یادبان

به همین سادگی

قرار بود ، بعد از شش سال همدیگر را ببینیم ، از دوستان دبیرستانم بود ، قرارمان را گذاشتیم ، توی آن کتابفروشی ، آن خیابان شلوغ پلوغ  ، وقتی بهش گفته بودم ، قرارمان فلان کتابفروشی گفت :

-آخه الاغ کی یک قرار عاشقانه وسط کتابفروشی می زاره  اونم  بعد از شش سال دوری !

بهش گفته بودم مطمئنم عاشق و دیوانه اش  می شود ، گفته بود ، " همین تو دیوونه برای هفت پشتمون بسه  " خندیده بودم از حرفش ، گفتم بیا شرط ببندیم که دیوانه و مست می شود ، قبول نکرد و گفت  :

-        من ریسک نمی کنم شاید توی این مدت عاقل شده باشی !

توی این مدتی که ازش خبر نداشتم ، نمی دانستم چه کار می  کند و یا کجاست ولی با این مدل حرف زدن هایش مطمئن شده بودم حداقل کلماتش تغییری نکرده  ، دقیقا شبیه همان موقع ها حرف می زد ، همان موقع که خسته بود ولی کلی انرژی برای بقیه کنار می گذاشت به وقت خستگی هایشان ، هوای همه کس و همه چیز را داشت ، حواسش به همه چیز  بود الا خودش ! جالب بود برایم ، خندیدن را بلد بود ولی تلخ می خندید ، انگار همه ی خنده ها و انرژی هایش را  مصرف بقیه می کرد ، همیشه برایم جالب بود آدمهای این شکلی که حتی توی جیب های بغل مثلا مانتویشان دلیلی برای خندیدن داشتند پس چرا خودشان اینقدر تلخ هستند ، نه از این تلخ های زشت ، نه  ، از این تلخ ها  که از دانستن زیاد بود  ، تلخی از همین مدل ها !

قرارمان ساعت شش بود توی کتابفروشی ، کمی زودتر رسیده بودم ،  همیشه همین مدلی بودم ، اگر با کسی قرار داشتم ، که باهاش رودربایستی یا هر حسی شبیه  به این داشتم زودتر می آمدم سر قرار ، که ترسم بریزد ، که یکهو هول برم ندارد ، خودم را سرگرم کردم با کتابهای توی قفسه ، همان کتابهای همیشگی بود ، کمی  استرس داشتم  ، مثل کسی که قرار است برای اولین بار یکی را ببیند ، حواسم سر جای همیشگی اش نبود ، آخرین باری که دیده بودمش را یادم نمی آمد ، ترسیدم یک وقت نشناسمش حتی ، توی قفسه های کتابفروشی رفته بودم سراغ کتاب های جلال آل احمد ، هر چی به ذهنم فشار می آوردم که توی آخرین نمایشگاه کتاب فروشنده کدام کتاب را اسم برد که بخوانم ، یادم نمی آمد ، چند بار از روی همه ی  اسم های کتابها ی جلال خواندم تا شاید یادم بیاید ، ولی ذهنم یاری نمی کرد ، بی حوصله روی صندلی کنار قفسه ی  کتابها نشستم و خودم را سرگرم بازی روی میز کردم ، روی میز یک تکه کاغذ بود که  با فونت نستعلیق   رویش نوشته بود : میز برای صحبت های طولانی نیست !  یا شاید یک چیزی شبیه به این ، این فونت نستعلیق   آنقدر خوشگل است ، آنقدر با احساسات آدم بازی می کند که دلت می خواهد ، غلام حلقه به گوشش شوی . یادم آمد که آخرین بار توی پارک قوری دیدمش ، البته هنوز زیاد مطمئن نبودم ، یعنی تا اینجایش یادم می آید ، دراز کشیده بود روی چمن های پارک دو دستش را زیر سرش حائل کرده بود ، و به آسمان نگاه می کرد ، ازم خواست که کنارش دراز بکشم  ، ولی گفتم : حسش نیست ، گفته بود تو با این ادا اطوارهایت از بهترین حس های دنیا محروم می شوی و خندیده بود ، یکهو خنده اش روی لبش ماسید ، گفت : به نظرت ، آسمان همه جا همین رنگی است ؟ سرم را کج کرده بودم و تا نزدیکی سرش آوردم تا دقیقا نقطه ای را  که نگاه می کند ، ببینم ، گفتم : فکر کنم همین رنگی است بعد سرم را جای قبلی خودم آوردم و دوباره نگاه آسمان کردم ، گفتم : آره حالا مطمئنم که هر دوتایش آبی است ، مثلا به خیال خودم خوشمزه بازی کرده ام ولی نخندید حتی دریغ از یک لبخند نصف و نیمه ،  نگاهم ، هم  نکرد گفت : نه ، زهرا مطمئن باش آسمان همه جا یک رنگ نیست !

 بعد گفت به نظر تو الان آسمان چه رنگی است ؟ گفتم خب آبی ، یکم هم رو به سفیدی می زند ، گفت : به نظر من ولی آسمان آبی متمایل به قرمز است !

-        آبی متمایل به قرمز ؟ خنده ام گرفته بود از این رنگ من در آوردیش ،  پقی زدم زیر خنده و گفتم : چه اکتشاف جذابی ، آبی متمایل به قرمز  ؟ بعد یعنی چی آن وقت ؟

هنوز داشت به آسمان نگاه می کرد ، گفت : شنیدی که میگن به تعداد آدمهای روی کره  خاکی راه رسیدن  به خدا وجود داره ؟ به تعداد آدمهای روی کره خاکی هم رنگ و ایده و نظر وجود داره ، یعنی با توجه به درک و شعور و حس و حال  طرف تو می تونی از هر کس که این سوال رو بپرسی  یک جواب متفاوت بگیری ! من و  تو دقیقا توی یک نقطه نشسته ایم و رنگ های که از آسمان دیده ایم از زمین تا آسمان فرق دارد پس تصور کن که چقدر طیف رنگی فرق دارد برای مردم مثلا انگلیس ، حالا  روی دست چپش خوابیده بود ، یک دستش را زیر سرش گذاشت  و کاملا به سمت من برگشت ، حرفش را ادامه داد که ولی تو همیشه طیف رنگیت آبی متمایل به سفید باشد ! داشت نصیحتم می کرد یا دستور را درست متوجه نشدم ! بعد با یک خنده موزیانه دختر و پسر نیمکت رو به رویی را نشانم داد و گفت : به نظرت آسمون از نظر پسره چه رنگیه ؟ به پسرک نگاه کردم ، و بعد دخترک ، چیزی نداشتم بگویم ، بطری آبش را برداشت ، سرش را آورد زیر گوشم  :

-         دختره فکر  می کنه امروز آسمون قشنگترین رنگ رو داره و پسره فکر می کنه ، چقد امروز رنگ خرکی آسمون  بالا رفته ، ولی هردوتاشون تهش می رسن به رنگی شبیه سیاه متمایل به حماقت !

خودش را تکانی داد وچشمکی زد و رفت طرف نیمکت ، ولی بعد دیدم که منصرف شد ، دیدمش که دارد دور پارک می دود رسید به لوله کنار درختی ، ایستاد بطریش را پر آب کرد ، دستش را برد سمت ریشه درختی ،  درست ندیدم دارد دقیق چه کار می کند ، بعد بطریش را خوب تکان داد ، و دوباره شروع کرد به دویدن ، یکی دو دور که زد نزدیک نیمکت  پایش پیچ خورد و شترق با بطری روی سر پسرک افتاد  ، خیلی بد افتاد ، انقدر که چند نفر برگشتن و نگاهش کردن ،  ترسیدم  و به سمتش رفتم ، وقتی رسیدم نزدیکشان ، مدام داشت معذرت می خواست ، که پایش پیچ خورد فلان و بهمان ، پسرک هم سرش را گرفته بود و اه و ناله می کرد و دخترک هم داشت لباس پسر را تمیز می کرد و زیر لب غر می زد  و یک خط درمیان قربان صدقه پسرک می رفت و مدام می گفت که برویم  دکتر ،  سر و ته قضیه با چند تا معذرت خواهی بهم آمد ،  داشتیم  بر می گشتیم سر جایمان که ازش پرسیدم خوبی ؟ نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : خره  خوبی ؟ توی باغی یا نه ؟ همش فیلم بود ! گیج و منگ نگاهش کردم ،  خودش گفت : عامو یارو پارک رو با اتاق خوابش اشتباه گرفته بود ، اگه پا پیش نمی زاشتم دیگه از اسلام ناب محمدی چیزی نمونده بود   ، بعد از ته دل   خندید !  خنده ام گرفته بود از حرفش ، از اسلام ناب محمدی گفتنش بیشتر ، داشت تیکه می انداخت بهم ! اهل این حرف ها نبود ، چند بار زیر لب  گفتم اسلام ناب محمدی و خندید م ،  خنده اش که تمام شد گفت : یادته چند دقیقه پیش گفتم آبی ، سفید باش ، نه اونجوری دیگه زیادی پخمه بار میای یکم دز آبیت رو بیشتر کن متمایل بشه به سرمه ای ، اینطوری دنیا رو واقعی تر می بینی ، ولی سرمه ای نشه سیاه ها !

داشتم  به  قفسه ی کتاب های ادبیات جهان  نگاه می کردم ، اینقدر متراکم کتاب ها را  چیده بودند که نمی توانستم اسمشان را درست بخوانم ، به سمت راستم نگاه کردم ، چشمم خورد به کتاب هفت  سال و نه ماه و هیجده روز ، اسمش که دیوانه کننده بود ، دستم را بردم سمت قفسه و از بین کتاب ها بیرونش کشیدم ، نویسنده اش مهدبی سهرابی بود از انتشارات نیستان ، اولین بار اسم سهرابی را می شنیدم ، از قیمت پشت جلد مشخص بود که کتاب اولش است ، توی ایران ، کتاب بر اساس اسم نویسنده اش قیمت گذاری می شود نه ربطی به قیمت کاغذ دارد و نه محتویات توی کتاب ، هر چقدر چرندیات توی کتاب هم بیشتر باشد طرفدار بیشتری دارد ، این یک قانون نانوشته توی ایران است  که هر چقدر حرف های نویسنده نامفهوم تر و چرند تر باشد یعنی طرفداران بیشتری را می تواند به سمت خودش بکشد  !

 شروع کردم به خواندن اولین داستانش ، نویسنده آمده بود یک داستان ساده  را بر اساس نگاه چند آدم متفاوت تعریف کرده بود ، ایده ی قشنگی بود خیلی به دلم نشست ، ولی داستان دوم و سومش چنگی به دل نمی زد  مخصوصا داستانی که به اسم کتاب بود ، من اگر جای مهدی سهرابی بودم برای ادای دین به این اسم قشنگ تمام زور هنریم را می زدم تا بهترین داستانم شود ، مگر آدم چند بار در طول عمرش اسم به این قشنگی پیدا می کند برای کتابش ، ولی با همه ی این تفاسیر کتاب را کنار گذاشتم برای خرید ، اول به خاطر اسم دلبرانه اش دوم برای کتاب اولی بودنش  ،  انگار خدا مرا آفریده بود که حامی همه ی اولی ها باشم ، هیچ چیز برای یک نویسنده کتاب ، یک کارگردان فیلم اولی ، یک خواننده اولی بهتر از دیدن  فروش آثارش لذت بخش نیست ، یک حسی شبیه فتح کردن قله ی اورست مثلا ، شاید دلم می خواست در  به ثمر رسیدن این شادی سهیم باشم !

 بی خیال ادامه کتاب شدم و دور اطرافم را نگاه کردم ، روبه رویم یک خانم و آقا مشغول دید زدن کتاب ها بودند ، یک پسر بچه کوچولو هم کنارشان بود ، سرش را از آنطرف قفسه ها بیرون آورده بود و نگاهم می کرد یک لبخند پَت و پهن تحویلش دادم و او در جواب یک لبخند ژکوند تحویلم داد ، هنوز نگاهم می کرد برایش شکلک در آوردم نگاه مادرش کرد انگار می خواست از مادرش اجازه بگیرد مادرش حواسش پی کتاب ها و حرف های همسرش بود  پس دوباره بهم نگاه کرد اینبار برایش زبان درازی کردم  ، این سری  بیشتر خندید ، دوباره نگاه مادرش کرد اما پدرش متوجهش شد و از بالای قفسه گردن درازی کرد تا بفهمد چه چیز پسرک را اینطور شاد کرده است ، مودب به اطرافم نگاه کردم که مثلا نه خانی آمده نه خانی رفته ، پدرش  بی خیال ، سرگرم کتاب هایش شد ، باز برای پسرک شکلک در آوردم و مجبورش کردم بخندد ، پسرک قیافه اش خیلی معصوم بود ، آنقدر خنده اش به دلت می نشست که دلت می خواست فقط بخندد ، بزرگ که بشود از این پسرهای می شود که خنده شان بوی شهادت می دهد ،  این را از مادر چادریش فهمیدم ، خانواده  ی مذهبی بودند ، اینقدر غرق شکلک در آوردن برایش شدم که متوجه نگاه پدر و مادرش نشده بودم ، مادرش با یک ناز خاصی که فقط مخصوص زن های ایرانی است رویش را برگرداند ، پدرش اما خندید و وقتی که فهمید متوجه اش شدم سریع رویش را بر گرداند و سرگرم کار خودش شد ، یک هو دیدم یکی از پشت سرم چشمهایم را گرفته است ، به سمتش بر گشتم ، خودش بود ، اولش جا خوردم  اصلا توی مخیه ام هم نمی گنجید که بعد از شش سال اینطوری باهاش مواجه شوم ، حداقل دیشب قبل خواب ، جور دیگری این صحنه را توی ذهنم مجسم کرده بودم ، ولی خب کلا ،  هیچ وقت واقعیت شبیه رویاها و خیال پردازی های ما نمی شود ، و حتی واقعیت آنقدر انصاف ندارد حداقل کمی برای اینکه شبیه رویاهای ما شود تلاش کند و این خودش عین واقعیتی شده بود برایم !

با یک دو به شکی سلامش کردم ، عینکش را از روی چشمهایش برداشت ، گفت : خره مهسا م ! ولی باز هم خیلی تغییر کرده بود ، بغلم کرد ، بغلش کردم !

زیر گوشم گفت : دختره چشم سفید به یه الف بچه فسقلی نخ می دی خجالت بکش ! خنده ام گرفته بود گفتم : دیگه چکار کنیم به همین هم قانعیم ، خندید ، ازش پرسیدم چقد خوب تشخیصم داده ، جواب داد :

-نیازی نبود زیاد به مخم فشار بیارم ، فقط یه احمق می تونه توی این هوای گرم ، یه لحاف بندازه رو سرش که اونم تویی .

مثل همان موقع ها بود با همان نیش و کنایه های همیشگی ولی دوست داشتنی اش !

بردمش توی حیاط پشتی که شده بود ، کافه ! مثل همه ی دخترها کلی ذوق کرد.

 قبل از اینکه بنشیند ، اول دور تا دور کافه را گشت ، برای حوض وسط حیاط جیغ کشید اگر دست خودش بود حتی بالا و پایین هم می پرید ، من جلوی در ایستاده بودم و نگاهش می کردم ، رفت سمت قلک ته حیاط از همان جا داد زد بیا ببین چی اینجاست ؟ ذوق قلک را کرده و نکرده رفت سمت شمعدانی های توی باغچه آنجا هم جیغ خفیفی کشید ، شده بود مثل دختر بچه های هشت ساله ، باز هم خدا را شکر حیاط امروز کمی خلوت بود وگرنه برایم آبرو نمی گذاشت ، یک ربعی هعی ذوق کرد و هعی جیغ کشید تا اینکه بالاخره دلش سیر شد و رضایت داد که بنشیند ، نشسته و ننشسته گفت : خوب که خر نشدم و شرط نبستم ، اینجا  رو از کجا پیدا کردی ؟  جوابش دادم : توی لُپ لُپ ! از ته دل خندید و گفت : مردم شانس دارن ما هم شانس داریم ! بهش گفتم : خب بالاخره به نیت آدم هم بستگی داره ، نیتم پاکِ خانوم ! گفت : یادم نبود خانم از نظر کرده ها هستند !

چقدر خوب یادش بود ، توی دبیرستان یکبار برایش تعریف کرده بودم ، که مادرم بهم گفته : وقتی دنیا آمدم روی صورتم یک چیزی شبیه یک نقاب ، از جنس پوستم ، بود ، خاله ام گفته بود : این نشانه خوب بودن و نظر کرده بودن من  هست ، از همان موقع هراز گاهی برای تکه انداختن هم که شده بود بهم یادآوری می کرد که نظر کرده ام !

 داشت به سقف حیاط نگاه می کرد ، که گفت :  کاش فرهاد رو هم می آوردم ، عاشق اینجور جاهاست !

فرهاد نامزدش بود ، بهش گفتم : کشتی ما رو از بس نامزدت رو تو چشم ما کردی ، خندید و گفت : با آدمهای بی عرضه باید همین طور رفتار کرد اینقد باید بزنی تو سرشون و هعی سرکوفتشون بدی ، که حالشون جا بیاد

-        من که داشتم رسالت نخ دادنم رو انجام می دادم که حضرت والا تشریف آوردن و نذاشتن  این پروسه  به سرانجام برسه!

-        عرضه نخ دادن رو هم  نداری شکر خدا !

-        دیگه داره بهم بر می خوره ها

-        اونقد بهت بربخوره که جونت در بیاد فک کرده مثلا من از مواضع خودم کوتاه میام !

از این حاضر جوابیش خنده م گرفته بود ، بهش گفتم تا دعوایمان نشده بیا از شر این مقوله ی خانمان سوز رد شیم  قبول کرد .

از ش پرسیدم چه خبر ؟ سوالم را با سوال جواب داد که :

-         تو چه خبر ؟ هنوز هم مثل همون  موقع ها زبونت درازه ؟

انگار سالها منتظر همین یک سوال بودم که یکی ازم  بپرسد تا برایش ساعت ها حرف بزنم   تا بهش بگویم نه دیگر هیچ چیز مثل قدیم  نیست ، نه زبانم ، نه فکرم نه هیچ چیز دیگرم ، خواستم بهش بگویم که خسته ام ، از این آدمهای نصفه و نیمه  از این کشور ، از این خیابان ها ، از سیاستمدارهایش ، از مذهبی ها و غرب زده هایش  ، از خودم ، از اینکه نمی دانم کدام وریم ،  ولی فقط  گفتم : نه زمونه کوتاهش کرد ه واسم !

با یک بدجنسی مخصوص به خودش گفت : چه بهتر ، دست زمونه هم درد نکنه ، از 40 کیلو وزنت 39 کیلوت فقط زبونت بود از بس دراز بود !

از ته دلم خندیدم ، هیچ کس مثل او نمی توانست من را اینطوری شاد کند ، بین خنده هایم بهش  می گویم دست رفیق گلم هم درد نکند ، با یک قیافه حق به جانبی می گوید خواهش می کنم

این بشر حالم را خوب می کند همان موقع ها هم همین طور بود ، با هم اختلاف سلیقه داشتیم ، زیاد هم داشتیم ، ولی در معنای واقعی کلمه رفیقم بود ، اختلاف سلیقه مان یکی دو درجه هم نبود دقیقا 180 درجه اختلاف سلیقه داشتیم ولی بلد بودیم چطور با همه ی اینها رفیق هم باشیم البته او بیشتر از من بلد بود ، و به من هم یاد داده بود بارها شده بود سر مسائل دینی و مذهبی با هم دعوایمان شده باشد همدیگر را فحش هم داده بودیم ولی دو دقیقه بعد انگار نه انگار اختلاف سلیقه و دعوایی بوده باشد بینمان ، ولی راستش را بخواهی اوایلش هم به این خوبی هم نبود ، ولی کم کم یاد گرفتیم تا دنیا دنیا بود ه و هست همیشه از اینجور اختلاف ها هست پس عیسی به دین خود موسی به دین خود ، ولی از این مدلی ها  هم نبود که دیگر اصلا کاری به کار هم نداشته باشیم نه ، حرف زدن با هم دیگررا  یاد گرفته بودیم ، با هم حرف می زدیم  !

ازم پرسید : یادت هست دبیرستان ؟

نگذاشتم حرفش کامل شود ، به نظرم خاطرات همیشه آدم را غمگین می کند ، و من دیگر تحمل هیچ غم و غصه ای را نداشتم ، انگار ظرفیتم از حد مجاز هم گذشته بود چون زیادی سنگین شده بودم ! ولی او همیشه دلش گذشته را می خواست ، یک جور عجیبی با گذشته زندگی می کرد ، پس اهمیتی به خواسته ام نداد و شاید متوجه نشد ، که دلم نمی خواهد گذشته را شخم بزنم  وهعی بهم یادآوری کند چقدر قدیم خوب بود که حداقل خندیدن را بلد بودیم  ، پس برایم تعریف  کرد از دبیرستان دخترانه ی که توی خیابان معدل بود ، اینکه چطور دبیر ریاضی را وقتی از دست آموزش و پرورش و نظام آموزشی کفری شده بود و خون از چشمانش می بارید ، و کسی جرات جیک زدن نداشت ، با یک جمله ساده ی من ، آنچنان خندید که یادش رفته بود همین چند ثانیه ی پیش به خون همه تشنه بود ، داشت خاطره ها را زیر رو می کرد و من با هر خاطره اش بیشتر دلم می سوخت برای آن روزها ، ولی یک واقعیتی که همیشه هست و فکر کنم تا ابدالدهر هم باشد این است که آدم قدر لحظه هایش را نمی داند هیچ وقت در لحظه زندگی نمی کند و این خودش آدم را غمگین می کند ، شاید آن موقع های دبیرستان هیچ وقت مثل امروز که داشتیم خاطراتمان را مرور می کردیم و می خندیدم ، ازشان نخندیدم و لذت نبردیم ، و حالا بعد از سالها نشسته ایم یکجا و افسوس می خوریم !

خاطراتش که تمام شد ، هردویمان ساکت شده بودیم ، انگار وقتی خاطرات دبیرستان و آن شادی های دخترانه تمام شده بود ما هم تمام شده بودیم ، رفته بودم توی خودم که گفت :

زهرا تو قدیما شادتر نبودی ؟ خیلی ساکتی ها ؟ اون موقع ها که وقت کم می آوردی از تعریف ؟ به جای جواب دادن بهش پیشنهاد دادم که دالیز بازی کنیم ، قبول کرد شروع کردیم به چیدن میز ، نگاهش افتاد به ساق دستم ، گفت : جوراب رو توی دست می کنند جدیدا ؟ قدیما توی پا می کردنش ها ؟ از حرفش خنده ام گرفت و این غمگین ترم کرد !

خواستم بهش بگویم : آدم تا یک جایی از متفاوت بودن ، حرفها خنده اش می گیرد و دلش غنج می رود برای این نوع تکه انداختن ها ، و شاید آنهم بخاطر خوش بودن حال خودش باشد ، ولی از یک جایی به بعد ، خسته می شود ، حتی از جمله ها و کلمه هایی که یک روزیی حالش را خوب می کردند ، خواستم بهش بگویم ، آدم تا یک جایی می تواند تفاوت ها را نادیده بگیرد ولی از یکجایی به بعد دیگر نه حالش را دارد برای نادیده گرفتن ، نه حوصله اش را ، خواستم بهش بگویم : یک وقت هایی آدم دلش می خواهد کنار بیاید با آدمها ،و  آدمها هم کنار بیایید با او ، خواستم بهش بگویم که .... ، ولی هیچکدام  از این حرفها را  بهش نگفتم ، این شش سال که ندیده بودمش ، قدِ شش قرن ، تغییر کرده بودم ، و او نفهمیده بود  ، شاید هم فهمیده بود ولی خودش را زده بود کوچه علی چپ ، و آدمها چقدر خوب آدرس این کوچه را از بر بوده اند برای روز مبادا ، و هر روز برای آدمها روز مباداست !

فقط یک چیز را بهش گفتم : برایش این تکه از شعر را خواندم و انتظار داشتم خودش تا ته ماجرا را بفهمد :

چنان از پند شما ناصحان زمین گیرم

که گر دوباره نصیحتم  کنید ، میمیرم

مرا به خویشتن خویش وانهید که من

 نه از قبیله زهدم ، نه اهل تزویرم

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

سرش را از صفحه بازی بالا آورده بود و بهت زده نگاهم کرد :

 

-        اینا چی بود گفتی ؟

 

و من خسته فقط خندیده بودم و گفتم هیچی داشتم شعر را از بر  می کردم !

-        حالا چه موقع شعر از بر کردنه روانی ؟

-        یه هویی پیش اومد خو ، اصلا به بازید برس بچه پرو !

آدمها همیشه همین مدلی هستند  ، باعث تغییر و سکون و سکوتت می شوند ، بعد لباس رفاقت تنشان می کنند و ازت می پرسند که چی شدی ، وقتی بهشان می گویی ، نمی فهمنند ، ما ایرانی ها که دیگر نور علی نور هستیم !

بازی داشت خوب پیش می رفت  ، به جاهای هیجان انگیزش رسیده بودیم ، که یک هو گفت حوصله ی ادامه بازی را ندارد ، در عوض بهم گفت :

ولش کن حوصله بازی  را ندارم ، بیا برات یه فال بگیرم و ازم خواست تا شماره ملی م رابهش بگویم !

چشمهایم برقی زد ، همه ی دخترها عاشق فال و این جور چیزها هستند ، حتی با سوادترینشان ، حتی با کلاس ترینشان می میرند برای این جور چیزها ، بعضی ها برایشان سرگرمی و تفریح هست ، بعضی  ها که کل زندگیشان شده ، برای من بیشتر خنده و تفریح بود ، بدون معطلی شماره رو برایش گفتم !

بعد کمی کلنجار رفتن با اعداد شروع کرد به حرف زدن !

اول خوب نگاهم کرد انگار می خواست از چیزی که می گوید مطمئن شود ، بهم گفت که آدم احساساتی هستم ، و شدت احساسی بودنم می چسبد به سقف !

-        اینو که هم من می دونم ، هم تو ، چیز غیبی که نگفتی !

-        قرار نیست غیب بگم ها ، قراره اخلاق گه ت رو یه مروری کنیم

از حرفش  مرده بودم از خنده ، یکهو به خودم آمدم دیدم ، که ملت بد جور نگاهم می کنند ، بی خیال خندیدن شدم

-        حالا چرا می زنی آروم باش ، خب بعدش ؟

-        و اینکه توی رفاقت برای کسی کم نمی ذاری ، دوستات می تونن تا ته خط باهات بیان !

این جای حرفش که رسید ، خوب نگاهم کرد ، بعد گفت : واقعا میشه به شما مذهبی ها اعتماد کرد ، شما مذهبی ها اصلا انسانیت بلد نیستید ، پس چطور میشه به رفاقتون امید داشت ؟ مثلا تویی که توی چند سال قبل هعی من بهت مسیج می دادم ، ولی حتی معرفت جواب دادن رو نداشتی چطور می شه بهت بگن رفیق ؟

شوخی نمی کرد ، حرفش کاملا جدی بود ، اولین بارم نبود که اینطور حرف ها را ازش می شنیدم ، ولی مثل همان بار اولی که از این حرفها ازش شنیده بودم ، جا خوردم ،و یکجوری بهم بر خورد ولی من یاد گرفته بودم که توی همچین شرایطی بخندم ، و اینجاست که باید یکی پیدا می شد و برایم می گفت و شاید هم برایم زیر آواز می زد ، که خنده ی من از گریه هم  غم انگیز تر است !

من یاد گرفته بودم ، که آدمها حرف های خوب خوب بلد هستند ، از برابری می گویند ، از دنیای بدون مرز می گویند ، از آزادی بیان می گویند ، ولی هیچ کدام از  این  حرف هایشان ، به هیچ کجایشان نیست ، و یک چیزی می گویند ، که یک چیزی گفته باشند ، و روزشان را شب کنند و شب را روز !

حرفش را که زد ، خنده ام را که دید ، رفت توی خودش ، می دانستم منظورش از حرفش چی هست ، شش سال پیش  ، سر یکی از همین حرف های فیلسوفانه اش دلخور شدم بدجور ، راستش را بخواهی اصلا حوصله ش را دیگر نداشتم ، انگار برایم تمام شده بود ،  تصمیم گرفتم ، دیگر  کاری باهاش نداشته باشم ، پس وقتی بعد از آن حرف فیلسوفانه ش ، بعد از کلی وقت ،  بهم نمی دانم کدام عید را تبریک گفت ، که مثلا به خیال خودش رفاقت را در حقم تمام کند ، حوصله جواب دادن به مسیجش را نداشتم ،  حالا بعد اینهمه سال داشت ، زخم زبان می زد ، خواستم چیزی را از دلش در بیاورم که هیچ نقشی در به دل گرفتنش نداشتم ، من آن روزها فقط دیگر حوصله ی این حرف ها  ، این خط کشی ها ،  را  نداشتم همین ، ولی خودم را مقصر می دانستم ، من همیشه ی خدا حق را به دیگران دادم ، یک جورهای شده بودم کیسه بکس روزهای عصبانیتشان ،  این حق را بهشان داده بودم که هر وقت از هرچیزی که توی این کشور به مذاقشان خوش نیامد و  دلشان گرفت ، بدون فوت یک لحظه ای از زمان سراغ کیسه بکسشان بیایند هعی به زنند  به این کیسه تا عغده های دلشان آرام شود ، البته این قاعده کلی برای همه  ی آدمهای مذهبی هست ، آدمهای مذهبی توی این دوره زمانه شده اند ، کیسه بکس بقیه ، که هعی مشت بخورند و صدایشان در نیاید ، که مدام اراجیف بشنوند و سکوت کنند ،  حالا دوستم بعد از شش سال دلش دوباره کیسه بکس می خواست ، حتما باز کسی ، جایی بهش گیر داده بود و حالا اینطوری دلش می خواست آرام بگیرد ! بهش گفتم :

-        ما هیچ وقت آدم نبودیم تو ببخش ، شما که آدمید ببخشید !

با خودم فکر کردم چرا هیچ وقت از خودش نپرسید چرا مسیجش را جواب ندادم ؟ چرا هیشه خدا از من انتظار فوق بشری رفتار کردن را داشت ؟ چرا هیچ وقت خدا خودش را مقصر نمی دانست ؟

ولی فقط  گفت : اهوم

و من چقدر از این کلمه ی زشت بدم می آمد ، انگار وقتی این کلمه را می شنیدم یک نفر بدون رودربایستی مرا بیخ یک دیوار نشانده و هعی بهم فحش می داد ، یکبار این را بهش گفته بودم ، بهش گفته بودم از این کلمه متنفرم ، و او گفته بود  هر وقت خواست بهم فحش بدهد و رویش نشد ، فقط بهم می گوید اوهوم ،  کسی که یادش هست ، شش سال پیش جواب مسیجش را ندادم ، حتما حکایت اوهوم را هم می داند ، مگر اینکه خودش را به نفهمی زده باشد !!

 گوشیش زنگ خورد ، چقدر خوشحال شدم از زنگ خوردن گوشیش ، که هر چه بگویم کم گفتم ، حتما داشت با نامزدش حرف می زد چون داشت آدرس کتابفروشی را بهش میداد ، قرارشان را گذاشتند برای نیم ساعت دیگر ، به ساعتم نگاه کردم ، به ساعت من دو و نیم ساعت پشت آن میز دونفره نسشته بودیم ، و توی این دو ساعت داشتیم گذشته را زیر  رو می کردیم ، هیچ کداممان هیچ تغییری نکرده بودیم او هنوز مثل گذشته بدون پروا حرف هایشان را می زد ، و من هنوز مثل گذشته بدون چون و چرا بهش حق می دادم ، بهش حق می دادم چون تنها کاری که از دستم بر می آمد برای آدمها کنم همین حق دادن بودن ، ولی حالا خوب فکر می کنم ، نباید زیاد به کسی حق بدهی ، به آدمها که بدون چون چرا حق می دهی ، پر توقع تر می شوند و یک روزی به خودشان این حق را می دهند ، که  خودت را حذف کنی !

نیم ساعت بعد نامزدش که آمد دنبالش ، ازم خواست که باهاش تا یک جایی بروم  ، مسیرمان یکی بود ولی دلم می خواست : پیاده بروم ، باید پیاده می رفتم و  با خودم حرف می زدم !

وقتی رفت ، وقتی توی خیابان دور شدن ماشینشان را دیدم ، اولین کاری که کردم ، حذف کردن اسمش توی گوشیم بود و به خودم قول دادم به محض رسیدن به خانه اسمش  را از لیست آن واتس اَپ کوفتی هم پاک کنم نه به این دلیل که دلخور بودم ازش نه ، آدم تا یک جایی می تواند بی خیال تفاوت ها شود ، تا یک جایی می تواند ادای خوب بودن و متفاوت بودن  را دربیاورد نهایتش تا 22 سالگی ، بعد از آن دیگر حتی حوصله ی خودش را ندارد چه برسد به بقیه ، هنوز که هنوز است مهسا برای من همان رفیق قدیمی و دوست داشتنی است ، اما دیگر تحمل خیلی چیزها را ندارم ! دیگر حتی حوصله یک درجه تغییر با آدمها را ندارم چه برسد به 180 درجه ، و من هعی زور بزنم که مثلا این 180 درجه را نبینم که چه بشود  ؟ هیچی !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط گلي
یعنی پکیدم از خنده با این پست ، خب راست میگه ، همش ادعا ، ادعا !  به این پست مَن مَن کردن آدم ها  رو هم اضافه کنید لطفا (:

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط گلي
از سری مکالمات من و نرجس( دوستم )

+ چکار کردی با استاد ؟ رفتی گلزار شهدا ؟

- آره اتفاقا رفتم ، خوب بود (  اینجا کلی توضیح دادم درباره اینکه استاد چی گفت و من چی گفتم و اینا ) و در ادامه بحث رو به این سمت تغییر دادم که : وای نرجس این استاد و زنش رو که دیدم ، دلم کشید با یه بچه حزب الهی ازدواج کنم ، فک کن

+ واقعا ؟

- باور کن

+ آره منم همیشه دوست داشتم با یه بچه مذهبی خوب ازدواج کنم ، فک کنم باید بریم کانون رهپویان وصال اسم بنویسیم و تو جلساتشون  شرکت کنیم

-  :|

+ راست میگم خب

- :|

 پ ن :  من  دیگه هیچ صحبتی ندارم :|

 


برچسب‌ها: مکالمات
ارسال در تاریخ شنبه پنجم مهر 1393 توسط گلي
داوود غفارزادگان
همیشه گفتم :من آدمها و کتاب ها و هرچیزی را دوست دارم ، که یک تکه از وجود خودم را در  آن ببینم ، مثلا بین اینهمه کتاب سلینجر من عاشق ناتوردشت هستم ، چون هولدن کالفید توی قصه ، خود خود من بودم ، به همان اندازه سر تق به همان اندازه لجباز ، و به همان اندازه متفاوت ، یک تکه از کتاب بود ، که هولدن مثلا می خواهد شبیه بقیه دوست هایش شود ، می رود یک هتل ، پول یک شب اجاره اتاق و یک دختر را می پردازد ، وقتی دخترک با کلی عشوه می آید سمتش ، روی پاهای هولدن نشسته بود که  هولدن توی چشمهای دخترک نگاه می کند و می گوید : بی خیال یک امشب بیا فقط امشب با هم حرف بزنیم ، این هولدن را دوست داشتم ، چون یک جورهایی نگاه کردن به زندگیش ، شبیه نگاه کردن من بود به زندگی ، یا مثلا " ارمیا " ی توی بیوتن ، این سکوتش ، این بی حوصله بودنش ، این خسته بودنش ، کپ من بود بدون یک حرف اضافه ، وقتی ارمیا از هتل آمده بود بیرون و بعد همه ی سکه های توی جیبش را بخاطر آن مادر ِ کودک به دست ، توی قلک پارکینگ می ریخت ، که مادر متضرر نشود این ارمیا خود من بودم ، یا مثلا شخصیت توی کتاب" بیگانگان " وقتی حوصله ی دفاع کردن از خودش را نداشت ، طرف را به قتل متهم کرده بودند  ولی یارو یک کلمه برای دفاع از خودش نمی گفت چون حوصله نداشت ، این باز هم خود من بودم که یک وقت هایی برای دفاع از خودم یک کلمه هم نمی گویم !

داوود غفارزادگان را نمی شناختم تا همین یک سال پیش ، لینک وبلاگش را از توی پیوندهای روزانه کسی خواندم ، و عاشق صراحت لهجه ش شدم،  این مرد خود من بود ، در نوع مردانه اش ! چند وقت پیش اسم تمام کتابهایش را در آوردم که بخرم و دیشب عاقبت "فال خون "ش  را خریدم  به مناسبت این پستش !

پ ن : کتاب رو که خوندم میام براتون تعریف می کنم (:

ارسال در تاریخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط گلي
از حال ما اگر می پرسی ؟
این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، دیشب مامان بغضش ترکید ، دایی اصلا حالش خوب نیست ، نجمه باز استرسش عود کرد ، باید بودی و می دیدی ، باید صورت رنگ به رنگ شده ی مرتضی را می دیدی ، باید دیشب می دیدیش،  از بس استرس داشت مرتضی که ، وقتی می خواست آیت الکرسی را بخواند ، داشت توی فهرست ته قرآن دنبالش می گشت ، به نظرم عشق نجمه و مرتضی را باید می گذاشتند مورد "عجیب نجمه و مرتضی" .

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، دیگر مثل قدیم از سعدی خوشم نمی آید ، از سعدی متنفر شدم ، شعرهایش دست خورده ی این و آن شده ، همیشه هر چیزی  تازه و نابش خوب است ، داشتم به آن کتاب سبز رنگ فکر می کردم ، یک کتابی بود تویش مصاحبه های آدم های معروف فرهنگی بود ، اسمش یادم نیست دقیقا ، وقتی داشتم کتاب را می خواندم از محمد حسین جعفریان پرسیده بودند ، با چه شاعری حال می کنی ، گفته بود رودکی ، دلم شعرهای رودکی را می خواهد ،همین !

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، نمی دانم من زده به سرم یا همه ی دهه شصتی ها این مدلی هستند ، نشسته ام به زیرو رو کردن ، روزهای قبل ، از به بسم الله ش شروع کردم تا برسم به نون الرحمن  ش ، و به این فکر می کنم شاید ، نمک گیر نون الرحمن  شوم ، اتفاق های خوبی بیفتد برایم ! 

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، حال آدمی را دارم که یکی نشسته روبه رویش ، و با دو نخطه پرانتز ملیحش فقط نگاهم می کند ، نه حرفی نه حدیثی هیچی به هیچی ! از اینهمه سکوت و سکون حالم بهم می خورد ، حالم بهم می خورد و نمی فهمی !

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، صبح ها به رفتن فکر می کنم ، ظهرها می نشینم به چمدان بستن ، و عصرها دم غروب به این فکر می کنم : نمی شود نرفت ، بروم و دوسال بمانم که چه ؟

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، انگار گیر کرده ام توی خلا ، حالت بی وزنی و سبکی ، معلق بین زمین و آسمان ، معلق بین رفتن و نرفتن ، بین گفتن و نگفتن ، بین ....

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ....

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه دوم مهر 1393 توسط گلي
بیا و لااقل

از راز خنده هات بگو

از برق چشم هات

که ناتمام و نیمه نماند

روایتت از زبانِ من

اینجا

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
:|
علی مون هم دیشب رفت قم ، واسه ارشدش ! شیراز با رفتنش غم گین تر شد واسه م !

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
(:
مکالمات تلفنی من و استاد پروژه م (:

+ سلام استاد یکشنبه قراربود  دانشگاه بیایم درباره پروژه صحبت کنیم ولی کلاستون تشکیل نشد ، سه شنبه هستید ، من بیایم دانشگاه ؟

- ( صدای استاد درحالیکه از توی چاه می اومد ) بله برای من مشکلی پیش اومد که نتونستم بیام سه شنبه هم نمی تونم بیام دانشگاه ، ان شالله یکشنبه آینده بیاید ، صحبت کنیم !

+ استاد یکشنبه خیلی دیر هست ، میشه پنج شنبه که گلزار شهدا میاید ، درباره پروژه صحبت کنیم !

- بله هیچ اشکالی نداره

 

پ ن : یعنی فکر کن همه با استاداشون ، کافی شاپی جایی قرار می ذارن ما گلزار شهدا ، تا این حد ما آرمانی هستیم و با شهدا ها

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
(:
بیا برگردیم ، به روزهایی که بودی !
ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط گلي
شهرزاد
از صبح درگیر شعرهای این خانوم شده  م ، بعضی شعرهایش دقیقا مو به مویش حرف های من است ، خوش به حال شاعرها که بلدند شعر بگویند ، که بلدند احساساتشان را بلند بلند شعر کنند !

درباره شهرزاد

شعرهای شهرزاد

:: این پست خیلی طولانی تر از این حرف ها بود ، ولی نمی دونم چرا همون دو خط اول رو گذاشتم !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
(:
من از این زمستان ، تا آن زمستان عاشق خواهم ماند !

 

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
سعدی میگه: "مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"

 پ ن  : روی حرف سعدی هم که نمیشه حرف زد ها ؟

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 توسط گلي
مدیون

هر آدمی به گمانم یک جایی ، یک زمانی به خودش مدیون می‌شود …

مدیون این‌که بزند زیر همه چیز و برود پی دلش . مدیون این‌که مجموعه‌ای از بندهای دست و پاگیر را پاره کند و پا در راهی بگذارد که حدس می‌زند راه درست است …

که اگر رفت و رها کرد ، دین‌اش را ادا کرده که اگر نرفت و رها نکرد ، تا خیلی بعدتر باید بهای این بده‌کاری را بپردازد …

اینجا

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط گلي
+ یه برنامه برای خودم ریختم بیا و ببین (:

- کجا ریختی ؟ بریم جمع کنیم :دی

+ دریاچه نمک رفتی ؟

- از برج زهر مار که بهتره !

+ :))

 

 پ ن : چرا همه فکر می کنن من بداخلاقم ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 توسط گلي
یکسری از آدمها هم هستند ، که هر چقدر هم علم پیشرفت کنه براشون هیچ توفیری نداره ، چون کلا این جماعت مثل آدمهای بَدَوی رفتار می کنند ، مثلا وقتی دلشون گرفت میرن بالای پشت بوم خونشون ، آتیش روشن می کنند که شاید یکی دید از اون دور دورها  و براشون  دستی تکون دادند ! نه اینکه اینا با تکنولوژی بیگانه اند ، نه ، اینها اینقد برای خودشون قانون و قاعده توی زندگی چیدند که دیگه ، مجبورن به همین چیزا قناعت کنند ! مجبورن می فهمی ؟

ارسال در تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط گلي
اندر احوالات یک عدد " من "
+این بیو گرافی رو به درخواست  " متی " دختر شر شیطون و دوست داشتنی نوشتم ، و هیچ ارزش دیگری ندارد !

  اولین چیزی که می تونم درباره خودم بگم اینه که به شدت آدم سردی هستم ،  اونقد سرد که یوقتایی  ملت یخ می کنند از اینهمه سردی ،  در برخوردشون باهام ، ولی خوش به حال اون ده تا آدمی که من باهاشون کلا گرمم !

از آدمها زود خسته می شم ، خیلی وقت ها حوصله ی 99 درصد آدمهای روی کره خاکی رو ندارم !

عاشق پیاده رویم ، مخصوصا وقتی دلم می گیره !

 بیشترین ناراحتی ها و دل گرفتگی هام ، بخاطر مسائل اجتماعی مردم !

یوقتایی اونقد کم حرفم که انگار لال به دنیا اومدم ، و یوقتایی اونقد پر  حرفم که ، ملت فکر می کنن از 40  کیلو وزنم 39 کیلوم فقط زبونه !

حوصله معاشرت با خیلی از آدمها رو ندارم ، برای همینه که از اینهمه وبی که می خونم ، فقط برای چند نفر خاص کامنت می زارم !

اعتقادات عجیب غریبی ندارم  ولی یه وقتهایی خیلی هاشون با هم جور در نمیاد ، مثلا همیشه گفتم باید بعد انقلاب ، حجاب رو آزاد می ذاشتن تا هر کی هر چی خودش دوست داره بپوشه و اینا ولی از اون طرف خیلی از بی بند وباری ها ، مخصوصا بی بند وباری های اخلاقی رو از بی حجابی می دونم !

خیلی ها میگن ، آدمی هستم که صراحت لهجه دارم و حرفم رو رک می زنم ، ولی اشتباه می کنن ، چون اگه اینطور بود این سینه پر از حرف های نزده نبود !

من با آدمها رفاقت می کنم ، رفاقت یعنی اگه از چیزی ناراحت شدم بهشون بگم ، ولی با این کارام خیلی ها ناراحت می شن ، دخترها فکر می کنن رفاقت یعنی قربون صدقه رفتن هم دیگه و برای هم پپسی باز کردن ، در حالیکه من متنفرم از این کارها ، به موقع تعریف می کنم به موقع هم طرف رو می شورم آویزون می کنم !

همیشه به آدمهای دوربرم میگم کینه ای هستم ، ولی مث سگ دروغ می گم ، چون هر وقت خواستم کینه کسی رو به دل بگیرم نشد که نشد ، اینم از خر بودنم هستا !

عاشق پدرم و داداشم علی هستم ، ولی بیشترین قهر و دعوای توی خونه  رو با همین دو نفر دارم ، اینم مدل دوست داشتنمون هست !

آدمها درباره شیطونی و آروم بودنم دو نظر دارن ، بعضی ها   میگن بچه ی آرومی هستم و بعضی های  فکر می کنن شیطونم ، یعنی تا این حد متغیرم ! سال پیش مادربزرگم که چند هفته ای خونمون بود ، برای عمه هام تعریف می کرد : کی میگه زهرا بچه ی شری ؟ اینکه همش رو تختش دراز می کشه و کتاب می خونه ، با آدم حرفم نمی زنه حتی !

بچه ی درس خونی بودم ولی نمی دونم سال کنکورم  چه مرگم شد که پکیده ترین دانشگاه ممکن رو قبول شدم و سه ساله که پروِژه م رو دستم مونده و حوصله ی تموم کردنش رو هم ندارم !

تکیه کلامم " خسته " و " غمگینم " هست ! آدم افسرده ای نیستم ها ولی خب وضعیت کشورم جوریه که منو به سمت این دو کلمه سوق میده !

عاشق ادبیاتم ، اینقدی که من سرم تو کتاب و رمان و مجله ست سرم تو کار بیمه بود الان یکی از  نمایندگی های برتر  " بیمه نوین " شده بودم ! ( خواستم تبلیغ بیمه م رو هم کنم ، اصلا ماشین هاتون  رو برید بیمه نوین بیمه کنید  ، بیمه عمرم فراموش نکنید )

آدم خوبیم ، اونقد خوب که یوقتایی به خدا میگم ، چرا چند مدل از روی من نساختی تا دنیا اینقد زشت نباشه !

نویسنده مورد علاقه م زویا پیرزاد هست ، هروقت دلم می گیره می شینم کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " زویا پیرزاد رو می خونم !

حالات عاطفیم روی مدار سینوسی می چرخه ، ممکنه یه نفر رو  سر حد مرگ دوست داشته باشم ولی در آن واحد دلم بخواهد سرش رو محکم بکوبم به دیوار !

عاشق طاها ، برادر زاده م پنج ساله  م ! تو خونه ی ما هیچ کس حوصله ی خیابون رفتن با طاها رو نداره از بس مثل آن شرلی حرف می زنه ، ولی من عاشق خیابون گردی با طاهام ، مدال طلای وشوی استانی ش رو تقدیم کرده به من ( دلتون بسوزه )

وقتی می خوام قسم بخورم ، به روح امام قسم می خورم ، منظورم روح امام خمینی هم هست ، اگه من قسم روح امام رو خوردم یعنی دیگه محاله از حرفم برگردم ، تا این حد اعتقاد دارم به این قسمم ، ولی  توی پست "حکومت مثلا اسلامی  " م فهمیدم مردم خیلی درگیر اسم هستند ، من توی اون پست از لفظ خمینی استفاده کرده بودم به جای امام خمینی !  ملت یکجوری خیلی زیر پوستی تو کامنت های خصوصی و عمومی تاکید داشتن که بگم امام خمینی که خودم فکم افتاد !

در مورد کشورم باید بگم من عاشق کشورم و نظام جمهوری اسلامی ایران هستم ولی باید قبول کنیم که همین کشور خیلی نقاط ضعف داره و باید درست بشه ! شاید خیلی ها که اینجا رو بخونن فکر کنن من خیلی سیاه نگاه می کنم به قضایا ولی این یه واقعیت که کشور ما خیلی بی راهه رفته توی خیلی از مسائل !

 

نمی دونم چند تا شد ولی امیدوارم به خودم گند نزده باشم :دی

 

 

ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط گلي
من همونی هستم که کلی منتظر نتیجه ارشد بودم ، و کلی ذوق داشتم واسش ، الان که نتایج اومده ، و قبول شدم ، همون رشته ای که همیشه دوستش داشتم ، اما پروژه م  هنوز هیچی به هیچی ه و مدرک کارشناسی در کار نیست که بخوام برم ثبت نام کنم ، سه سال برای یه پروژه کارشناسی مدت زیادی ها !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 توسط گلي

خواب دیدم رفته ام کانادا پنا هنده شده ام ، آدم هایی که کشورشان را ترک می کنند و پناهنده کشورهای دیگری می شوند ، بی شک آدمهای غمگینی هستند ، من توی خواب پناهنده شده بودم که غم های توی کشورم را فراموش کنم ولی باز توی آن کشور بهشت برین غمگین بودم و این خاصیت خاک ایران است که تو را همیشه به سمت خودش می کشد ، رفته بودم کانادا ولی غمگین تر شده بودم ، تو آمده بودی دنبالم که بر گردیم ایران ، من تمام قد به حرفت بودم و با تو برگشته بودم ایران ، ولی باز غم داشتم ، توی یکی از روزها ، تصمیم گرفته بودم  ، بروم از پیشت ،  و رفته بودم ، و تنهایت گذاشتم ، توی آنهمه غم دلم خواست بروم که ببینم دوست داشتنت چقدر است  ، حتی به این فکر نکرده بودم که کسی که دنبالم آمده تا کانادا حتما دوستم دارد ، ولی من می خواستم عیار دوست داشتنت را این مدلی  بسنجم ،  و رفته بودم !

 از خواب بیدار شده بودم و نفهمیدم باز دنبالم گشتی یا نه ؟ ولی از خواب که بیدار شدم به این فکر کردم که زن ها چقدر عجیب اند و چقدر لحظه به لحظه دلشان می خواهد عیار دوست داشتنشان را بسنجند آنهم با مدل های مختلف !

 

ارسال در تاریخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط گلي
مثلا معرفی کتاب
ابان عزیز ما رو دعوت کرده به معرفی سه کتاب ، خب روی حرف ابان عزیز که نمیشه حرف زد ، من کتاب های ، نه آبی نه خاکی ، عشق خامه ای و مدیر مدرسه جلال آل احمد رو معرفی می کنم که حتما حتما بخونید ، یه ابتکار جدید به خرج دادم و توی ادامه مطلب سه معرفی از این سه کتاب نوشتم که شاید با این کتاب ها بیشتر آشنا بشید !

مثل اینکه باید اسم چند نفر رو بگم تا این رسم ادامه دار بشه ، قاعدتا دوست دارم خانوم دکتر عزیز ، نویسنده دوست داشتنی وبلاگ ، دستم به ماه نمی رسد ،   اون یکی خانم دکتر  ،  جناب ترخون و  رضا پیران (به شرط اینکه از کتاب  " من او  " فاکتور بگیره )  سه کتاب مورد علاقه شون رو معرفی کنند !

ادامه مطلب
ارسال در تاریخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط گلي
آخرین باری که از این کوچه رد شدی کی بود ؟ آخرین باری که عطر نفس هایت پیچید بین صداها و حرفهای این کوچه کی بود ؟ رد پاییت دیگر توی این کوچه نیست ،  می فهمی یعنی چه ؟ یعنی به ته رسیدیم ؟ به تهِ تهِ قصه ها و خیالپردازی هایمان ! آخرین باری که رد شدی از این کوچه کی بود ،  که گل های محمدی پشت این پنجره که داشت به سمت خانه ی تو می آمدند  نا امید شدن از آمدنت و از بیخ و بن خشک شدند ! آخرین باری را که رد شدی اصلا یادت هست ؟

ارسال در تاریخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
خوانده شده
نرجس جوون ازم خواست که برای رادیوشان متن بنویسم ، درباره آینده ، درباره مثلا 10 سال بعد ،  ازم خواست متن یکجور احساسی و قشنگ باشد که شنونده ها با شنیدنش لبخند به لب شوند ، توی این یک هفته ای که بهم سپرده بود ، هیچی به ذهنم نرسید ، راستش را بخواهید هیچ آینده ای نداشتیم که بخواهم درباره ش بنویسم ، توی این کشور هیچ آینده ای نیست ، ده سال بعد همینی هستیم ، که هستیم ، نهایتش آمار طلاق ، آمار زنان روسپی  ، آمار بچه هار کار ، آمار جرم و جنایت روز به روز افزایش پیدا کند و ما هر روز غمگین تر می شویم ، هر روز  تعدادآمار خودکشی بیشتر می شوند ، و هیچ کس پاسخ گو نیست ، هیچ کس دلش برای جوان های امروز ، و پا به سن گذشته های 10 سال بعد نمی سوزد و هیچی به هیچی ! خواستم اینها را برایش بنویسم حتی پیه این را هم به خودم مالیدم که انگ غر غرو بودن را بشنوم ، انگ اینکه به هیچ موفقیتی نرسیدیم و فقط غر می زنیم و غر می زنیم ، ولی واقعیت داشت همه ی اینها ، ما توی این کشور هیچ آینده ای نخواهیم داشت تا اینکه  این انیمیشن و این فیلم کوتاه را دیدم ، کشور ما با همه ی زشتی هایی که دارد با همه ی غم هایی که هر روز هر روز روی دلمان تلنبار می کند ، هنوز دارد آدمهایی را که یک تنه جور همه را می کشند برای بهتر شدن این کشور زشت و بی ریخت !

ممنون آقای سید محمد رضا خردمندان

ارسال در تاریخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
انیمیشن پدر رو دیدید ؟ عالیه ها ، روز شنبه ای عجیب به دل نشست (:

 

+ کلیک کنید

+ عیدتون مبارک (:

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
و ناگهان چقدر زود دیر می شود !
دقیقا از شهریور به بعد تا آخر مهر ماه شیراز روی ویبره ،  زمین لرزه هست ، امروز چهار و بیست چهار دقیقه صبح زلزله به حدی بود که احساس کردم زیر آوار جا ماندم ، از شهریور تا آخر مهر ماه با اهالی شیراز مهربانتر باشید ، این روزها دلشان بدجور ترک بر میدارد ، حساس تر شده اند ، و به مرگ نزدیکتر ! و شاید یک روز توی این روزها ، صبح که بلند شدید ، وقتی آرام آرام روی میز صبحانه تان نشسته اید و برای خالی نبودن عریضه تلویزیون را روشن کردید و به برنامه های صبحگاهی مثلا شبکه دو نگاه می کنید بین آنهمه آهنگ خوشحال باشید و لبخند بزنید یکهو زیر نویس کردند خبر فوری : امروز شیراز با زمین لرزه 8 ریشتری با خاک یکسان شد .... و دیگر نه شیرازی باشد و نه مردمی !

ارسال در تاریخ جمعه چهاردهم شهریور 1393 توسط گلي
دعوتم کنید به چالش خنده هایش !

ارسال در تاریخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 توسط گلي
دلش شکست !
مستاجر طبقه پایینی مان ، یک تازه عروس و  داماد هستند ،  پسرک از خانواده ی مذهبی و دخترک از این خانواده های آزاد ، چند روز پیش بعد از شش ماه زندگی مشترک ، دعوایشان شد ، همدیگر را شستند و شیک و مجلسی روی  طناب رختی انداختند ، فردایش دخترک اول صبحی ساکش را بست و رفت  . چند روز بعدش پسرک رفت معذرت خواهی و دست زنش را گرفت آورد سر خانه و زندگیش ، دیروز یا شایدم پریروز دخترک  و پسرک را دیدم ، داشتند  از خرید بر می گشتند  ، پسرک می خندید ، و دخترک هم ، ولی خنده های دخترک مثل قبل نبود ، خنده اش یک چیزی کم داشت ، یک چیز که خیال می کنم به این زودی ها بر نمی گردد سر جای اول ِ اولش . بعضی چیزا وقتی شکسته می شوند ، دیگر هیچ وقت مثل روال قبلش نمی شوند ، یکی ش حرمت بین آدمهاست و یکی مهم ترش ، دل آدمی است !

آدم وقتی دلش به هر علتی شکست ، دیگر هیچ وقتِ ، هیچ وقت مثل قبل نمی شود ، شاید وانمود کند ، که هیچ چیزی  نشده ، ولی ترک های دلش که نشان می دهد که یک چیزی شده !

 

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
چه اتفاق جالبناکی ، آدم اینجور آدمها رو میبینه ، به زندگی امیدوار میشه  ، بعد با خودش میگه : دنیا اونقدا هم که فکر می کردم جای بدی نیست !

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
الان تو فولدر گوشیم دیدم که یه پیامک از علی داشتم ، برای سال 91 ، متن پیام ایشان به شرح زیر است  :

الان بیست و هشت شهیریور و اول ذی القعده س ! امیدوارم اولین کسی باشم که این روز رو بهت تبریگ می گه ، مبارکه دخترها ، همه ی دخترها  البته به استثنای طوبی ، این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی !

پ ن : طوبی عمه ته تغاری م هست ، که با علی کلی کَل کَل داره ، فک کنم اون سال با هم بحثشون شده بود که طوبی رو استثنا کرده  !

+ و در آخر روز همه ی دخترهای ایران زمین ، و ایضا عیدتون مبارک

ارسال در تاریخ پنجشنبه ششم شهریور 1393 توسط گلي
الهم ارزقنا از اینا
فکر کنم یکی از بهترین حس های دنیا که خدا می تواند به بنده های مونث خود بدهد ، دادن یک پسر تخس و مغرور 15 ، 16 ساله است .

+ امروز توی ایستگاه خط واحد خانمی را کنار همچین پسری دیدم ، پسر خیلی مغرور ، ابرو را بالا داده و کنار مادرش ایستاده بود ، اگر من جای مادر پسرک بودم حتما یک پس ِ گردنی از نوع محکمش ، پسرک را می زدم و خیلی جدی بهش می گفتم " اول صبحی قیافت رو اونجوری نکنا ! دو حالت بیشتر نداشت ، یا پسرم همه چیزش را حتی دیوانگی هایش را از خودم به ارث برده ، و وقتی پس گردنی را خیلی شیک و مجلسی نوش جان کرد ، با خنده نگاهم می کند " به یه شرط که بریم صبحونه رو با هم بخوریم " خب یک قانون نانوشته بین مردهای ایرانی هست که دلشان می خواهد همیشه صبحانه را بروند کله پزی ، و من هم خیلی جدی بهش می گویم " پس چشاش مال من ها " و مثل دوتا رفیق روزمان را شروع می کنیم .

ولی حالت دومش این است که هیچ چیزش را ازمن به ارث نبرده باشد ،  مثلا همه چیزش را از خانواده پدریش به ارث برده باشد  ، و خیلی بی جنبه و لوس و فیس و افاده ای  باشد ( حالا از کجا فهمیدم که اینها را از  خانواده ی پدری نداشته اش به ارث برده ، چیز زیاد مهمی نیست ، مهم این است که یک فاجعه اتفاق افتاده و پسرک یکی یکدانه ام هیچ چیزش را از من به ارث نبرده )  ، وقتی پس گردنی را خورد با اخم و تخم نگاهم کند و راهش را کج کند و برود مثلا پارک بعد آن گوشه موشه های پارک که کز کرده و ناراحت است که چرا مادرش همچین خبطی را کرده ، یک دختر لوس ننر زشت ، از همین امروزی هایش ، پسرم را از راه به در بکند ، و دوستش شود ، بعد از اینکه دخترک چای نخورده دختر خاله شد ، هعی زیر پای پسرم بنشیند ، که باید بین من و مادرت یکی را انتخاب کنی ، پسر احمق من هم چون همه چیزش را از خانواده ی پدریش به ارث برده و هیچ بویی از عاطفه هم نبرده شکر خدا ، بین یکی یکدانه مادرش و آن دخترک زشت ننر احمق ، مورد دومی را انتخاب کند ، بقیه ماجرا هم چون کار به دعوای خانوادگی می رسد مهم نیست !

پ ن : خدایا حالا که قراره زحمت بکشی قربون دستت همون مورد اولی رو نصیبم کن والا

ارسال در تاریخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 توسط گلي
بخند ، تا دنیا به روم بخنده !

ارسال در تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 توسط گلي
و قسم به زمستان و سوز و سرمایش ، به پاییز و باران هایش ، که دلهایشان را بهم نزدیک کرد و ای کاش می دانستند !

ارسال در تاریخ شنبه یکم شهریور 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر