اردی بهشت ، هم برایمان بهشتی را هدیه نیاورد !

دلم می خواهد ، الان دقیقا دو هفته پیش باشد ، تنها فرق دو هفته پیش ، با الانم این هست ، که دو هفته پیش ، آدم بی دغدغه یی بودم ، مثلا اگر دو هفته پیش بود و من در تعطیلات ، حتما صبح که از خواب بلند می شدم ، لپ تاپ را روشن می کردم و حدقل دو ساعت بی وقفه ، صدای صفحه کلیدها را در می آوردم که ، متنم را برای فلان جشنواره آماده کنم ، و شاید می رفتم سراغ آهنگ های توی تبلت و هزار بار می گذاشتم گوگوش بخواند ، کجا گمت کردم ، کجای این قصه ؟  ولی الان دو هفته پیش نیست ، من ذهنم درگیر ، گم کردن کسی نیست توی هیچ قصه ای ،  صبح را با خواب بدی که دیده بودم شروع کردم ، بعدش از صبح توی تختم غلت زدم و فکر کردم ، و هزار بار به واتس آپ نگاه کردم و منتظر کسی بودم از آنطرف که چیزی بگوید ، که یک حرفی بزند ، که نجاتم دهد از این شک و دودلی ، و الیاس صالحی  هزار بار دارد می خواند ، خوشا ای دل بال و پر زدنت، شعله‌ور شدنت در شبانگاهی به بزم غم، دیدگان تری، جان پرشرری، شعله آهی،بیا ساقی تا به‌دست طلب، گیرم از کف تو، جام پی در پی ، به داد دل، ای قرار دلم، نوبهار دلم، می‌رسی پس کی؟

دلم دو هفته پیش را می خواهد ، زنی حسود ، و حساس به کوچکترین رفتارهای اطرافیانت ، نه زنی پر از شک و دو دلی بین روزهای نیامده و روزهای رفته و حسرت های گذشته ، زنی که دیگر هیچ جایی را ندارد  حتی برای نوشتن از فرداهای او !

 

ارسال در تاریخ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
به رسم هر سال ، و با آرزوی عمر با برکت برای پدرم و همه ی پدران ایران زمین

از سایه ات جدا نشوم مرد ، من زیر سایه ات اردی بهشت می شوم هنوز دستهای تو آن سازی است که مرا به خرابات می برد به طعم توت فرنگی به صفحات دیوان شمس . دست مرا که می گرفتی پیدا می شدم من بی دستهایت خیلی گم بودم مرد ، حالا باز دستم را بگیر ، مرا ببر در دایره نامت می خواهم در دایره نام تو چرخ بخورم وچرخ بخورم و ببوسمت  از صفر تا توانایی لب هایم .

فردا روز توست  در روز تو حیاط خانه پر از خدا می شود !

ارسال در تاریخ شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
قصه ی هزار و یک شب را شنیدید یا خواندید ؟ بعد از هزار شب ، پادشاه شهرزاد را صدا می زند که برایش باز هم قصه بگوید ، شهرزاد اما اینبار توی چشمهای پادشاه نگاه می کند و با بغض می گوید : خسته ام دیگر ، همه ی قصه هایم را توی این سه سال برایت گفته ام ، دیگر نه قصه ای دارم ، نه عشقی  ، و بعد چشمهایش را آرام بست انگار خودش را آماده کرده بود برای تیغ جلاد!

+ دیگر نه قصه ای دارم نه حوصله ، فقط کمی این روزها به این هزار روز فکر می کنم ، به تاریخ پشت جلد کتابها !

ارسال در تاریخ یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
مثل ترانه های بومی غمگینم !
ارسال در تاریخ شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
در جریان هستید که اردی بهشت شده ؟
ارسال در تاریخ پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
تجربیات یک عدد نارنجی !
آدم وقتی می ره سفر ، بیشتر دلش برای آدمها تنگ میشه ، و بیشتر حس می کنه که دوستشون داره !

ارسال در تاریخ پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ توسط گلي
برای مجید قیصری عزیز !
کتاب ِ  " دیگر اسمت را عوض نکن " تان  را امروز توی  کتابفروشی به صورت تصادفی دیدم و خریدم ، اتفاقا توی اتوبوس بازش کردم و بخش های از آن را خواندم ، از آن کتاب هایی بود  که سریع جذب کلمه هایش شدم ، کلمه و جمله هایش  حتی نقطه ها و ویروگول هایش قشنگ  و به جا بود و به دل می نشست ، نگاه جدیدتان به جنگ خودش به خودی خودی جذاب بود ، حتی تا قبل از 10 صفحه ی آخرش داشتم به  سبک نوشته هایتان ایمان می آوردم ولی امان از آن 10 صفحه ی آخری .

نه اینکه بد باشد ها نه ، ولی کاش داستان قشنگ تمام می شد ، مشخص بود برای پایان بندیش زیاد فکر نکرده بودید ، انگار خسته بودید و دلتان می خواست زودتر تمامش کنید ولی کاش اینکار را نمی کردید چطور دلتان آمد با اینهمه کلمه و جمله های قشنگ توی کتاب اینکار را بکنید ، به نظرم شما به این کتاب مدیدنید چون تا آخر پایش نایستادید ، کاش با  پایان ِ ،  کتاب به این خوبی کمی مهربانتر بودید !

 

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
 تا به حال از جشن پوریم چیزی شنیدید ؟ بدون هیچ حرف اضافه ی ، لینک های زیر را بخوانید و مثل من از تعجب شاخ درآورید !

جشن پوریم

این

 

ارسال در تاریخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
جمعه خود را چطور گذراندید ؟
خیر سرم قرار بود روی مقاله م کار کنم ، ولی در یک حرکت خودجوش این انیمیشن را دانلود کردم و دو ساعت از وقت بی زبان را خرجش کردم ، ولی در آخر خوشحالم از این حرکت خودجوش : اسمایل همیشه  وقت برای مقاله نوشتن هست ( ولی کاش دوبله فارسی داشت که با طاها می دیدم )

 

+ اگر خواستید دانلود کنید حجم 345 را دانلود کنید کیفیتش هم خوبه هم حجم کمتر (:

 

ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
نمریدم معنی عدالت اجتماعی رو هم فهمیدیم :|
خیلی سالها پیش که کتاب " لبخند مسیح " رو خوندم وقتی به تهش رسیدم گفتم اینهمه می گفتن کتاب خوبی همش این بود؟  یعنی در معنی واقعی کلمه کتابی به چرتی و مسخره گی این کتاب تا همین امروز نخوندم ، اون موقع ها همش با خودم می گفتم چرا واقعا  باید یه کتابی که هیچی نیست اینقدر بفروشه در حالیکه نویسنده هایی هستند که شرف دارند به این خانوم ولی ...  ؟ 

وقتی اینجوری از پول ملت خرج یه نویسنده می کنن و از در و دیوار براش تبلیغات می کنند حق داره کتابهاش خوب بفروشه ، اونم کتابایی که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورن ( البته من فقط همون لبخند مسیح رو خوندم ، ولی مطمئنم اون دو تا کتاب دیگه اش هم همین قدر مضحک و مسخره ان )

 

+ خیلی خوبه یکی کتابت رو نخونده ، بعد چون رسانه های گفتن خوبه ، بعد  هم چشم بسته این مدلی تبلیغت رو کنن :|

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي

سکوتم را ندیده ای لابد ، سکوت که می کنم ، قیامت می شود دنیا   !


پ ن : نظرات وبلاگ بدون اینکه من دستش بزنم حذف می شوند ، اتفاقات جالبی داره می افته گویا :)

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
نشریه
قرار بود ، دو هفته پیش رو نمایی شود ، و برای 22 بهمن شماره دومش ، ولی متاسفانه خیلی چیزا دست در دست هم داد که نشد ولی این شما و این اولین نشریه ویلان


ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
من واقعا دغدغه های بعضی آدمها رو نمی فهمم ، حرفشون سنگین نیست ها ، ولی یه وقتایی با خودم میگم ، این چی میگه ؟  یا چرا داره اینا رو میگه ؟ داره اینا رو به کی می گه ؟ چرا اینقدر سیاه نگاه می کنه ؟ چرا اینقدر خود زنی می کنه ؟

خولاصه تهش به نفهمی خودم پی می برم :|

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

یک وقتهایی هم  آدم باید مثل یک رفیق که نگران حال صمیمی ترین دوستش هست ، دست دلش را ، بدون اینکه کسی متوجه شود ،  بگیرد  ،  با یک  خشمی که فقط مخصوص یک رفیق فابریک است و بس ،  از این دل خیره سر  ، بپرسد ، چه مرگت هست ؟ و بعد خیلی سریع تغییر موضع دهد و مثل یک مادر ، که نگران حال پسرش است ، توی چشمانش زل  بزند و خیلی مهربان بگوید  : که عشقم ، نفسم ، مایه حیاتم ، کار تو فقط  تپیدن است آن هم اینکه  در 60 ثانیه فقط 60 بار ، چرا که اگر بیشتر تپید ، برای صاحبش حرف در می آورند ، دریچه قلبت نباید از یک حد بیشتر تنگ تر شود ، چرا که خلاف این ، برای صاحبش بد می شود ! بعد دست روی شانه های دلش بگذارد و بگوید ، هیچ کس بد ، دلش را نمی خواهد ، وخیلی عاشقانه توجیهش می کنی ، که برای صاحبت ، همین کافی است که خونش را پمپاژ کنی ، اضافه کاری ممنوع ، تنگ شدن بی موقع ممنوع ، هوای شدن بی جا ممنوع ، همه چیز ممنوع در این دیار ! اگر توانستی ، توجیهش کنی ، اگر رام حرف هایت شد ، فبها ، ولی اگر  خیر سر بازی در آورد ، خیلی شیک و مجلسی دلت را از جا بکن و جلوی سگ بنداز !

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
از :::: به

سلام حضرت روح الله

22 بهمن امسال  که بیاید ، دقیقا 35 سال از انقلابی که تو پیام برش بودی می گذرد ، 35 سال برای خودش عمری است ، ایران امروز ، مملکت بدی نیست ، البته اگر بگذارند ، اما راستش را بخواهی زیادی هم گل و بلبل نیست ، ایران نود و دو  ، آن ایران  پنجاه و هفت نیست ، آدمهای بزرگ روزهای انقلاب را خاطرتان هست  ، الان هر کدامشان برای خودشان  ، ائتلافی و جبهه ای تشکیل داده اند  و در قصرهای خود برای خود حکومت می کنند ، قرار بود ، همه ی انسان ها با هم برابر باشیم ولی گویا بعضی ها برابرترند  ! شاید خاصیت همه ی انقلاب ها این طوری است ، که بعد از مدتی آرمان های انقلاب به فراموشی سپرده می شود ؟ ولی بد به دلتان راه ندهد ،  همه آدمهای آنروز هم آلزایمر نگرفته اند ، بعضی هایشان الحق من الانصاف زیادی به بیراه نرفته اند ، و ما هنوز هم به حداقل ها راضی هستیم ، خاصیت زندگی کردن در کشورهای جهان سوم همین است ، همیشه به کم قانع اند  !

 راستش را بخواهی  همه چیز درست بود ، تا وقتی که پر کشیدی و رفتی ، درست مثل زمان حضرت رسول .

پیامبر که به دیدار خدا رفت  ، همه چیز  عوض شد  ، علی تنها ماند و همه مدعی خلافت ، علی مانده بود و  تشنگان قدرت ، چه جاذبه ای دارد این قدرت  ، نمی دانم چه مدت از زمان حضرت رسول  و حکایت علی میگذرد ، ولی در همه ی این سالها ، همه چیز عوض شده است الا همین طمع قدرت  !

اوایل انقلاب ، آن آقای فرهنگی را خاطرتان هست که می گفت باید ، در دانشگاه ها بین دختر و پسر پرده بکشیم ، حالا همین چهار ، پنج سال پیش مدعی شده بود که ناجی آزادی دخترها و پسرهاست  ، از شما چه پنهان چند بیانیه هم داده بود ، قدرت است دیگر چه می شود کرد  یا مثلا همین زهرا اشراقی ، نوه تان را می گویم ،  هر از گاهی فیلش یاد هندوستان می کند و دلش برای چهر ه شدن می تپد و حرف هایی را از قول شما می گوید ، که همه  را ، اجنبی و غیر اجنبی  هم نمیشناسد ، انگشت به دهان می گذارد ، به نظر من ، دخترک عقل درست حسابی ندارد ، و گاهی هم اگر جسارت نباشد از حماقت هایش خنده ام می گیرد ، مگر می شود ، نوه ی روح الله بود و چند صباحی هر چند اندک روح الله را درک کرده باشی ولی اینقد سطحی نگر !

راستش را بخواهید  این روزها خسته ام ، از این جماعت طماع ، از این جماعت  بوقلمون صفت ، دلم تنگ است برای گرمای دستان پر مهرت  ، برای نصیحت های دلسوزانه ات  ، برای نفس حقت ، برای  آغوش گرم پدرانه ات ، دلم تنگ است حضرت روح الله !

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
یک وقتهایی هم هست دلم می خواهد زل بزنم توی چشم بعضی از این جماعت ، بعد وقتی دارم ، نفس عمیق می کشم ، به این جماعت بگم ، میشه خفه شید ، مشه اینهمه زر نزنی ، احمق !

ولی متاسفانه حوصله ندارم ، کاش خدا یکم حوصله می داد بهم فقط !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
ویلان پنج

جایی خواندم که می گفت :

" منحني علاقه و محبت كاهشي است و هرچه پيش مي‌رود آدم محبتش نسبت به آن چيزهايي كه دوست دارد كم مي‌شود...مي‌گويد منحني محبت نزولي است . "  راست می گوید ، اصلا منحنی  محبت من سینوسی و  مدام در حال نوسان است و اگر می خواهی بدانی الان در کدام نقطه از منحنی قرار گرفتم باید برایت  بگویم  ، که در حال حاضر در نقطه ماکسیمم این منحنی هستم ، ولی راستش را بخواهی  اصلا از ثانیه دیگر  خبر ندارم  که کجایش باشم چه به برسد به روزهای آینده . از خدا که پنهان نیست ، از تو چه پنهان  همین چند روز پیش بود ، که ازتو متنفر شدم  ، یعنی دقیقا در نقطه مینمم منحنی محبتمان ،  این مهم نیست که چرا متنفر شدم  ،  مهم این است که ، از این نوسانات و از این تغییر حالات  خسته شده ام ، دلم تعادل می خواهد  ،  یک منحنی سر راست  ، مثلا منحنی ، نیمساز ربع اول چهارم !   من نیمساز ربع چهارم ، یعنی تنفر را رد کردم ، حالا دقیقا روی نقطه صفر مرزی قرار گرفتم ، بیا از این به بعد با تو  ربع اول را طی  کنم ، می دانی اگر منحنی دوست داشتن ربع اول باشد ، چه اتفاقی می افتاد ،  آقای مهندس ؟ منحنی ربع اول یعنی محبت  ، تا بی نهایت ! می دانی بی نهایت کجاست ؟ یعنی  همان 10 تایی بچگی هایت  !

 

پ ن : روایت پنجم از سری روایت های ویلان ، روایت اولش این بود ، همین طوری دلم نخواست از 2 تا 4 را اینجا بنویسم :دی 
ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
برای این پستم کامنت گذاشته :

دایی قربون مامانش بره ....


چرا بعضی حرف ها اینقدر حال آدم رو خوب می کند ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
نه آبی نه خاکی
خواستم بنویسم چرا هیچ کس به فکر فرهنگ  این مملکت نیست ،  چرا همه جا ، از قراداد ژنو ، از سبد کالا صحبت می کنند ولی هیچ کس به فکر این جماعت از راه به در شده نیست  ، چرا همه جا و همه کس  به فکر جسم آدمها هستند ولی روح آدمها نه ؟

چرا پرزیدنت که ادعا می کرد برای همه ی مشکلات جامعه کلید دارد برای فرهنگ نداشت  ؟ 

دیروز وقتی  از منشی شنیدم ، که دختر عمه ش با دوتا بچه ،  شش ساله که با پسر دیگری دوست هست  ، تمام تنم یخ کرد ، یکهو ترسیدم برای خودم ، برای تو ، برای دختر نداشته م ! دلم سوخت برای آدمها ، برای اینکه هیچ کس نیست که به فکر این جماعت باشد ، چرا هیچ کس دغدغه اش این نیست که باید فکری به حال این روزهای این جماعت کرد !

این اولین بارم نیست که  از این چیزها می شنوم و مطمئنم آخرین بار هم نیست ، ماجرا وقتی جالبتر می شود که دیروز ، دخترک با پسرک ( همین دوست پسرش) رفته اند شاهچراغ و قسم خوردند که دیگر به هم خیانت نمی کنند ( آخر دخترک گویا با چند نفر دیگر هم بوده) ، پسرک زار زار گریه می کرد که دوستت دارم ، احمقانه است این جماعت دوست داشتن را در چه چیز می بینند ؟ پسرک می داند دخترک شوهر دارد ،  مادر دو بچه است و ادعای دوست داشتن می کند ، چرا عشق برای این جماعت اینقدر زشت  ، اینقدر بی حیاست !

راستش را بخواهید دیروز از همه ی آدمها ترسیدم ، ترسیدم نکند یک روز ، کسی هم به من خیانت کند ، کسی که دوستش دارم ، ترسیدم از همه ی این دوست داشتن های احمقانه !

دیروز بعد از آنهمه حس های بد ، نشستم کتاب "نه آبی ، نه خاکی"  را خواندم ، چه کتاب با حس و حالی ، چقدر چسبید این کتاب ، چقدر نگاه آدمها به عشق متفاوت است ، چقدر بعضی آدمها دوست داشتن را ،  به چه زیبایی درک کردند ، بعضی آدمها چه قدر حجب و حیا دارند در عشق !

عشق ایرانی ، عشق افسانه ایی که همه از آن حرف می زنند ، عشق سعید مرادی است به خانم ث ش ، که اینقدر حیا دارد ، که اسم عشقش  را نمی نویسد که شاید کسی یادداشتش را بخواند و برای دخترک بد شود !

نه عشق پسرک به دخترک ، با دو تا بچه و شوهرش !

چرا همه فکر می کنند سبد کالا ، توهین به کرامات انسانی است ، ولی هیچ کس فکر نمی کنند ، این بی بندباری ها ، توهین به کرامات انسانی ؟


ارسال در تاریخ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم


خورشیدجان، خورشیدجان، امان از این بی تو گذشتن‌ها. وقتی از شما دورم، برف‌های درونم آغاز می‌شود. کاش می‌دانستید درباره‌تان چه فکر می‌کنم. من برای دیدن شما همه‌ی درها را زدم. عاشقی خوب است، زندگی حلال کسانی که عاشقند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی‌دانم اسمتان را چگونه تلفظ کنم. ای کاش عشق خود لب و دهان و زبان داشت



پ ن : عنوان پست ، اسم کتابی از محمد صالح علا است و خود  پست تکه ای از متن کتاب

ارسال در تاریخ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
سکوت هر چه طولانی تر ، شکستنش هم سخت تر

حالا می فهمم چرا خدا دیگر حرف نمیزند …


ارسال در تاریخ پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
پسرم
رفتم سایت دانشگاه نمره های درخشانمو می بینم ، همه زیر خط فقر ، فقط به پسرم نگید نمره های مامانش چند بوده ، ولی بهش بگید که مامانش از این دانشجوها نبود که برای یه اپسیلون نمره بیشتر ، با استاداش یک ساعت به حرفه ، نهایتش یه ایمیل میداد به استاد اونم با چه پررویی ،به پسرم  بگید شعار همیشگی مامانش این بود که هیچ وقت هیچ وقت غرورت رو بخاطر یه نمره بیشتر ، خرج هر کسی نکن ،,ولی بهش بگید مامانش با همین نمره های زیر خط فقریش ، خیلی بهتر از خیلی ها بود که با نمره های عالی پاس میشدند حتی  می تونید بجای نمره های مامانش از نمره های دایی علی ش بگید ( بازم خوبه حلال زاده به دایی ش میره اگه به مامانش می رفت که مکافاتی داشتیم ) 

ارسال در تاریخ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
دل مشغولی های شما زشت است ، لطفا به دلمشغولی های من سر نزن !

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
زندگی آدم ها پر می شود از آدم هایی که از دور زیباترند و من هربار دلم می خواهد که هی دور شوم و هی دور شوم

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
پست موقت
به همین هاست و دامین بلاگفا قسم یارو برای اون یکی یارو کامنت گذاشته :

"

دعا می کنم بتونیم به فرموده حضرت آقا عمل کنیم :
هر بسیجی 10 بچه!!
الهی امین!"

من : |

یارو :دی

حضرت آقا : لبخند ژکوند

کپی برداری فقط و فقط درصورت ذکر منبع مجاز است. _پلک شیشه ای_

من خواستم اسم نبرم ولی وقتی کامنت رو کپی کردم  خودش جملات اخری (بالایی  )  به صورت خودجوش از نوع بسیجی ش اضافه شد  ، گفتم خدایی ناکرده به قول اون یکی همکارم مشکل شرعی نداشته باشه :اسمایل  الهی توبه گویان

پ ن : هیچ وقت اهل نظر گذاشتن  تو وبلاگ کسی نیستم مگر در ومواقع محدود ، ولی برای این مورد چون غیبت شد اینجا ، مجبور شدم کامنت بذارم :|



ارسال در تاریخ یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
::: ذکر این هفته

ای پروردگار من ! مرا در هر برنامه و شغلی به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاری دهنده قرار ده .

اسرا آیه 80

ارسال در تاریخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
الرحمن

گفته بودی که چقدر قشنگ می خندد. یک کوچولو گونه ها میرود تو.اصلا هم بلند نمی خندد! من که تا حالا صدای خنده اش را نشنیده ام... تبسم می کند. انگار کسی- مثلا مادرش- یادش داده که "لب خند" باید این طوری ها باشد.گفتم پس تو یک وقت هایش را ندیده ای.بلند که میخندید ما هم خنده یمان می گرفت؛آخر، قشنگ می خندید.ولی بعد از خواندن یک روایتی-شاید از پیامبر؛از خوبی های پیامبر-دیگر بلند نخندید..من که دیگر ندیدم..تو بعد از آن روزش را دیده ای لابد!

گفتی:همچین آدمی که اینجور خنده روست؛من که بعید میدانم گریه را کلا بلد باشد! گفتم پس یک وقتهایی را، تو ندیده ای!وقتهایی که سجاده روبروی بالکن پهن می کند و آن آخر نماز-بعد نماز عصری که همان عصر می خواندش-گریه می کند. من از لای در دیدم.بعضی وقت ها،آدم از گریه بعضی ها،گریه اش می گیرد.من که از حسودیش اش گریه کردم.بین خودمان که می ماند!

گفته بودی: راستی!آرام قدم بر میدارد.انگار خط کش گذاشته باشند و اندازه ای در کار باشد.چند بار توی خیابان دیدم.فقط همین!گفتم طمانینه دارد؛انگار که کسی از بالا بپایدش.من که اینطور فکر میکنم.سرش هم که دائم پایین است.تابستان ها که خیلی پایین تر!

گفتی:درس خواندنش چطور است؟دانشگاه خوبی میرود و رشته خوبی.همین اندازه می دانم!گفتم این را باید از همکلاسی هایش پرسید.اهل فضولی کردن نیستم.انگار کن اینجور یادم داده ان... جواب سوالت فقط یک تصور است؛تو که دست به تخیل ت خوب است!

گفتی:بازم راستی!! قشنگ می خوابد.درست روی پهلوی راست.دست و پاها کشیده و چشم ها آرام و زیبا روی هم. اصلن انگار بعضی ها توی خوابیدنشان هم شانس دارند!! ما که در بیداری هم توی دل هیچکس جایمان نمی شود و زدی زیر خنده.[داشتی شوخی میکردی؛آخر خودت هم که عجیب خواستنی هستی و خودت هم از همه بیشتر میدانی] گفتم پس "یک" وقتش را ندیدی.وقت رفتنش..وقتی که واقعن خوابیده بود..سمت همان سمتی که همیشه میخوابید و تو نمی دانستی..روی صورتش را که برداشتند انگار داشت میخندید و باز بیصدا... ولی ما که دیگر خنده یمان نمیگرفت آن نوبه.. تا آن موقع هیچ وقت اینقدر گریه ام نگرفت..آن هم از  یک خنده.

دیگر هیچ نگفته بودی.. تو هم گریه کرده بودی...آخر تازه فهمیده بودی که فعل فاعل همه جملات مان یک"بود"کم داشت.

ولی باز گفتم[بدون اینکه تو دیگر چیزی بگویی؛بتوانی چیزی بگویی]:در حاشیه سوره الرحمن با یک خط ریز اما خوشگل نوشته بود:"..از یک وقتی خودم خواستم فقط برای تو زندگی کنم..برای لبخندهای ندیده ات!!

سوره را یادت نرود!!!...حرف را به " رحمان"** گفته بود.

[توی دلم گفتم همین حرف ها کار دستش داد...برای همین زود....

وقت رفتنت فقط گیج و گنگ گفتی: امسال کی تابستان می شود؟!!

** اسم خاص خدا

///تابستان 91

 

 

ارسال در تاریخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
ای به من نزدیک ، من فقط زیر چتر تو آرامم !

دعاهاتون رو جدی بگیرید و ایمان بیارید که صداهاتون شنیده می شه ، نمی  دونم از کجا و چطوری و کی ، همیشه بعد از نماز ، بین اونهمه دعاهای رنگ وارنگ ، بین اونهمه خواسته های  معقول و نا معقول ، همیشه یه دعای ویژه برای خودم می کردم ، خدایا آدمهای خوب رو سر راهم قرار بده ! به شخصه دیدم که دعام مستجاب شده  ، چون آدمهایی رو دیدم امسال که توی خواب هم فکرش رو نمی کردم از نزدیک ببینمشون ، ایمان خالصانه آوردم که حرف هام رو می شنوی ، حالا توی بد شرایطی گیر کرده بودم ، و نگاهم به دست هات بود و نفس حقت ، دعا کردم که خدایا خودت شک و تردید رو از توی دلم بیرون کن ! هر روز دعا می کردم و منتظر معجزه ات نشسته بودم ، چند روز پیش برای یه کاری قرآن رو باز کردم ولی اصلا حواسم به دعای این روزهام نبودم  که اصلا نیت من چیزی خلاف همه ی دعاهای  این روزهام بود ، درست یادم نیست چه سوره ای بود ، ولی سرتاسر  صفحه پر بود از آیه هایی که بر حق بودن پیغمبر و راهش بود ! با خودم گفتم : خدایا اینکه نیت من نبود ، دوباره باز کردم ، سوره ی دیگه اومد ولی بازم داشت می گفت : که با چه رویی آیه های ما رو انکار می کنید در حالیکه  کلی براتون دلیل برهان آوردیم ! کلا گیج  و منگ شده بودم اولین بار بود که یه نیت داشتم ولی آیه هایی که می اومد بی ربط بود ، یه هو به دلم افتاد مگه دعا نمی کردی که شک رو خودش از دلت بیرون کنه ، حالا داره خودش باهات حرف می زنه و داره میگه با چه رویی شک می کنی به پیغمبرش ، فوق العاده بود ، هیچ کس و هیچ کتاب و منطق و برهانی نمی تونست  اینطوری قشنگ و مهربانانه به من بفهمونه  این شکیات رو !

 

 

ارسال در تاریخ شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
سکوت های قشنگی داری ، به سکوت های من هم سر بزن :|



ارسال در تاریخ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي
وقتی واقعیتی نگفتنی است یا باید سکوت کرد یا باید شعر گفت !



ارسال در تاریخ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ توسط گلي