یادبان

(:
بیا برگردیم ، به روزهایی که بودی !
ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط گلي
شهرزاد
از صبح درگیر شعرهای این خانوم شده  م ، بعضی شعرهایش دقیقا مو به مویش حرف های من است ، خوش به حال شاعرها که بلدند شعر بگویند ، که بلدند احساساتشان را بلند بلند شعر کنند !

درباره شهرزاد

شعرهای شهرزاد

:: این پست خیلی طولانی تر از این حرف ها بود ، ولی نمی دونم چرا همون دو خط اول رو گذاشتم !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
(:
من از این زمستان ، تا آن زمستان عاشق خواهم ماند !

 

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
سعدی میگه: "مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"

 پ ن  : روی حرف سعدی هم که نمیشه حرف زد ها ؟

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 توسط گلي
مدیون

هر آدمی به گمانم یک جایی ، یک زمانی به خودش مدیون می‌شود …

مدیون این‌که بزند زیر همه چیز و برود پی دلش . مدیون این‌که مجموعه‌ای از بندهای دست و پاگیر را پاره کند و پا در راهی بگذارد که حدس می‌زند راه درست است …

که اگر رفت و رها کرد ، دین‌اش را ادا کرده که اگر نرفت و رها نکرد ، تا خیلی بعدتر باید بهای این بده‌کاری را بپردازد …

اینجا

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط گلي
+ یه برنامه برای خودم ریختم بیا و ببین (:

- کجا ریختی ؟ بریم جمع کنیم :دی

+ دریاچه نمک رفتی ؟

- از برج زهر مار که بهتره !

+ :))

 

 پ ن : چرا همه فکر می کنن من بداخلاقم ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 توسط گلي
یکسری از آدمها هم هستند ، که هر چقدر هم علم پیشرفت کنه براشون هیچ توفیری نداره ، چون کلا این جماعت مثل آدمهای بَدَوی رفتار می کنند ، مثلا وقتی دلشون گرفت میرن بالای پشت بوم خونشون ، آتیش روشن می کنند که شاید یکی دید از اون دور دورها  و براشون  دستی تکون دادند ! نه اینکه اینا با تکنولوژی بیگانه اند ، نه ، اینها اینقد برای خودشون قانون و قاعده توی زندگی چیدند که دیگه ، مجبورن به همین چیزا قناعت کنند ! مجبورن می فهمی ؟

ارسال در تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط گلي
اندر احوالات یک عدد " من "
+این بیو گرافی رو به درخواست  " متی " دختر شر شیطون و دوست داشتنی نوشتم ، و هیچ ارزش دیگری ندارد !

  اولین چیزی که می تونم درباره خودم بگم اینه که به شدت آدم سردی هستم ،  اونقد سرد که یوقتایی  ملت یخ می کنند از اینهمه سردی ،  در برخوردشون باهام ، ولی خوش به حال اون ده تا آدمی که من باهاشون کلا گرمم !

از آدمها زود خسته می شم ، خیلی وقت ها حوصله ی 99 درصد آدمهای روی کره خاکی رو ندارم !

عاشق پیاده رویم ، مخصوصا وقتی دلم می گیره !

 بیشترین ناراحتی ها و دل گرفتگی هام ، بخاطر مسائل اجتماعی مردم !

یوقتایی اونقد کم حرفم که انگار لال به دنیا اومدم ، و یوقتایی اونقد پر  حرفم که ، ملت فکر می کنن از 40  کیلو وزنم 39 کیلوم فقط زبونه !

حوصله معاشرت با خیلی از آدمها رو ندارم ، برای همینه که از اینهمه وبی که می خونم ، فقط برای چند نفر خاص کامنت می زارم !

اعتقادات عجیب غریبی ندارم  ولی یه وقتهایی خیلی هاشون با هم جور در نمیاد ، مثلا همیشه گفتم باید بعد انقلاب ، حجاب رو آزاد می ذاشتن تا هر کی هر چی خودش دوست داره بپوشه و اینا ولی از اون طرف خیلی از بی بند وباری ها ، مخصوصا بی بند وباری های اخلاقی رو از بی حجابی می دونم !

خیلی ها میگن ، آدمی هستم که صراحت لهجه دارم و حرفم رو رک می زنم ، ولی اشتباه می کنن ، چون اگه اینطور بود این سینه پر از حرف های نزده نبود !

من با آدمها رفاقت می کنم ، رفاقت یعنی اگه از چیزی ناراحت شدم بهشون بگم ، ولی با این کارام خیلی ها ناراحت می شن ، دخترها فکر می کنن رفاقت یعنی قربون صدقه رفتن هم دیگه و برای هم پپسی باز کردن ، در حالیکه من متنفرم از این کارها ، به موقع تعریف می کنم به موقع هم طرف رو می شورم آویزون می کنم !

همیشه به آدمهای دوربرم میگم کینه ای هستم ، ولی مث سگ دروغ می گم ، چون هر وقت خواستم کینه کسی رو به دل بگیرم نشد که نشد ، اینم از خر بودنم هستا !

عاشق پدرم و داداشم علی هستم ، ولی بیشترین قهر و دعوای توی خونه  رو با همین دو نفر دارم ، اینم مدل دوست داشتنمون هست !

آدمها درباره شیطونی و آروم بودنم دو نظر دارن ، بعضی ها   میگن بچه ی آرومی هستم و بعضی های  فکر می کنن شیطونم ، یعنی تا این حد متغیرم ! سال پیش مادربزرگم که چند هفته ای خونمون بود ، برای عمه هام تعریف می کرد : کی میگه زهرا بچه ی شری ؟ اینکه همش رو تختش دراز می کشه و کتاب می خونه ، با آدم حرفم نمی زنه حتی !

بچه ی درس خونی بودم ولی نمی دونم سال کنکورم  چه مرگم شد که پکیده ترین دانشگاه ممکن رو قبول شدم و سه ساله که پروِژه م رو دستم مونده و حوصله ی تموم کردنش رو هم ندارم !

تکیه کلامم " خسته " و " غمگینم " هست ! آدم افسرده ای نیستم ها ولی خب وضعیت کشورم جوریه که منو به سمت این دو کلمه سوق میده !

عاشق ادبیاتم ، اینقدی که من سرم تو کتاب و رمان و مجله ست سرم تو کار بیمه بود الان یکی از  نمایندگی های برتر  " بیمه نوین " شده بودم ! ( خواستم تبلیغ بیمه م رو هم کنم ، اصلا ماشین هاتون  رو برید بیمه نوین بیمه کنید  ، بیمه عمرم فراموش نکنید )

آدم خوبیم ، اونقد خوب که یوقتایی به خدا میگم ، چرا چند مدل از روی من نساختی تا دنیا اینقد زشت نباشه !

نویسنده مورد علاقه م زویا پیرزاد هست ، هروقت دلم می گیره می شینم کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " زویا پیرزاد رو می خونم !

حالات عاطفیم روی مدار سینوسی می چرخه ، ممکنه یه نفر رو  سر حد مرگ دوست داشته باشم ولی در آن واحد دلم بخواهد سرش رو محکم بکوبم به دیوار !

عاشق طاها ، برادر زاده م پنج ساله  م ! تو خونه ی ما هیچ کس حوصله ی خیابون رفتن با طاها رو نداره از بس مثل آن شرلی حرف می زنه ، ولی من عاشق خیابون گردی با طاهام ، مدال طلای وشوی استانی ش رو تقدیم کرده به من ( دلتون بسوزه )

وقتی می خوام قسم بخورم ، به روح امام قسم می خورم ، منظورم روح امام خمینی هم هست ، اگه من قسم روح امام رو خوردم یعنی دیگه محاله از حرفم برگردم ، تا این حد اعتقاد دارم به این قسمم ، ولی  توی پست "حکومت مثلا اسلامی  " م فهمیدم مردم خیلی درگیر اسم هستند ، من توی اون پست از لفظ خمینی استفاده کرده بودم به جای امام خمینی !  ملت یکجوری خیلی زیر پوستی تو کامنت های خصوصی و عمومی تاکید داشتن که بگم امام خمینی که خودم فکم افتاد !

در مورد کشورم باید بگم من عاشق کشورم و نظام جمهوری اسلامی ایران هستم ولی باید قبول کنیم که همین کشور خیلی نقاط ضعف داره و باید درست بشه ! شاید خیلی ها که اینجا رو بخونن فکر کنن من خیلی سیاه نگاه می کنم به قضایا ولی این یه واقعیت که کشور ما خیلی بی راهه رفته توی خیلی از مسائل !

 

نمی دونم چند تا شد ولی امیدوارم به خودم گند نزده باشم :دی

 

 

ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط گلي
من همونی هستم که کلی منتظر نتیجه ارشد بودم ، و کلی ذوق داشتم واسش ، الان که نتایج اومده ، و قبول شدم ، همون رشته ای که همیشه دوستش داشتم ، اما پروژه م  هنوز هیچی به هیچی ه و مدرک کارشناسی در کار نیست که بخوام برم ثبت نام کنم ، سه سال برای یه پروژه کارشناسی مدت زیادی ها !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 توسط گلي

خواب دیدم رفته ام کانادا پنا هنده شده ام ، آدم هایی که کشورشان را ترک می کنند و پناهنده کشورهای دیگری می شوند ، بی شک آدمهای غمگینی هستند ، من توی خواب پناهنده شده بودم که غم های توی کشورم را فراموش کنم ولی باز توی آن کشور بهشت برین غمگین بودم و این خاصیت خاک ایران است که تو را همیشه به سمت خودش می کشد ، رفته بودم کانادا ولی غمگین تر شده بودم ، تو آمده بودی دنبالم که بر گردیم ایران ، من تمام قد به حرفت بودم و با تو برگشته بودم ایران ، ولی باز غم داشتم ، توی یکی از روزها ، تصمیم گرفته بودم  ، بروم از پیشت ،  و رفته بودم ، و تنهایت گذاشتم ، توی آنهمه غم دلم خواست بروم که ببینم دوست داشتنت چقدر است  ، حتی به این فکر نکرده بودم که کسی که دنبالم آمده تا کانادا حتما دوستم دارد ، ولی من می خواستم عیار دوست داشتنت را این مدلی  بسنجم ،  و رفته بودم !

 از خواب بیدار شده بودم و نفهمیدم باز دنبالم گشتی یا نه ؟ ولی از خواب که بیدار شدم به این فکر کردم که زن ها چقدر عجیب اند و چقدر لحظه به لحظه دلشان می خواهد عیار دوست داشتنشان را بسنجند آنهم با مدل های مختلف !

 

ارسال در تاریخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط گلي
مثلا معرفی کتاب
ابان عزیز ما رو دعوت کرده به معرفی سه کتاب ، خب روی حرف ابان عزیز که نمیشه حرف زد ، من کتاب های ، نه آبی نه خاکی ، عشق خامه ای و مدیر مدرسه جلال آل احمد رو معرفی می کنم که حتما حتما بخونید ، یه ابتکار جدید به خرج دادم و توی ادامه مطلب سه معرفی از این سه کتاب نوشتم که شاید با این کتاب ها بیشتر آشنا بشید !

مثل اینکه باید اسم چند نفر رو بگم تا این رسم ادامه دار بشه ، قاعدتا دوست دارم خانوم دکتر عزیز ، نویسنده دوست داشتنی وبلاگ ، دستم به ماه نمی رسد ،   اون یکی خانم دکتر  ،  جناب ترخون و  رضا پیران (به شرط اینکه از کتاب  " من او  " فاکتور بگیره )  سه کتاب مورد علاقه شون رو معرفی کنند !

ادامه مطلب
ارسال در تاریخ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 توسط گلي
آخرین باری که از این کوچه رد شدی کی بود ؟ آخرین باری که عطر نفس هایت پیچید بین صداها و حرفهای این کوچه کی بود ؟ رد پاییت دیگر توی این کوچه نیست ،  می فهمی یعنی چه ؟ یعنی به ته رسیدیم ؟ به تهِ تهِ قصه ها و خیالپردازی هایمان ! آخرین باری که رد شدی از این کوچه کی بود ،  که گل های محمدی پشت این پنجره که داشت به سمت خانه ی تو می آمدند  نا امید شدن از آمدنت و از بیخ و بن خشک شدند ! آخرین باری را که رد شدی اصلا یادت هست ؟

ارسال در تاریخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
خوانده شده
نرجس جوون ازم خواست که برای رادیوشان متن بنویسم ، درباره آینده ، درباره مثلا 10 سال بعد ،  ازم خواست متن یکجور احساسی و قشنگ باشد که شنونده ها با شنیدنش لبخند به لب شوند ، توی این یک هفته ای که بهم سپرده بود ، هیچی به ذهنم نرسید ، راستش را بخواهید هیچ آینده ای نداشتیم که بخواهم درباره ش بنویسم ، توی این کشور هیچ آینده ای نیست ، ده سال بعد همینی هستیم ، که هستیم ، نهایتش آمار طلاق ، آمار زنان روسپی  ، آمار بچه هار کار ، آمار جرم و جنایت روز به روز افزایش پیدا کند و ما هر روز غمگین تر می شویم ، هر روز  تعدادآمار خودکشی بیشتر می شوند ، و هیچ کس پاسخ گو نیست ، هیچ کس دلش برای جوان های امروز ، و پا به سن گذشته های 10 سال بعد نمی سوزد و هیچی به هیچی ! خواستم اینها را برایش بنویسم حتی پیه این را هم به خودم مالیدم که انگ غر غرو بودن را بشنوم ، انگ اینکه به هیچ موفقیتی نرسیدیم و فقط غر می زنیم و غر می زنیم ، ولی واقعیت داشت همه ی اینها ، ما توی این کشور هیچ آینده ای نخواهیم داشت تا اینکه  این انیمیشن و این فیلم کوتاه را دیدم ، کشور ما با همه ی زشتی هایی که دارد با همه ی غم هایی که هر روز هر روز روی دلمان تلنبار می کند ، هنوز دارد آدمهایی را که یک تنه جور همه را می کشند برای بهتر شدن این کشور زشت و بی ریخت !

ممنون آقای سید محمد رضا خردمندان

ارسال در تاریخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
انیمیشن پدر رو دیدید ؟ عالیه ها ، روز شنبه ای عجیب به دل نشست (:

 

+ کلیک کنید

+ عیدتون مبارک (:

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم شهریور 1393 توسط گلي
و ناگهان چقدر زود دیر می شود !
دقیقا از شهریور به بعد تا آخر مهر ماه شیراز روی ویبره ،  زمین لرزه هست ، امروز چهار و بیست چهار دقیقه صبح زلزله به حدی بود که احساس کردم زیر آوار جا ماندم ، از شهریور تا آخر مهر ماه با اهالی شیراز مهربانتر باشید ، این روزها دلشان بدجور ترک بر میدارد ، حساس تر شده اند ، و به مرگ نزدیکتر ! و شاید یک روز توی این روزها ، صبح که بلند شدید ، وقتی آرام آرام روی میز صبحانه تان نشسته اید و برای خالی نبودن عریضه تلویزیون را روشن کردید و به برنامه های صبحگاهی مثلا شبکه دو نگاه می کنید بین آنهمه آهنگ خوشحال باشید و لبخند بزنید یکهو زیر نویس کردند خبر فوری : امروز شیراز با زمین لرزه 8 ریشتری با خاک یکسان شد .... و دیگر نه شیرازی باشد و نه مردمی !

ارسال در تاریخ جمعه چهاردهم شهریور 1393 توسط گلي
دعوتم کنید به چالش خنده هایش !

ارسال در تاریخ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 توسط گلي
دلش شکست !
مستاجر طبقه پایینی مان ، یک تازه عروس و  داماد هستند ،  پسرک از خانواده ی مذهبی و دخترک از این خانواده های آزاد ، چند روز پیش بعد از شش ماه زندگی مشترک ، دعوایشان شد ، همدیگر را شستند و شیک و مجلسی روی  طناب رختی انداختند ، فردایش دخترک اول صبحی ساکش را بست و رفت  . چند روز بعدش پسرک رفت معذرت خواهی و دست زنش را گرفت آورد سر خانه و زندگیش ، دیروز یا شایدم پریروز دخترک  و پسرک را دیدم ، داشتند  از خرید بر می گشتند  ، پسرک می خندید ، و دخترک هم ، ولی خنده های دخترک مثل قبل نبود ، خنده اش یک چیزی کم داشت ، یک چیز که خیال می کنم به این زودی ها بر نمی گردد سر جای اول ِ اولش . بعضی چیزا وقتی شکسته می شوند ، دیگر هیچ وقت مثل روال قبلش نمی شوند ، یکی ش حرمت بین آدمهاست و یکی مهم ترش ، دل آدمی است !

آدم وقتی دلش به هر علتی شکست ، دیگر هیچ وقتِ ، هیچ وقت مثل قبل نمی شود ، شاید وانمود کند ، که هیچ چیزی  نشده ، ولی ترک های دلش که نشان می دهد که یک چیزی شده !

 

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
چه اتفاق جالبناکی ، آدم اینجور آدمها رو میبینه ، به زندگی امیدوار میشه  ، بعد با خودش میگه : دنیا اونقدا هم که فکر می کردم جای بدی نیست !

ارسال در تاریخ جمعه هفتم شهریور 1393 توسط گلي
الان تو فولدر گوشیم دیدم که یه پیامک از علی داشتم ، برای سال 91 ، متن پیام ایشان به شرح زیر است  :

الان بیست و هشت شهیریور و اول ذی القعده س ! امیدوارم اولین کسی باشم که این روز رو بهت تبریگ می گه ، مبارکه دخترها ، همه ی دخترها  البته به استثنای طوبی ، این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی !

پ ن : طوبی عمه ته تغاری م هست ، که با علی کلی کَل کَل داره ، فک کنم اون سال با هم بحثشون شده بود که طوبی رو استثنا کرده  !

+ و در آخر روز همه ی دخترهای ایران زمین ، و ایضا عیدتون مبارک

ارسال در تاریخ پنجشنبه ششم شهریور 1393 توسط گلي
الهم ارزقنا از اینا
فکر کنم یکی از بهترین حس های دنیا که خدا می تواند به بنده های مونث خود بدهد ، دادن یک پسر تخس و مغرور 15 ، 16 ساله است .

+ امروز توی ایستگاه خط واحد خانمی را کنار همچین پسری دیدم ، پسر خیلی مغرور ، ابرو را بالا داده و کنار مادرش ایستاده بود ، اگر من جای مادر پسرک بودم حتما یک پس ِ گردنی از نوع محکمش ، پسرک را می زدم و خیلی جدی بهش می گفتم " اول صبحی قیافت رو اونجوری نکنا ! دو حالت بیشتر نداشت ، یا پسرم همه چیزش را حتی دیوانگی هایش را از خودم به ارث برده ، و وقتی پس گردنی را خیلی شیک و مجلسی نوش جان کرد ، با خنده نگاهم می کند " به یه شرط که بریم صبحونه رو با هم بخوریم " خب یک قانون نانوشته بین مردهای ایرانی هست که دلشان می خواهد همیشه صبحانه را بروند کله پزی ، و من هم خیلی جدی بهش می گویم " پس چشاش مال من ها " و مثل دوتا رفیق روزمان را شروع می کنیم .

ولی حالت دومش این است که هیچ چیزش را ازمن به ارث نبرده باشد ،  مثلا همه چیزش را از خانواده پدریش به ارث برده باشد  ، و خیلی بی جنبه و لوس و فیس و افاده ای  باشد ( حالا از کجا فهمیدم که اینها را از  خانواده ی پدری نداشته اش به ارث برده ، چیز زیاد مهمی نیست ، مهم این است که یک فاجعه اتفاق افتاده و پسرک یکی یکدانه ام هیچ چیزش را از من به ارث نبرده )  ، وقتی پس گردنی را خورد با اخم و تخم نگاهم کند و راهش را کج کند و برود مثلا پارک بعد آن گوشه موشه های پارک که کز کرده و ناراحت است که چرا مادرش همچین خبطی را کرده ، یک دختر لوس ننر زشت ، از همین امروزی هایش ، پسرم را از راه به در بکند ، و دوستش شود ، بعد از اینکه دخترک چای نخورده دختر خاله شد ، هعی زیر پای پسرم بنشیند ، که باید بین من و مادرت یکی را انتخاب کنی ، پسر احمق من هم چون همه چیزش را از خانواده ی پدریش به ارث برده و هیچ بویی از عاطفه هم نبرده شکر خدا ، بین یکی یکدانه مادرش و آن دخترک زشت ننر احمق ، مورد دومی را انتخاب کند ، بقیه ماجرا هم چون کار به دعوای خانوادگی می رسد مهم نیست !

پ ن : خدایا حالا که قراره زحمت بکشی قربون دستت همون مورد اولی رو نصیبم کن والا

ارسال در تاریخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393 توسط گلي
بخند ، تا دنیا به روم بخنده !

ارسال در تاریخ دوشنبه سوم شهریور 1393 توسط گلي
و قسم به زمستان و سوز و سرمایش ، به پاییز و باران هایش ، که دلهایشان را بهم نزدیک کرد و ای کاش می دانستند !

ارسال در تاریخ شنبه یکم شهریور 1393 توسط گلي
به روش نیارید ، ولی عمر خنده هاش کوتاه بود !

ارسال در تاریخ جمعه سی و یکم مرداد 1393 توسط گلي
مثلا  اگه از امروز تصمیم بگیریم توی مصرف آب صرفه جویی کنیم ، به کجای این دنیا بر می خوره ؟

ارسال در تاریخ جمعه سی و یکم مرداد 1393 توسط گلي
دلت تنگ شه خو :)

ارسال در تاریخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 توسط گلي
یکی به آسمون شیراز بگه : یا بباره ،یا قیافش رو برای من اونجوری ، بغض آلود نکنه! همین طوریش من دلم تنگه چه برسه به این ادا اطوارا ! ! !
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393 توسط گلي
یک بانو قصه ها دارد
بلوچی همیشه میگه آدم نباید چیزهای خاص خودش رو با بقیه به اشتراک بذاره ، ولی من همیشه میگم حسای خوب رو باید شریک شد با بقیه ، یکی از وبلاگ های خوبی که همیشه می خونم وبلاگ زندگی پر از خاطره است ، خودش و همسرش برای تحصیل عازم آلمان می شن و اونجا زندگی می کنند با همه ی مشغله مادر داری همیشه وبلاگش پر از عکس و کلی اطلاعات درباره آداب و رسوم مردم آلمان هست من جای مسولای فرهنگی ایران بودم این خانوم رو سفیر فرهنگ و صلح و دوستی ایران می کردم از بس نگاهش به زندگی قشنگ هست وقتی بحث روابط بین الملل این سایت شد اولین کسی که به ذهن من رسید که برای این بخش سایت بنویسه بدون شک لیلی خانوم بود ، خودتون برید وبلاگش رو بخونید و به حرفم ایمان بیارید !

+ قسمت های نارنجی شده لینک هست کلیک کنید لطفا

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط گلي
مسیج بازی های  من و آبجی کوچیکه

آبجی :دوستت دارم

من: منم البته اگه مسیجت رو اشتباه سند نکرده باشی

آبجی : بی جنبه ، حرومت باشه این همه عشق و عاطفه ای که نثارت کردم

من : به این نمیگن بی جنبه ، بهش می گن ندید بدید دلبندم

آبجی :   همون حالا   ، ندید بدید زشت !

من :)))

 

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 توسط گلي
علی علی
برید اینجا شاید تونستید کمکشون کنید ، و یه کار خاص تونستید  با هم انجام بدید ، بدون شک کلمات ، باعث دلگرمی هممون میشه !

 

اینجا

+ روی کلمه اینجا که نارنجی شده کلیک کنید

+ هر کس هم دلش کشید می تونه لینک رو توی وبلاگش بذاره واسه باز نشر و دست به دست شدن !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 توسط گلي
زرتشت
چند وقت پیش توی آموزشگاه خیاطی یکی از بیمه گذارام *  که  برای بیمه عمر خودش و نوه اش رفته بودم ، دیدمش ، خیلی به دلم نشست اونقد که توی یکی از برگه های بیمه م نوشتمش !

 

+ از زرتشت  پرسیدن زندگی خود را بر چه اصلی بنا نهادید گفت بر چهار  اصل :

- دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم .

- دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم .

- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم .

- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم .

 

صرفا جهت اطلاع عمومی : بیمه گذار به کسی می گن که صرفا یکی از محصولات بیمه رو خریداری کرده ، مثلا کسی که ماشینش رو بیمه شخص ثالث کرده ، رو بیمه گذار می گن !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر