یادبان

حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن !
قرارمان این نبود ، بود  ؟ قرارمان این نبود که با رفتنت به  همه اتفاقات خوب زندگیمان ، برچسب خاطرات گذشته بخورد ، قرارمان این نبود که تنگ ِ همه ی جمله هایمان یک یادش به خیر بچسبانی ! قرارمان رفتن و آمدنت بود .

ولی نه ، زمین جای قشنگی نبود برای آدمهایی از جنس تو !

می دانم که روحت دیگر طاقت سنگینی زمین و آدمهایش را نداشت ، می دانم که همیشه به یادمان هستی ، حتی اگر فاصله هایمان قد فاصله  دو دنیا باشد !

این روزها دلتنگت که می شویم فقط لبخندت مرهمی برای همه دردهایمان است ، می دانم که آن دنیا هم ، می خندی ! ولی کاش کمی از خنده هایت را عاریه می گذاشتی برای این آدمهای زمینی ، خنده های که فقط خاص خودت بود و بس !

کاش زمین را اینقدر خالی از خنده هایت نمی گذاشتی ! کاش زمین بی آبرو را با رفتنت بی آبروتر نمی کردی  !

 عزیز دلم رفتنت سخت بود اما همین که می بینیم ، بعد از سالها خستگی بالاخره آرام خوابیدی ، آراممان می کند !

آرام بخواب  عزیز دلم ......

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

ارسال در تاریخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
ببخشید آقا چشم ما به در سفید شد ، شما قرار نیست  از سفر برگردید ؟

ارسال در تاریخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خنده های از دست رفته ام افسوس نداره ولی خنده های از دست رفته ات که نتونستم تماشاش کنم، تا دلت بخواد افسوس داره !

+

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
والاع با این اشکال تراشی هاشون :|
برای متن ارسالی که برایشان فرستادم توی یکی از بندهای که برای اصلاح فرستادند نوشته اند : مخاطب بین المللی هم وجود دارد در متن بعدی ، این موضوع لحاظ شود ! 

دلم می خواهد زل بزنم توی چشمهایشان و خیلی رک بگویم : خب مثلا چکار کنم برای مخاطبین بین المللی ، مثلا بنویسم : مای امام واز وری گوگوری مگوری یا چی دقیقا ؟

 

 

 

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
طاها وقتی خیلی خیلی فنچ بود (:

 

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خیلی اتفاق ها توی زندگی است ، که خیلی باب طبعمان نیست مثلا طلاق گرفتن ! طلاق گرفتن خودش از آن اتفاق هایی است که قابلیت این را دارد که به تنهایی و یک تنه ، پدر یکی را درآورد تو را گوشه گیر می کند و افسرده ! و خیلی اتفاقات دیگر که شاید گفتنش درست نباشد . این  اتفاق های بد زندگی را که نمی شود همین طوری و دم دستی ازشان گذشت ،ولی  به نظرم بدترین اتفاقات را هم گذشت زمان درست می کند ، درست که نه ولی حداقل از درد روزهای اولش کم می کند ! شاید جدی نگرفتن این اتفاقات بد هم خودش بتواند در تحمل کردنشان کمک کرد ، خوبی این خارجکی ها همین است که همه چیز برایشان دم دستی است ، بر عکس ما ایرانی ها که همه چیز برایمان جدی است !

کتاب " ازدواج مادرم و بدبختی های دیگر " از آن کتاب هایی است که به نظرم خواندنش برای همه لازم است ، لازم است چون دارد به ما یاد می دهد ، از خیلی اتفاقات بد  زندگی می شود ، به قشنگی عبور کرد ، سخت هست ولی می شود ! کتاب ترجمه ی قشنگی دارد ، و روایتی جالب ، از آن کتاب های کم حجم ولی دوست داشتنی ! باربارا پارک مشخص است که در تمام کتاب هایش سعی کرده ، اتفاقات تلخ را با خنده ازش گذر کرد ، خانم باربارا طنز را می شناسد و در عین تلخی اتفاقات  ، خنده را به خواننده هایش هدیه می دهد ، به نظرم باربارا هم و غمش خندیدن بچه ها بوده  و خواسته بچه ها با خندیدن،  دنیای جدی را زیادی جدی نگیرند حداقل .

جای جای کتاب  قابلیت این را دارد ، که زیر سطر به سطرش خط بکشی برای استفاده کردن برای  روزهای مبادا مثلا این جای کتاب که می گوید :" نا " را توی لغت نامه پیدا کردم ، نه آنی که معنی اش توان و قدرت است ، معنی آن "نا"یی را پیدا کردم که وقتی مادرتان ازدواج می کند به اول اسم پدر و خواهر و برادر جدیدتان می چسبد . مانده بودم که لغت نامه چطور همه چیز را این قدر ساده می کند ، چرا نمی نویسند نا پدری یعنی مردی که پدرت نیست و دست مادرت را گرفته ، و نا خواهری یعنی دختری که جای محبوبت را پای تلویزیون اشغال کرده و نابرادری یعنی پسری که تاتی تاتی می رود کنار مادرتان می نشیند . وقتی قرار است کل زندگی ت بوی "نا " بگیرد نمی روی که دم در برای استقبال .

 

::: ازدواج مادرم و بدبختی های دیگر جلد 2  - باربارا پارک  - نازنین دیهیمی - نشر ماهی

 


برچسب‌ها: بیصدا کتاب بخوان
ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
من حداقل ده سال از صدای تو دور مانده ام ، بروم دست به دامن بادها شوم ؟

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
حکایت شهر ما و بدبختی های ما !
 اگر یک نظر سنجی انجام بشه و از ایرانی ها بخوان ، که به این سوال " دوست دارید در کدام شهر ایران زندگی کنید ؟ " جواب بدن ،  بدون شک 99 درصد جواب های مردم ایران شهر " شیراز " هست ( اسمایل بادی به غبغب انداختن و بقیه ماجرا ) ولی خب این شیراز ، دقیقا شان نزول جمله ی معروف " آواز دهل از دور خوش است " هست و اینکه  بدون شک امکانات رفاهی شیراز در حد یک روستا بیشتر نیست و در واقع شیراز یک روستای خیلی خیلی بزرگ ولی بدون امکانات هست ! این رو از این جهت می گم ، که توی شیراز دنبال هر چی بگردی پیداش نمی کنی !

نمونه بارز مثال فوق کتاب ِ که توی شیراز در حد پیدا کردن سوزن توی کاهدون هست ( از این جهت کتاب رو مثال زدم که در جریان هستید الان مد کتاب و کتاب خوانی و تز روشنفکری و من خیلی کتابخونم و ایناست ) اینا رو از این جهت دارم می نویسم که به اینجا برسم ، که اینهمه کتابفروشی توی شیراز هست ولی تو مجبوری کتاب هایی که بچه تهرونیا یا خیلی جاهای دیگه ، توی سوپر مارکت سر کوچه شون پیدا می کنن و  می گیرن ما باید خرید اینترنتی کنیم !

هفته پیش حوصله ی دانشگاه رفتن نداشتم ، بعد در طی یک حرکت روشنفکرانه  من  عاشق کتابم و اینا با پول رفت و برگشت دانشگاه سه عدد کتاب کودک و نوجوان از تهران سفارش دادم ، که اگر تمام کتابفروشی های شیراز رو هم بگردید ، مطمئنم تا حالا اسمشون رو هم نشنیدند ( حالا فکر نکنید که مثلا کتابهای خاصی باشند یا ما زیادی آدم با کلاسی هستیم ها ، نه فقط به این دلیل که کتابفروش های شیرازی زیادی از مرحله پرت هستند )

امروز که کتاب ها برام رسید ، به این نتیجه رسیدم که یک توصیه و سفارشی کنم شما رو و اینکه : توصیه ی من به شما جوانان و نوجوانان و همه ی ایرانیان این هست که اگر افسرده شدید ، اگر دچار شکست عشقی عمیقی شدید ، اگر دنیا با شما سر ناسازگاری داره ، اگر دچار یاس فلسفی شدیدی شدید ، اگر در شیب ملایم دولت تدبیر و امید کمر خم کردید  و بقیه ماجرا حتما حتما کتاب کودک و نوجوان بخوانید !

و در آخر ادای دینی می کنم به کتابفروشی کتیبه ( همون که توی خیابون زند هست ، همون که کنار اون بانک ملی بزرگه ، همون که صاحبش یه پیرمرده که موهاش رو دم اسبی می بنده ، همون که توی زیر زمین هست ، آره آره همون ) که خداییش توی شیراز تک هست و شامل موارد گفته شده در سطرهای بالا نمی شه ! و اینکه می دونم تا الان ذهنتون خیلی در گیر شده که پول رفت و برگشت دانشگاهم چقدر هست باید بگم پولش 16 هزاااااااااااااااار تومن  ِ و پول کتابام با اعتصاب هزینه پست شد ، 14 تومن !

بعله این بود شرح حال این روزهای بدون شما

 پ ن : الان دنبال یه تریبون هستم ، که درباره کتاب کودک و نوجوان برای ملت شرح بدم فقط  (حتی قصد فروش ایده هام رو هم دارم )!

 

ارسال در تاریخ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
ﺧﺴﺘﻪ‌ﺍﻡ ﻣﺜﻞِ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ..ﻣﺜﻞِ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺣﻘﺎﻕِ ﺣﻖِ ﻫﻤﺴﺮﺵ..!.ﻣﺜﻞِ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ..ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺵ...! ( ﺭﺿﺎ ﻃﺒﯿﺐ‌ﺯﺍﺩﻩ )
ارسال در تاریخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
چه دل گنده شدید مردم !

ارسال در تاریخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
یکجوری هم هر روز ، ایمیلم رو چک می کنم ، انگار قراره یاهو ،تکذیب کنه همه ی این ده شب و ده روز رو که رفتی !
ارسال در تاریخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
صحبت های تلفنی من و طاها ( برادرزاده م )
من : دلم برات خیلی تنگ شده آقا طاها

طاها : می دونم عمه ، ولی یادت باشه من تا آخر دنیا منتظرت می مونم !

 

پ ن : یعنی من تو کف اینم ، که این حرف ها رو از کجا یاد می گیره !

ارسال در تاریخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خیلی وقت پیشا از خارو پرسیدم: این جنگ درونی آدم، بین میل به گفتن دردها و ترس از گفتن شون... چطوری تمومش کنم؟ مدتهاس اذیتم میکنه.... گفت: تبدیلش کن به هذیون و بگو، که هم گفته باشی و هم نگفته باشی... هوم؟

  +

 

ارسال در تاریخ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
دلم آدم جدید می خواد ، آدمی با حرفهای نو ، نگاه نو !
یک جوری هم این روزها از آدمها کنده می شوم ، انگار یک قرارداد هنگفت بستم برای این کار !
ارسال در تاریخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
یکی از کتاب هایی هم که خواندنش خیلی برایم سخت بود " ظرافت جوجه تیغی " بود ، یکجوری هم سخت بود که به صفحه پنج و شش که می رسیدم ، کتاب رو می بستم و بی خیال می شدم ، این پروسه از مرداد 92 تا الان ادامه داشت ، اینقدر رفتنت درد داشت که از دیشب ، کتاب رو از کنار تختم بلند کردم و دارم می خونمش !

کتاب خوبی هست ، فقط ما بین صفحاتش ، وقتی به زمینه گوشیم  نگاه می کنم ، با خودم میگم نباید می رفتی توی قاب عکس !

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
یکی از دوست هام هم همیشه می گفت : مذهبی ها آدم نیستند !

بعد من بهم بر می خورد ، الان می فهمم منظورش چی بود و حق داشت زیادی هم حق داشت !

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
آن مرد آرام و با لبخند رفت !
آخرین عکسی که با دایی گرفتیم ، کاش دنیا بر می گشت به وقتی بودی !

 

حذف شد !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
چرا آدم از یه ساعت دیگه ش خبر نداره ؟اگه می دونستم به این زودی میری که می نشستم سیر نگاهت می کردم ، صدای خنده هات رو ضبط می کردم ، عکس چشمهات رو قاب می کردم! وقت رفتنت نبود باور کن!
ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
مرگ تدریجی یک رویا
وقتی نامه های جلال به سیمین را می خوانم ، توی دلم قند آب می شود ، اصلا کلی به سیمین حسودی می کنم که خوش به حالش که کسی از جنس جلال برایش اینطوری تب می کند ، آنجایی که جلال برایش می نویسد " عزیز دلم"  ، برای خودش  قیامتی است !

داشتم فکر می کردم ، اگر اینجا مثلا کانادا بود یا فرانسه  ،  یا اصلا هر کشور خارجی دیگری ، هر روز برایت یک نامه می نوشتم و با این صندوق های زرد پستی ، پستش می کردم خانه ات ! اول هر نامه یی هم برایت می نوشتم  "عزیز دلم " !

بعد فکر کردم نه ، تو که عزیز دل من نیستی!

این را امروز فهمیدم ، همین امروز و  توی شلوغی های دفتر ، توی آن خستگی نیمروز ، مثل زنی که ویار داشته باشد ، از چشمم افتادی ، حالا هر وقت بهت فکر می کنم تنفر تمام وجودم را پر می کند !

دقت کردی ، یک وقت هایی هم می خواهی کاری را درست کنی  ، ولی ادل می زنی به جاده خاکی !  زدی به جاده خاکی رفیق !

این را امروز فهمیدم ، توی خستگی های یک نیمروز قبل تعطیلات  ، فهمیدم که آدم یک وقت هایی می نشیند و از بعضی از آدمها بت می سازد ، ازت بت ساخته بودم ، و به خیالم خاص بودی ، ولی نبودی !

این را امروز توی یک خستگی نیمروز فهمیدم ، چقدر تلخ بود امروز !

 

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
تو که می خندی ، بهار نارنج مومن می شود !
ارسال در تاریخ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
بهمن ، ماه پیروزی است !

به نظر من کلمه ها هم مثل آدم ها احساس دارند ،   مثلا "  رفت "  همیشه غمگین است ، وقتی می نویسی " رفت  " ،  هر طوری که هم بخواهی  آنرا بخوانی انگار یک نفر بغض کرده و و قشنگ می توانی غم را از توی حرف به حرفش بفهمی  ، ولی " آمد "  ذاتا کلمه ی خوشحالی است ، مثلا وقتی می نویسی : او آمد  ، انگار داری به یک ملت مژده می دهی و به بقیه فخر می فروشی ، که ببین " او اومده ها "  و هی توی دلت قند آب می شود از اینهمه احساس خوب  !

انقلاب از آن کلمه هایی است که وقتی آمد ، احساس خیلی  کلمه ها را تغییر داد ، مثلا ملت ایران  وقتی سی و شش سال پیش داشتند تیتر روزنامه اطلاعات  را می خواندند  که  " شاه رفت " دیگر غمی توی  " رفت  " نمی دیدند ، رفت داشت مثل " آ مد " و حتی   مثل یک ملت می خندید  ، شاید این برای اولین بار بود که رفت هم مثل آمد فخر فروشی می کرد به جماعت  !

پ ن : کاش بعضی ها ( مثلا آقازاده ها ، مثلا نوکران و دست پرورده های آقازاده ها اصلا مثلا از ما بهتران )بگذارند ، ما هم مثل آدمهای سی و شش سال پیش ، از ته دل بخندیم و شاد باشیم از این انقلاب بزرگ !

ارسال در تاریخ یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
37
همه ی غصه هامو از تو دارم !
ارسال در تاریخ جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
38
برگرد

  مثلا چیزی را اینجا جا گذاشته ای...

 

اینجا

 پ ن : اینجا رو بخونید حتما ، اصلا بزارید توی لیست دوستاتون (:

ارسال در تاریخ پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
فخر فروشی از نوع " علی "
شماهایی که توی خانه تان ، یک بشر از نوع "علی " ندارید ، بیاید دقیقا بگویید چطوری ،شبتان را روز ، و روزتان را شب می کنید ؟ ما که هر وقت " علی "مان خانه نیست ، انگار همه مان به خواب زمستانی می رویم یعنی تا این حد گیج و منگ روزگاریم ! شمایی که همیشه در خواب زمستانی هستید چطوزندگی می کنید پس ؟ تو بگو اصلا زندگی نباتی حتی !
ارسال در تاریخ جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
وقتی کتاب به دستم رسید ، بی هوا شروع کردم به خواندنش ، حتی کتاب لیدی ال را کنار گذاشتم و شروع کردم به خواندن کتاب " با کفش های دیگران راه برو " ، باید اعتراف کنم ، که کتاب کودک و نوجوان خارجی ها خیلی خیلی قشنگتر و جذابتر از کتاب  های بزرگسالشان  است ، جوری که دلت می خواهد ، کاش از این کتاب ها بیشتر بود !

ارسال در تاریخ پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
39
خدا بیامرز هم یک وقت هایی ، دختر بچه ی هفت ساله ی درونش فعال می شد ، عروسکش را زیر بغل می گرفت ، می رفت یک گوشه می نشست و بغض می کرد ! نامبرده  یکجوری هم بغض می کرد انگار دنیا بهش بدهکار بود !

ارسال در تاریخ سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
بی بی عاشق آفتاب بود ، هر روزیی از سال که  بود ، قالیچه دست بافتش را زیر درخت انجیر توی حیاط  پهن می کرد و  روی تشکچه می نشست ، به فاصله نهایتا پنج قدم ، بابا محمد هم روی تشکچه خودش می نشست ، روزهای آخر بی بی فراموشی گرفت ، کم کم داشت همه چیز را از یاد می برد جز نماز خواندن اول وقتش را ،  وقت نماز که می شد ، اول بابا محمد نماز می خواند ! 

بعد بابا محمد ، سجاده را می گذاشت برای بی بی و خودش کنارش می ایستاد ، و نماز را روی زبان بی بی می گذاشت ، بگو ، بسم الله ، بگو الرحمن الرحیم  ، تا ته ته نماز !

بی بی که خسته شد ، پر کشید و رفت و جایش را زیر پای  امامزاده  و زیر درخت بلوط پهن کرد و برای همیشه خوابید ، بی بی که رفت ، همه مان می دانستیم که بابا محمد ماندنی نیست ، توی آن چهل روزی که بی بی رفته بود ، بابا محمد عادت داشت ، اول سلام بدهد به امامزاده و بعد به  بی بی ! توی همان سلام دادن ها بود که یک روز رو کرد به درخت بلوط و بی بی را خطاب داد که : عزیز دلم ، همین روزهاست ، که می آیم  پیشت !

چهل روز بعد بابا محمد رفت پیش بی بی و به فاصله نهایتا پنج قدمی اما اینبار زیر درخت بلوط ، کنار بی بی برای همیشه خوابید

ارسال در تاریخ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
آخرش هم به هیچی رسید ، به یک مشت خاطرات تاریخ مصرف گذشته ، اصلا شاید نشود رویش اسم خاطره گذاشت ، شاید توهم فانتزی اسم قشنگتری باشد ، برای روایت سالها پیش!

ارسال در تاریخ دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
به نظرت چرا رستاک می خونه :

موهاش دریا بود … دنیامو زیبا کرد

فهمید دیوونم … موهاشو کوتاه کرد !

ارسال در تاریخ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
این روزها پستچی محله با ما مهربانتر است با شوما چطور ؟
چهارده روز توی بعدترین شرایط ممکن که دقیقا هفته آخرش هر روز ساعت هشت صبح امتحان داشته باشی ، خستگیش را فقط با دیدن بسته هایی که پستچی برایت آورده می تواند ، از تنت بیرون کند !

اولیش این گردنبند خوشگل که وقتی دیدمش مثل یک دختر بچه هفت ساله فقط بالا و پایین پریدم ، و دومیش این یکی ،  که  بسته بندیش یک جوری هم  خاص بود ، که تا یک ربعی فقط داشتم بهارنارنج هاش را بو می کشیدم و هعی با خودم می گفتم اینهمه بهار نارنج توی زمستان ؟  و سومیش ، یک سری کتاب  کودک و نوجوان که عکسش هم موجود نیست ( چون من ذوق عکاسی ندارم )

 

ارسال در تاریخ جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي

ابزار وبمستر