یادبان

حدیث کساء
از اولین باری که حدیث کساء را شنیدم تا دقیقا همین یکسال قبل ، همیشه یک سوال عجیب ذهنم را مشغول کرده بود ، اینکه چرا این حدیث اینقدر سفارش شده ؟ شما در هیچ جا  نمی بینید که حضرت زهرا خودش شخصا یک حدیث را سفارش کند ، پس چی توی این حدیث بود که حضرت زهرا خودش دست بکار شد و مدام توصیه می کند که این حدیث را بخوانید !

خب توی حدیث هم عملا می دیدم که فقط دارد یک داستان ساده را روایت می کند ، راستش را بخواهید توی چهار سال اخیر هم به این نتیجه رسیدم که شاید واقعا این حدیث ، یک چیز من درآوردی توی دین باشد ، خب شما وقتی مثلا دعای کمیل را می خوانید از اول تا آخرش مدام دارید استغفار می کنید یا مثلا وقتی دارید دعای توسل می خوانید ، دارید برای برآورده شدن آرزوها و دعاهایتان به یک شخص روحانی متوسل می شوید یا حتی توی زیارت عاشورا دارید با امام حسین یک جوراهایی بیعت می کنید ، ولی هیچکدام از این چیزها توی حدیث کساء نیست ، یعنی نه استغفاری هست ، نه توسلی و نه بیعتی پس چرا اینقدر این حدیث برای بانوی آب و آیینه  مهم بود ؟

راستش را بخواهید همه ی این چیزها باعث شده بود که موقع خواندن این دعا دلم زیاد با دعا نباشد و می خواندم که فقط خوانده باشم و مراسم دعا بگذرد تا اینکه دقیقا یکسال پیش توی مراسم دعای خانه ی یکی از دوست هایم که داشتن حدیث کساء می خواندند بی هوا یاد کتاب " ریشه ها " افتادم توی این کتاب یک ماجرایی دقیقا شبیه حدیث کساء دارد و اینکه " کونتا کینه " که مرد مسلمانی است ، به بردگی امریکایی ها در می آید و وقتی به امریکا می رود از دخترش می خواهد که داستان زندگی او را نسل به نسل به بچه هایش یاد بدهد که بچه هایش بفهمند که نسلشان از کجا آمده و یادشان نرود این سیر نسل ها را !

اگر کتاب را خوانده باشید دقیق ربطش را به حدیث کساء متوجه می شوید که همین گفتن زبانی نسل های کونتا برای بچه هایش چه کمکی برای درک ماجرای کونتا کینته داشت و نیز چه ظرافتی توی این حدیث هست اینکه این حدیث دارد چقدر زیبا ، دغدغه های مادرانه ی حضرت بانو را برای آدم های زمان الان  نشان می دهد!

 

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 توسط گلي
بیا سر بذاریم به کوه و بیابون ، هر کی ازمون پرسید  چی شده ، فقط گریه کنیم !

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط گلي
دیالوگای من و مامانم
من : مام  (چند ثانیه بعد  ) مامی (چند ثانیه بعد  )  مامان (چند ثانیه بعد  ) مامانی (چند ثانیه بعد  ) عشقم (چند ثانیه بعد  ) نفسم (چند ثانیه بعد  ) مامیییییییییییی

مامان : ای درد ، ای حناق ، ای زهر مار ، من مامان تو نیستم !

من :|

مامان : حالا چیکار داشتی ؟

من : می خواستم بگم دوستت دارم :|

مامان : بخوره تو سرت این دوست داشتن خاله خرسه ت

من :|

 

پ ن : خدایی برم جلوی سفارت انگلیس خودمو آتیش بزنم بازم کمه :|

 

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط گلي
شب ها توی خواب هایم نیستی

روزها با دو چشم خود می بینم که نیستی

تو کی وقت کردی اینهمه نباشی ؟

ارسال در تاریخ شنبه بیست و دوم آذر 1393 توسط گلي
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید !

زندگی است دیگر ، بالا و پایین دارد  ، یک وقتی به خودت می آیی و می بینی ، من اینجایم و تو هزار سال نوری است که دوری ، و دنیا مجبورت می کند که  زیر لب بخوانی که : و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید  !

 از ما که گذشت اما تو بخند ، همیشه هم برایش  بخند ، یک وقت هایی بی هوا بهش بگو دوستش داری ، زیاد  بگو دوستش داری ، یک وقت خساست به خرج ندهی ، توی گفتن دوستت دارم ، آنقدر  بگو دوستش داری که باور کند ،  نگذار حرف ها و کلمه های این شکلی توی کنج دلت خاک بخورد ، این چیزها روز مبادا نمی شناسند ، روز مبادا همان روزهایی است که هر لحظه و هر ثانیه بی هوا بهش این حرف ها را می زنی ، غزل هایت را برایش پست کن ، بگذار  یک روز که خسته می آید خانه ، با غزل های تو حالش خوب شود ، توی کارهایت شریکش کن بگذار باور کند که توی جزیی ترین قسمت های زندگیت هم حضور دارد ، مثلا شعر سپیدت را نشانش بده بگو : عزیزم به نظرت اینجای این شعر اگر ویرگول  بگذارم بهتر است یا نقطه ویرگول ، بعد تو با چشمهای خودت می بینی که یک نقطه ی فسقلی چطور تو را توی دلش از فرش به عرش می برد ، یک وقت هایی برایش ایمیل بزن که  " خوبی ؟ " همین یک کلمه معجزه می کند ، تو می شوی پیامبری  که معجزه اش   خوب کردن  حالش است ، یک وقت هایی نشینی از خوبی دوست هایت برایش بگویی ، زن ها هیچ وقت دلشان نمی خواهد عشقشان را با کسی تقسیم کنند ، من که این مدلی بودم ، هیچ وقت حاضر نبودم تو را با کسی تقسیم کنم ، حالایم را نگاه نکن که ........ اصلا بی خیال !

داشتم می گفتم که  زن ها عاشق غیر منتظره ها هستند  ،  بی هوا  بهش مسیج بده که  مثلا   فلان جا هستم  ، چقدر جایت خالی است این روزها ! مطمئنم خدا هم ذوق می کند ، وقتی لبخند بنده هایش را می بیند ! روزهایی که می گوید خسته ام حوصله ندارم ، تو بنشین کنار حوصله اش ، برایش حوصله به خرج بده ، زن ها اگر هم خدا دوتا نوه ی پسری بهشان بدهند و  و یکی و دوجین نوه دختری ، باز هم دلشان می خواهد یک روزهایی کسی از جنس تو  نازشان  را  بخرند  !

فقط یک چیزی ، این را هیچ وقت بهت نگفته بودم که چقدر لباس مشکی بهت می آید ، بهم قول بده ،قول بده  توی  عکس هایی  که برایش می فرستی ، توی  عکس  های دونفره ای که باهاش می گیری ، حتی وقتی همراهش  بیرون می روی هیچ وقت لباس مشکی نپوشی ، بگذار سهم من از تمام رنگ های دنیا بشود رنگ مشکی ، بشود رنگ چشمهایت  !

ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم آذر 1393 توسط گلي
هر روز راه می روم و فکر می کنم .........انگار خواب بود ، بگو و بخندها !!!
قبلا یکبار اینجا نوشتم که اولین بار  من و دوستم  نرجس چطور با حامد عسکری آشنا شدیم ، حتی گفتم ، که پارسال حوالی همین موقع ها بود که حامد عسکری را توی پاتوق کتاب شیراز دیدیم و چه سوتی به بار آوردیم اینکه ، وقتی آقای حسینی (مسوول پاتوق ) شلغم های جلوی نرجس را به حامد عسکری تعارف کرد و نرجس هم نگذاشت و نه برداشت خیلی جدی و مصمم زل زد توی چشمهای حامد عسکری و گفت : دست به شلغم های من زدی نزدی ها ! باید آنجا بودید و دستهای تویی هوا معلق ماندن حامد عسکری را می دیدید ، ولی خب آن موقع ها ما نه حامد عسکری را می شناختیم و نه شعرهایش را ، یکسال تمام دنبال کتاب های شعرش بودم حتی تابستان هم به یکی از دوست های تهرانی ام سپردم که برایم کتابهایش را بخرد و با پست بفرستد ،  ولی هنوز که هنوز است چیزی برایم نفرستاده تا اینکه امروز توی کتابفروشی کتاب " سرمه ای " ش را دیدم ، همچین ذوقش را کردم ، که اگر خودم یک روزی ، گوش شیطان کر کتاب چاپ کنم ذوق کتابم را نمی کنم !

حامد عسکری از آن شاعرهای دوست داشتنی است برای من ، البته با فاصله ی زیادی از فاضل نظری ! شعرهایش انگار با تو حرف می زد و زیادی و بیش از حد به دل می نشیند مثلا این شعرش :

مرگ بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست ،کوری بهتر است

نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام ؟

فکر کن خانم ! اگر باشم چطوری بهتر است ؟

 

+ تازه اگر مصرع آخری به جای خانم ،  " آقا "  بنویسیم ، نه تنها هیچ ایرادی به شعر وارد نمیشه خوشگل ترم میشه (:

::: عنوان بیتی از همین کتاب "سرمه ای "


برچسب‌ها: معرفی
ارسال در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط گلي
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام !
باید بگردم ، و یک فرصت مناسب توی تقویم پیدا کنم ، مثلا یک آخر هفته خلوت ، یا نه ، یک تعطیلات سه چهار روزه که آخر هفته هم باشد ، کاش مثلا سه شنبه و چهار شنبه تعطیل باشد ، پنجشنبه هم بین التعطیلات ،که دقیق بشود چهار روز تعطیلی ، یادم بنداز  که قبلش همه ی  کارهای عقب افتاده ام را انجام داده باشم ، مثلا بیمه های عمر صادر نشده ، را پیگیر شوم که صادر شود ، پول عوارض و شهرداری تابستان را هم پرداخت کنم ، حتی قبض آب و برق و گاز دفتر قبلی را تصفیه کنم ، اگر که بشود که این درس های عربی که روی هم تلنبار شده ، یک پنجاه صفحه اش را هم بخوانم نور علی نور می شود ، یا حتی اگر بتوانم متن زندگی نامه را بالاخره تمام کنم و ایمیل کنم که دیگر بلند می شوم و تانگو می رقصم از خوشحالی ، وقتی همه ی این کارهای کرده و نکرده را انجام دادم ، باید اول بنشینم یک دل سیر بخوابم ، توی این مدت یک خواب درست درمان نرفتم ، وقتی یک دل سیر خوابیدم ، وقتی که خیلی آرام شدم و خیالم از بابت همه چیز راحت شد وقتی که ذهنم درگیر هیچ چیز دیگری نیست ، ازت بپرسم چرا ؟

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط گلي
یکی از اتفاقات خوب امروز هم این بود که توی باجه ی پست دفتر اخوی گرام ، یک بسته پستی به چشممان خورد ، که گیرنده اش ، " دبیرخانه جشنواره مردمی عمار "  بود ، یکجوری هم از دیدن بسته و گیرنده ی آن  ذوق مرگ شدیم که انگار خودمان مثلا یک کاره ی این جشنواره هستیم ! حیف که دیر رسیدم و نتوانستم فرد مذکور فرستنده را ببینیم ، تا بفهمم  چه آشی پخته برایمان ، این شرکت کننده عزیز شیرازی !

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط گلي
خدایا نسل این قوم ظالمین را از شر این ملت کم کن !
ما ایرانی ها آدم های بدبخت و غمگینی هستیم ، اصلا نمی دانم شاید از ابتدای خلقتمان ، خدا ما را تو سری خور آفرید ، اینکه تمام عمرت باید  توی صف بانک باشی یا توی صف نان یا توی صف هر کوفت و زهر مار دیگری ! توی صف ماندن خودش یک بدبختی است ، اینکه دقیقا یک ساعت تمام با این سیستم دیزلی بانک های دولتی ، با آن کارمندهایی که انگار نسلشان بر می گردد به نسل دایناسوررها که تمام وقتشان را صرف پیدا کردن دکمه های روی کیبورد می کنند  ، و بعد  از عمری توی صف ایستادن ، هعی نور چشمی ها بیایند و بدون نوبت ، کارشان را انجام بدهند ،  و با لبخند های ژکوند به تو پوزخند بزنند و تو هم مثل یک خر نجیب ، که  کارمند و رییس بانک و معاون شعبه بهت القا کردند که تو حق هیچ اعتراضی را نداری  ، بهشان لبخند بزنی خودش دردی کمی نیست برای مردن !

یک روز هم شاید گوش شیطان کر بالاخره به خودمان آمدیم و خواستیم از حقمان دفاع کنیم و بالاخره یک جایی ، توی روزنامه ای برایمان نوشتند ، نهنگ ها خودکشی کردند !

 

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط گلي
به حرمت دست هایت و با اجازه از چشمهایت ، دستهایم را محرم بدان

من بعد از دست هایت نمی دانم قبله کدام ور است !

هفت بار دور دست هایت بگردم عابدم ؟

یا بگویم هفت تار مویت قیامت است ؟

یا بگویم صدای پایت جبرییل است ؟

دست هایم را بگیر

بگذار من مومن از دنیا بروم !

 

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ جمعه چهاردهم آذر 1393 توسط گلي
حواست هست ، که حواست نیست ؟
داشتم فکر می کردم ، از کی تا حالا دنیا اینقدر بر عکس شده که من حواسم نبوده ، از کی تا حالا آدمهای معمولی زندگیمان حواسشان ، جمع ما بوده ، ولی آدمهای مثلا خاص زندگیمان ، یکجوری هم حواسشان نیست که انگار نبوده اند اصلا ، رفته ام دکه روزنامه فروشی ،وسط حرف های پسرک روزنامه فروشی با یک آقای دیگر سر می رسم منتظر می مانم که حرفهایش تمام شود ،  روزنامه فروش بین حرفهایش نگاهم می کند بدون اینکه چیزی بگوید سرش را به نشانه سلام تکان می دهد ، و یک راست دستش را می برد سمت مجله یی که همیشه می خرم ، بعد می گوید : خیلی غیبت داری ها ، آرشیوت خیلی وقت است که ناقص است ، چیزی برای گفتن ندارم فقط  می خندم ، دوشنبه یکجوری اعصاب نداشتم و یکجوری دمغ بودم که انگار حالا مثلا لنج یک میلیاردیم توی اقیانوس آرام غرق شده ، ترشی فروشی سر کوچه که همیشه خدا ازش لواشک و قیصی می خریم ، وقتی می بینم می گوید : هوا آنقدر ها که فکر می کنی سرد نیست که شالگردن انداختی ها ، بعد خودش از حرف خودش می خندد ، از این مذهبی های شر و شیطان است که باید با کل محله حال و احوال کند ، از خنده اش خنده م می گیرد ، یا هفته ی پیش که باران آمد ، مغازه سر کوچه مان  وقتی که  می بیندم که توی آن هوای بارانی دارم بدون چتر راه می روم ، یکهو سرش را از توی مغازه بیرون می آورد و می گوید : چترت کو دختر ، سرما می خوری ها ، حالا سهراب یک حرفی زده که زیر باران باید رفت ولی نه  توی این باران  ، و طبق معمول فقط می خندم !

تو که می دانی من عاشق پیاده روی زیر بارانم ، تو که می دانی خیلی وقت هست که دیگر حوصله ی آرشیو جمع کردن ندارم مگر نه ؟ حواست کجاست که نیستی ، این حواس بی حواست کجاست ، که اینقدر نیستی که حتی روزمرگی های زندگی را ببینی  ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه دوازدهم آذر 1393 توسط گلي
دوش مرا حال خوشی دست داد !
خیلی وقت پیش یکی از دوست هایم ازم خواست که برایش کاری انجام دهم ، این دوست من از این آدمهایی است که من تا سر حد مرگ دوستش دارم و از آنطرف  هم دقیقا به همان اندازه ازش متنفرم ، دوستش دارم چون تا دلتان بخواهد پارامتر برای دوست داشتنش وجود دارد ، ازش متنفرم چون تا دلتان بخواهد خودخواه است و خر ، خب آن خیلی وقت پیش ، وَر تنفرم بیشتر از دوست داشتنم بود ، و اصلا دلم نمی خواست سر به تن این دوستم باشد چه برسد به اینکه مثلا هم بخواهم برایش کاری  انجام بدهم ، از آنطرف هم من  از این آدمهایی هستم که هیچ وقت خدا ، حوصله ی حرف زدن های مهم با کسی را ندارم که مثلا بهش بگویم به این دلایل و این دلایل من دلم نمی خواهد این کار را برای تو انجام بدهم ، خلاصه آن شب مثل این دیوانه ها اول نشستم خوب گریه کردم ، بعد که تنفرم کمتر شد ، یعنی وقتی که دقیقا ور دوست داشتنم با ور تنفرم یر به یر شد ، نشستم و مثل یک بچه ی خوب به انجام دادن کار این رفیق شفیقمان ، ولی قبل از این برای اینکه توجیه خوبی برای این کارم داشته باشم ، رو کردم به خدا و مثل یک مرد بهش گفتم : ببین خدا جون من اینکار را فقط برای رضای تو انجام می دهم و بس !

بعد از این جمله ها دقیقا همه ی دوست داشتن و تنفر  از دوستم  را از توی دلم بیرون ریختم که دروغ هم  به خدا نگفته باشم ، همه ی اینها را گفتم که بگویم نیت آدمها توی کارهایشان خیلی مهم است ، اینکه دیروز می خواستم یک پست یک خطی بنویسم که دوشنبه ، ده آذر را بدترین روز می خواهم نامگذاری کنم ، ولی توی همین وانفسا یک ایمیل از یک دوست ، آنقدر  حالم را خوب کرد ، که تا امروز هنوز اثراتش پابرجاست ، و این حال خوب  صدقه سری همان رضای خدای ماه های  پیش است !

از این به بعد یک  " رضای خدا  " ی از ته دل ، تنگ همه ی کارهایتان بکنید تا معجزه ، الاعمال و بنیات را به صورت آنلاین ببینید !

ارسال در تاریخ سه شنبه یازدهم آذر 1393 توسط گلي
سفر بی خطر
تو امشب از ایران می روی ،  دلم می خواهد وقتی برگشتی با یک لبخند برگردی ، لبخندی که فقط مختص تو بود و بس ، یک لبخند کشمشی یک لبخند خوشگل و دخترانه که فقط  روی صورت تپل و گوشتالود تو خوب  می نشست ! به این امید می نشینم که دوباره دورهم جمع می شویم ، مامان دوباره می خندد ، دوباره می رویم خانه ی بابا محمد و نذرش را مثل همیشه ، مثل همه ی سالهای قبل تو ادا می کنی ، تو آن بالای بالای مجلس می نشینی و هعی با آن خوش زبانی مخصوص خودت مزه می پرانی ، و ما به این انرژی تو غبطه می خوریم ، دلم می خواهد با همان  لبخندهایت نحسی صفر را از سفرت  و از همه ی ما دور کنی و دوباره آخر صفر توی حسینیه ی که برای آجر به آجر بالا بردنش تلاش کردی و عرق ریختی دور هم جمع شویم ، وقتی تو برگشتی ، دایی علی می خندد ، خاله می خندد و تو دوباره می شوی آقا بالا سر همه ی ما ! امشب که رفتی برایت و ان یکاد می خوانم چهار قل می خوانم دور سرت ، دور سری که از من دور است فوت می کنم ، اصلا چله می نشینم که برگردی ، که سالم برگردی !

به  زینب قول دادی که عقدش را تو جاری می کنی ، مرد و قولش مگر نه ؟

تو امشب از ایران می روی نه برای تفریح و نه برای تحصیل ، تو می روی برای درمان ،  سالم و با لبخند برگرد دایی !

ارسال در تاریخ یکشنبه نهم آذر 1393 توسط گلي
فردا تو می آیی (:
پدر کشتگی دو اپراتور تلفن همراه ، ایرانسل و همراه اول ،  برای کسی عجیب و غریب که نیست ؟ ولی خب چیزی که هست ، ایرانسل یکجوری هم با همراه اول لج افتاده ، که یک مدتی ، مسیج های همراه اول را برای من نشان نمی دهد یا اگر هم یک وقتی خدای ناکرده از دستش در برود ، ناقص  و نصف و نیمه می فرستد ، که آنهم آلارم نمی دهد که خیر سرمان ، از محتویاتش با خبر شویم ، همین جوری ساکت و بی خبر مسیج های همراه اول را برایمان آن وسط مسط های ، بقیه مسیج ها وارد می کند که کسی هم شک نکند ،  از خیلی وقت تا  دقیقا همین  الان کلی از آدم های دوربرم که همراه اولی هستند ، هعی مسیج داده اند هعی به دست من نرسیده ، یا ناقص رسیده که من ندیده ام ، که باعث دلخوری و حتی دعوا و کتک کاری شده ،  نمونه ی آخریش مسیج استادم بود که مثل چی شاکی شد ، و دوستم که رفته بود سفر و کلی با دل خوش مسیج داد ولی من به دلیل ندیدن مسیج ، چیزی برای گفتن نداشتم و نفرستادم ، دوست ما هم  که دل نازک ، شما خودتان دیگر حدیث مفصل بخوان و باقی مسائل !

خلاصه با این روندی که ایرانسل در پیش گرفته ، تا یک مدت دیگر که زیاد هم دور نیست ، همراه ِ اول که جای خود دارد ،  همراه آخری برایمان باقی نمی ماند !

 

ارسال در تاریخ یکشنبه نهم آذر 1393 توسط گلي
):
یک روزی هست به نام روز حساب ،  خوب که فکر می کنم من توی این روز شاید از خیلی از آدمها بگذرم ، حتی آدمهایی که پشت سرم ، صفحه گذاشتند و تا دلشان خواسته چرت و پرت گفتند ، حتی این احتمال را می دهم که خانم شین را که تا سر حد مرگ ازش متنفرم را ببخشم ، یا حتی آن شوهر نتراشیده و نخراشیده اش را ، اما این جماعتی را که وقت خواب ظهر من یعنی حواشی ساعت دو تا چهار بعد از ظهر به من مسیج می دهند را اگر نعودبالله خود خدا هم وساطت کند ، به هیچ وجه نمی بخشم ، حالا باز این جماعت جای یک اپسیلون تخفیف را دارند ، ولی مدیر این مسیج های تبلیغاتی جای هیچگونه تخفیفی را ندارند ! یکی هم  نیست به این جماعت ، جلبک مغز بگوید مگر خدا آن بیست و دو ساعت را برای چی آفریده که بند کردند به همین دوساعت !

ارسال در تاریخ شنبه هشتم آذر 1393 توسط گلي
بیادش و برایش !
بی خیال پچ پچ های در گوشی ، بی خیال حرف های خاله زنکی ، بی خیال این ضمایر مجهول ، بی خیال حرف های نزده و نگفته ، بی خیال پست های موقت ،بی خیال بغض های یک عصر پاییزی ، اصلا بی خیال روزهایی که رفت ، روزهایی که نبودی ، روزهایی که نیستی ، و اصلا شاید روزهایی که نخواهی بود ، من تو را فرانسوی دوست دارم ! 

ارسال در تاریخ پنجشنبه ششم آذر 1393 توسط گلي
بعضیا اینقد ناامیدند و ناراحتند از توافق که انگار تو دیگه بر نمی گردی یا حتی بعضی ها انقد امیدوارند و انقد خوشحالند از توافق که انگار قراره تو برگردی !

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ دوشنبه سوم آذر 1393 توسط گلي
این عاشقانه ترین غزل من است (:
مثلا تو آمده باشی

.

.

.

.

می خوام که نیای  مرتیکه ی احمق خر زشت ، فکر کردی من تموم پاییز رو می شینم به انتظارت ؟ یا انتظار داری برات فرش قرمز پهن کنم ها ؟ الاغ پاییز تموم شد و تو نیومدی !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه سوم آذر 1393 توسط گلي
خب برای اینکه یخم آب شه ، یکم حرفم بیاد ، شما رو دعوت می کنم به شنیدن مصاحبه بنده با برادرزاده م طاها ، نظرات ایشون درباره انتخابات سال 92 ، خودم که هر وقت گوش میدم ، از خنده می پکم ، خواستم توی شادی هام شریک شید خو (:

(کلیک  کنید )

ارسال در تاریخ یکشنبه دوم آذر 1393 توسط گلي

پاییز که می شد ، شیراز که می رفت روی ویبره ، فکر می کردم بد ترین نوع مرگ ، زیر آوار ماندن است ، اینکه یک نفر ، تو را با چشمهای پف کرده و پر از خاک ، چه می دانم حتی با کمک سگ های هلال احمر از زیر خروارها خاک دربیاد ، مرگ قشنگی نیست ، آدم باید قشنگ بمیرد ، مثلا قشنگ ترین لباست را تنت کنی ، موهایت را ببافی ، چشمهایت برق همیشگیش را بزند و با لبخند بمیری قشنگ ترین نوع مرگ است که می توانی از خدا طلب کنی !

ولی این روزها ، که مامان نیست ، این روزها که مامان روی تخت CCU   خوابیده ، اینکه این روزها پدر طبق معمول وقتی مامان مریض می شود ،  قندش بالا و پایین می شود ، اینکه علی از قم مسیج می دهد نمی دانم چی باید بهش بگویم ، اینکه زینب از آباده زنگ پشت زنگ مسیج پشت مسیج می دهد و هربار که می پرسد اگر اوضاع روبه راه هست ، پس چرا صدات این مدلی هست ؟ و هربار یک دروغ باید سرهم کنم ، یکبار خواب بودم ، یکبار سرم شلوغ است ، یکبار هم ...  به این فکر می کنم که بهترین نوع مرگ باید دسته جمعی باشد ، اینکه شب حوالی ساعت سه صبح که همه مان خوابیم ، زلزله بیاد ، و همه مان زیر آوار برای همیشه بخوابیم ، اینکه دیگر هیچ دروغی نگوییم برای حال و احوالمان ، اینکه هعی خودمان را ازهم قایم نکنیم تا اشک هایمان را آن یکی نبیند ، اینکه غذاهایمان را با ترس و لرز قورت ندهیم ، اینکه هیچ کس غم آن یکی را نبیند خودش کلی است !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 توسط گلي
عقاید یک عدد نارنجی
هر چی هم فکر می کنم دو  تا  آدم  خر ، گاو ، تخس ،  بی شعور ، لجباز ، از دماغ فیل افتاده  و مغرور ، که هیچکدامشان  حاضر نیستند ، یک اپسیلون از مواضع  خرکیشان  کوتاه بیایند ، آنهم فقط و فقط فقط بخاطر بی شعور بودن  محض هر دویشان هست و بس !

هیچ وقت در یک اقلیم نمی گنجند ، و به هر دوی این آدمها پیشنهاد می شود بروند بمیرند ، و این برایشان بهتر از هر چیز دیگر است !



ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 توسط گلي
امروز هم بعد اینکه ، توی شیراز ، یا به قول رییس جمهور خیلی اسبق پایتخت فرهنگی کشور ، طرف های فلکه سنگی یک خانم که مشخص بود ، دوساعت تمام فقط  ، صرف بزک و دوزک خودش کرده ، شیشه ماشین را پایین داد و قد  آغوش زنانگی هایش آشغال پخش خیابان کرد ، داشتم فکر می کردم دقیقا چه مدت دیگر باید بگذرد ، که ملت شریف ایران به این فرهنگ درونی برسند ، که خیابان جای آشغال ریختن نیست ؟

ارسال در تاریخ سه شنبه بیستم آبان 1393 توسط گلي
عذاب خدا همیشه این نیست که مثلا یک نسل از بیخ و بن ساقط شود ، یا حتی یک شهر زیر آب رود ، و یا هر چیزی شبیه این که برای آدمهای که شاید اعتقادی نداشته باشند ،  بیشتر شبیه افسانه است تا واقعیت ، همین که حافظه ی تصویری خوبی دارید خودش توی یک روز پاییزی می شود ، یک عذاب از نوع نامبر وانش !

اینکه از صبح بنشینی حساب و کتاب کنی که کی آخر آبان می شود ؟  کی دقیق می شود سیصد و شصت و پنج روز ؟ و اینکه امروز یک سال گذشته را زیر رو  کنی ، حتی بنشینی به آرشیو خوانی خاطرات یک سال قبل ، اینکه  سیصد و شصت و پنج روز را مو به مو با جزییاتی که نعودبالله خود خدا هم یادش نیست  جلو چشمهات وادار  به رژه رفتن  کنی ،  خودش کم از عذاب قوم عاد و ثمود ندارد !

ارسال در تاریخ دوشنبه نوزدهم آبان 1393 توسط گلي
توی این زندگی بیست و شش ساله ، قد ِ یک تمدن دو هزار ساله غر زده ام ، اینکه چرا رنگ اتاقم فلان رنگ نیست ،چرا شیراز باران نمی زد  ، چرا نیست ؟ چرا اینقدر ساکت و آرام هست  ؟ حتی چرا گوش خر درازه   ؟ وکلی غر های رنگارنگ ، که همه شان از شکم سیری است و بس.

امروز وقتی خانمی فرم پیشنهاد بیمه عمرش را پر کرد و داد دستم ؟ وقتی ازش پرسیدم ذینفع تان بعد از فوتان کیست ؟ با یک غمی گفت : من کسی را ندارم توی این دنیا، هر کس را که خودتان دوست دارید بنویسید ،  سرم را از توی فرم پیشنهاد بالا آوردم و گفتم : هیچ کس ، هیچ کس که نمی شود بالاخره خواهری ، برادری ، پدری  ، مادری کسی ؟ دوباره با همان چشمهای پر از غمش گفت : شوهرم پارسال فوت شد ، خانواده ی شوهرم دخترم را ازم گرفتند و مادرم از داغ ِ من همین چند وقت پیش فوت شده و پدرم هم عمرش به ذینفعی بیمه من قد نمی دهد ، کسی را ندارم خانم ، خودت یک چیزی بنویس ! تمام وجودم پر از غم شد ، گفتم پس دخترت را می نویسم ، ازش مشخصات دخترش را که پرسیدم گفت نمی دانم !  قیافه ش به یک خانم سی چهل ساله می خورد ، ولی وقتی سال تولدش را که نگاه کردم دیدم متولد شصت و شش هست یعنی دقیقا فقط یک سال از من بزرگتر است ،  از دخترش فقط اسم وفامیلش  را می دانست و نام پدرش را ، گفت خانواده شوهرم : آنقدر سریع بچه را ازم گرفتند که فرصت نشد مشخصاتش را حداقل حفظ کنم !

بی کسی خودش  درد پر غمی است اینکه کسی را از دار دنیا نداشته باشی یکجور غم است ، اینکه مادر باشی و دخترت را ازت بگیرن که حتی مشخصاتش را ندانی یک غم دیگر !

غم غر های من کجا ، غم یک مادر که حتی از دخترش سهمی ندارد کجا ؟

ارسال در تاریخ یکشنبه هجدهم آبان 1393 توسط گلي
در این سکوت تلخ تصمیم گرفتم که ببخشمت !

همیشه ترسم از این بود ، که ته جمله هایمان یک فعل گذشته بچسبد ، که چسبید ، آنقدر رفتی ،  آنقدر دور شدی ، آنقدر نیستی که هیچ فعلی  توان برگرداندنت  را ندارد  ،و  دیگر هیچ کاری از دستشان بر نمی آید !

فقط می ماند  یک چیز ، je t’aime   رفیق قدیمی  je t’aime


+تمام حرفم رو این خانومه گفته (کلیک )




ارسال در تاریخ جمعه شانزدهم آبان 1393 توسط گلي
خدا بود و دیگر هیچ نبود !
یکی از سخت ترین کارها ، نوشتن  برای بچه هاست ، خب از روز اول هعی توی گوشمان خواندن که بچه های این نسل خیلی باهوش هستند قد یک زن و مرد چهل  ساله می فهمند و ال و بل ! موقع نوشتن که می شود می گویند ، فلان چیز را ننویس ، بچه نمی فهمد ، بهمان چیز را درک ندارد و اینقدر نمی فهمند و نمی فهمند که شما مجبورید در حد  " یک درصد "  بچه های یک قرن پیش برایشان بنویسی که شاید آنهم شاید بفهمند !

بدبختی فقط به این یک مورد ختم نمی شود ، بدبختی وقتی اوج پیدا می کند ، که بخواهی درباره آدمهای مشهور برایشان بنویسی ، این را ننویس چون شعاری می شود این را ننویس چون  به بچه داری القا می کنی که چه چیز خوب است و چه چیز بد ، بچه روحیه ی حساسی دارد نباید بهش چیزی تحمیل شود و ال و بل ! و این تازه فقط بخشی از گیرهای کار است ، همه ی اینها به کنار ، اینهمه هعی توی گوشمان می خواند فلانی ال است و بل ، بعد هنوز بعد اینهمه سال یک منبع درست و درمانی از طرف نداریم ، حتی نمی دانیم محل دقیق تولدش کجاست یا حداقل این بشر چند تا خواهر برادر دارد ، بعد می خواهیم برای بچه داستان هم بنویسیم !

همه ی اینها را گفتم که بگویم قرار است برای بچه های 9 تا 12 سال درباره چمران داستان بنویسم ، اولین دغدغه ی ایجاد شده این بود که چمران بالاخره در تهران به دنیا آمد یا قم ، با هزار بدبختی به این نتیجه رسیدیم که فرض می کنیم که چمران در تهران به دنیا آمده ، خب این بنده خدا چند تا خواهر برادر داشته  ، اولش بعد کلی مطالعه به این نتیجه رسیدیم که سه برادر بودند عباس مصطفی و مهدی ، بعد هعی کتاب خواندیم گفتند یک مرتضی هم داشتند که بین عباس و مصطفی بود ، ما هم توی داستان گفتیم چهار تا و داستان را با 4 تا پیش بردیم ، تا اینکه چند تا کتاب دیگر خواندیم فهمیدیدم یک نصرالله و یدالله هم آن وسط ها هم هست که گویا برادر شهید بودند ، الان فقط دعا دعا می کنم ، به اینها ختم شده باشد ، و کار به شمس الله ، فتح الله و بقیه دوستان نکشد ! 

و اینطور می شود که بعد یک هفته نوشتن و پاک کردن فقط یک صفحه و نیم  از یک داستان بلند کودکانه را نوشته ام ، که آنهم زیاد به دل خودم ننشسته چه برسد به بقیه !


ارسال در تاریخ جمعه شانزدهم آبان 1393 توسط گلي
تنهای تنهای تنها
پدر رنجرو :داری کجا میری این موقع شب  ؟

رنجرو :میرم  سازمان ملل

پدر : اونجا بری که چی بگی  ؟

رنجرو :  یه حرفهایی که تو دل خومه !

پ ن :   فیلم "تنهای تنهای تنها " رو اگر ندید ، مطمئن باشید چیز بزرگی رو از دست دادید ، از اون فیلمای هست ، که با خیلی از سکانس هاش می خندید و بعد از ته دل غمگین می شید ، یکی از بهترین سکانس هاش همین سکانس بالایی هست  ، من اگه جای مردم جهان بودم ، نامه رنجرو می زدم ورودی در سازمان ملل !

ارسال در تاریخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط گلي
یکجوری هم توی زندگی رفتیم و نرسیدیم که برایمان مسجل شد ، دیفالت زندگیمان نرسیدن هست ، ولی خوش بحال آنهایی که اصلا جُم نمی خورند  ولی فی الفور  می رسند !

ارسال در تاریخ جمعه نهم آبان 1393 توسط گلي
(:
دقیقا سه چهار روزی می شود ، که احمدی نژاد درونم با یک مشت پرونده زیر بغل خیز برداشته و مدام تهدید می کند که : "بگم ، بگم " و از آنطرف میر حسین درونم با چشمهای وزغ زده ش  نگاهش می کند و آب دهنش را قورت می دهد که یعنی : حالا مثلا می خوای چه غلطی بکنی ! ولی قالیباف درونم از هر دوی اینها منطقی تر است ، لبخند همیشگیش را می زند و می گوید  : بی خیال دنیا و آدمهاش ، یک بسته که ارزش این حرفها را ندارد بخند و برای آینده ی بهتر تلاش کن !

خب قاعدتا تا وقتی قالیباف درون هست آدم که نباید به حرف این دو نوبرانه ی خلقت  گوش دهد نه ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط گلي
این روزها که می گذرد (:
آدمها خیال می کنند دنیا همیشه همین مدلی برایشان باقی می مانند و یا شاید هم دنیا آنقدر کش می آید تا به خیلی چیزها برسند ، مثلا بتوانند یک روز بی دغدغه ، قبل از شال و کلاه کردن و رفتن سر کار ، بروند دم پنجره اتاقشان و طلوع آفتاب را ببیند و بتوانند یک نفس عمیق که دلشان را حسابی جا بیاورند بکشند ، یا شاید هم  بتوانند یکروز ، بی هوا وسط یکروز شلوغ پلوغ کاری وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده اند ، گوشی تلفنشان را از توی جیب بغلشان در آورند و به رفیقش زنگ بزند و بگوید بی خیال رفیق ، گذشته  ها گذشت ،  بیا شکر خدا کنیم ، یا حتی یکروز  که توی صف شلوغ بانک ایستاده اند بی خیال پاس کردن چکی شوند که ماهها منتظر سر رسیدن چک هستند ، بروند سراغ مادر یا پدرش و یک دل سیر با هم حرف بزنند و شایدها و حتی های زیادی که انگار فقط منتظر یک روز مبادا هستند که برایشان اتفاق بیفتند ، خیلی هایمان یادمان رفته که دنیا آنقدر ها هم که نشان می دهد مهربان نیست و یک روزی می رسد که حسرت این روزهای رفته را می کشیم و شاید یکروز هم برسد که برایمان دقیقه ها و ثانیه ها هم غنیمت می شود  آنقدر که معطل کردیم و نرسیدیم به خیلی از اتفاق های خوب دنیا !

پ ن : یادم باشه یه پست  ویژه در  ستایش کتاب " در غرب خبری نیست " بنویسم .  اما قبل از آن ، ممنون آقای اریش ماریا مارک و ممنون آقای سیروس تاجبخش برای ترجمه ی بی نظیرتان (:

ارسال در تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر