگرنه قول داده بود بهمان کارو برام انجام بده ، و کلی از این فلانی ها که از شانس ما همه آلزایمر گرفتند و پر از مشغله کاری ! وقتی هم از همه شون حال و احوال کارشون رو می پرسی همه شاکین از بیکاری ! نه خریت هم حدی داره ! اینکه هعی از خودت مایه بذاری برای آدمهای به ظاهر مهم زندگیت وقت تلف کردن محض هست !

یک وقت هایی باید پاک کن رو برداری و هعی پاک کنی آدمهایی که بودن و نبودنشون هیچ تاثیری توی زندگیت ندارن ، بودنشون فقط انتظار به همراه میارن و امید الکی ،  امید الکی هم که مایه دردسر بوده همیشه  !

 

+ پاک شد ، به همین راحتی

ارسال در تاریخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 توسط گلي
:|
اینهمه آدم رو برای چی آفریدی ؟ وقتی یکی نیست که منو توی پروژه م کمک کنه ها ؟  نوبره والا

 

+ آخه " بررسی روشهای مهندسی تست در تولید نرم افزارهای تحت وب " شد موضوع پروژه !

ارسال در تاریخ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 توسط گلي
حواس
این اپلیکیشن رو دانلود کردم  برای دوباره از نو شروع کردن ، خواندن فرانسه ، راستش را بخواهی اپلیکیشن خوبی است و راضیم ازش ، محیط ساده و قشنگی دارد کل حجمش شاید 2 مگ هم نشود ولی دلش قدِ اقیانوس آرام بزرگ و حجیم است  ، روزهایی که سرم شلوغ است و نمی توانم فرانسه بخوانم بهم ایمیل می زند که امروز باید فلان می کردی و بهمان ، یعنی تا این حد حواسش بهم هست و نگران پیشرفت فرانسه ام است دیروز داشتم فکر می کردم ما آدمها حتی قدِ یک اپلیکیشن ، حواسمان بهم نیست و نگران همکار و دوست و همسایه مان نمی شویم !

 

+ حواست هست ، که خیلی وقت است ، حواست نیست به من ، اصلا بیا بگو حواست گرم چیست ، که نیستی حتی به قاعده یک مرقومه ی خشک و خالی !

 

+ فقط و فقط بخاطر آبان عزیز دوباره نظرات رو باز می ذارم ، ولی الان کداش در دسترس نیست ، ایشالا تا شنبه ردیفش می کنم :)

 

پ ن : نظرات درست شد ، فقط جای کلمه نظر بدهید سه نقطه شده :)

ارسال در تاریخ پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393 توسط گلي
معرفت زنانه ، معرفت مردانه
به نظر من این اتوبوسهای خط واحد معیار خیلی خوبی برای سنجش عیار آدمهاست ، اصلا من اگر جای خدا بودم برای آزمایش بنده هایم ، هر روز یکسری از آدمها را سوار این اتوبوس ها می کردم و به مسافرت دور دراز می بردم تا قشنگ ذات وجودی هر کسی نمایان شود ، اصلا این اتوبوس های درون شهری برای خودشان دانشگاهی هستند ، من چیز های از انسان شناسی ، جامعه شناسی توی این اتوبوس ها یاد گرفتم ، که توی هیچ دانشگاه معتبری تدریس نمی شد !

اگر به هر بانوی ایرانی ، یک کاغذ بدهند و بگویند ، صفات مرد ایرانی را بنویسید ، بدون شک 80 درصد از بانوان ، از وجود بد طینت این مردان دوست داشتنی می نویسند ، که مردها ال هستند و بل و تاکید زیادی هم روی بدجنسی و اینکه مردان آداب معاشرت بلد نیستند  دارند ، اما خدا شاهد است که توی این مدتی که از اتوبوس خط واحد استفاده می کنم ، که مدتش هم کم نیست ، چیزی جز مهر و محبتو  آداب معاشرت بالا از این جماعت مردان  ندیدم ، برعکس از  این بانوان به ظاهر مهربان  ، چیزی جز شرارت ندیدم ، کور شوم اگر دروغ بگویم !

مثلا وقتی یک آقای مسن وارد اتوبوس می شود ، بدون اغراق حداقل سه نفر بلند می  شوند و به آقا پیر جا تعارف می کنند ، ولی توی کابین بانوان اگر طرف در حال موت هم  باشد یکی نگاهش هم نمی کند و بانوان عزیز هعی حواسشان را پرت ، حواشی بیرون اتوبوس می کنند که خدایی ناکرده نیم نگاهشان  به فرد در حال موت نیفتد تا خدای ناکرده صندلیشان را فرد در حال موت تصاحب کند ، در قسمت آقایان هر وقت صندلی خالی شد آقایان با مهر و محبت صندلی را بهم تعارف می کنند که نه آقا شما بفرمایید و فلان و بهمان ، ولی بانوان عزیز ، مثل لاشخوری که ساعتها چشم انتظار مرگ یه موجود بدبخت را می کشد فقط منتظر بلند شدن یک مسافر هستند که همگی هجوم ببرند سمت صندلی و یکجوری هم شیرجه می زنند انگار گلر تیم ملی در جام جهانی هستند !

بانوان عزیز وقتی بچه در دست هستند و صندلی خالی نباشند هعی گردن کج می کنند که تو را خدا به این طفل معصوم  و خسته  و مفلس یک اپسیلون جا بدهید بنشید ، اما امان از وقتی که خودش و همان طفل معصوم حیوونکی نشسته باشند روی صندلی ، آن موقع نه تنها مادر و طفل معصوم هر کدام روی صندلی جدا نشسته اند بلکه  یکجوری هم مادر به مسافران خسته ، چشم غوره می رود که صندلی مجزا ، حق مسلم بچه حیوونکی اش هست ، که انرژی هسته ای حق هیچ کشوری نیست ، گاها مشاهده شده که برای دوست خیالی بچه هم جا رزرو کرده اند :|

و آخرین موردی که هم مشاهده کردم ، این است که هر بانوی ایرانی ، صندلی های آخری قسمت آقایان را حق مسلم خود می دانند و این مردان دوست داشتنی هم با آغوش باز پذیرای این امر مهم هستند و خدا شاهد است که گاها مشاهده شده که برادران عزیز یک وقت هایی خودشان صندلی را تعارف می کنند و خودشان تا آخر ایستگاه مثل میمون آویزان این ستون های توی اتوبوس هستند بدون اینکه حتی یک اخم کوچولو روی پیشانیشان جا خوش کند ، اما امان از آن روزیی که یکی از همین برادر ها قرار باشد کنار نامزدش در قسمت خواهرها بنشیند ، قیامت است آن روز ، و فحش است که نثار راننده و آقای متخلف می شود ، که شما همه چیز را به سخره گرفتید و مگر خودت خواهر مادر ندارید و فلان و بهمان ، فکر نکنید از علیه سلامی بانوان باشد نه ، اینهمه جلیز بلیز فقط بخاطر یک اپسیلون جاست و لاغیر !

 

پ ن : من همه ی نظرات وبم بسته است ، پس چطوری ملت ، البته بعضی هاشون اونم از نوع تبلیغاتی ش می تونن برام نظر بذارن

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 توسط گلي
+ نصف شب بود، پیامبر خسته دستی به ریشش کشید و گفت: من با سی و دو تا حرف چگونه از موهای تو بنویسم؟ پس مدادش را زمین گذاشت و رو به آسمان ناله کرد:حسنک کجااایی؟

 

+ پیامبر خسته به آی دی خاموشی دست میکشید و میگفت : لا سیف الا چشات...

ارسال در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 توسط گلي
:)
چاشنی خیال او ، یکی از بهترین حس های خوب دنیا رو از این پست گرفتم ! اینقد خوب که دلم می خواد شریک شم باهاتون :)

ارسال در تاریخ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 توسط گلي
" ز " مثل زن
مامان وقتی خسته می شه ، وقتی غصه اش می شه ، آروم و بی صدا میره توی اتاقش ، ساک دستی که قد یه دست لباس ، مسواک و قرص هاش بیشتر جا نداره رو بر می داره ، چادر مشکی ش رو سر می کنه و آروم سمت در خروجی میره ، از در رد  شده و نشده ، بدون اینکه خداحافظی کنه می گه دارم می رم پیش  بابا بزرگ خدا بیامرزتون ، دلم براش تنگ شده .

دلم براش تنگ شده رو با بغض می گه ، یه بغضی که تهش باید به یه  گریه بزرگتر برسه ، بغضش رو قورت داده و نداده میگه ، به پدرت بگو بهم زنگ نزنه ، شماها هم زنگ نزنید ، بعد آروم در رو می بنده و میره !  توی ماشین که نشست ، گوشیش رو خاموش می کنه ! مامان بعد از اینکه رفت سر خاک بابا محمد ، بی بی و خاله فاطمه ، وقتی دلش آروم شد ، وقتی  اون بغضی که از شیراز تا سر خاک با خودش داشت رو بیرون ریخت ، وقتی  از زمین و زمان که دلش ازشون گرفته بود پیش بابا محمد گِله کرد ، حداکثر بعد سه چهار روز برمی گرده شیراز !

شاید خیلی ها از فامیلامون این روش مامان رو نپسندن و همیشه نیش و کنایه می زنن بهش که زن نباید اینطوری باشه و فلان ! تنها کسی که همیشه توی خونه به  این روش مامان همیشه حق داده و می ده من بودم ! یوقتایی آدم وقتی خسته میشه باید خیلی چیزها رو بذاره و بره ، بره که دلش آروم شه از آدمها ، که خالی شه از حرف هاشون ، اگه اینطور نباشه که دل طاقت نمیاره اینهمه حرف و حدیث و خستگی رو ....

مامان وقتی بر می گرده بین حرف های و گفته ها و نا گفته هاش همیشه اولین چیزی رو که  گِله می کنه اینه که ، چرا یادم نکردی توی این مدت ، باز این حرفش رو بدون مخاطب می زنه ، که هممون رو شامل شه ...

همه ی زن ها همین طورین وقتی می زارن میرن ، حتی اگه قبلش گفته باشن ، که ازم خبر نگیر ، بازم دلشون می خواد که دور و بری هاشون ، همیشه حواسشون بهش باشه !

 

 

ارسال در تاریخ شنبه یازدهم مرداد 1393 توسط گلي
خدا به همه ی آدمهای روی کره خاکی فقط یکبار فرصت زندگی کردن می ده ، نمی تونی حتی یه نفر رو پیدا کنی که خدا  اونو دوبار متولد کرده باشه و بهش اجازه زندگی کردن داده باشه ، یه کاری نکنیم که  با جنگ  و خونریزی و آدم کشی و کینه توزی ، فرصت زندگی کردن  ، فرصت  " خوب " زندگی کردن ، فرصت خندیدن ، فرصت لذت بردن رو از آدمها بگیریم !

ارسال در تاریخ جمعه دهم مرداد 1393 توسط گلي
خسته ام کمی بیشتر از همیشه !

ارسال در تاریخ دوشنبه ششم مرداد 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر