یادبان

یکجوری هم توی زندگی رفتیم و نرسیدیم که برایمان مسجل شد ، دیفالت زندگیمان نرسیدن هست ، ولی خوش بحال آنهایی که اصلا جُم نمی خورند  ولی فی الفور  می رسند !

ارسال در تاریخ جمعه نهم آبان 1393 توسط گلي
(:
دقیقا سه چهار روزی می شود ، که احمدی نژاد درونم با یک مشت پرونده زیر بغل خیز برداشته و مدام تهدید می کند که : "بگم ، بگم " و از آنطرف میر حسین درونم با چشمهای وزغ زده ش  نگاهش می کند و آب دهنش را قورت می دهد که یعنی : حالا مثلا می خوای چه غلطی بکنی ! ولی قالیباف درونم از هر دوی اینها منطقی تر است ، لبخند همیشگیش را می زند و می گوید  : بی خیال دنیا و آدمهاش ، یک بسته که ارزش این حرفها را ندارد بخند و برای آینده ی بهتر تلاش کن !

خب قاعدتا تا وقتی قالیباف درون هست آدم که نباید به حرف این دو نوبرانه ی خلقت  گوش دهد نه ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط گلي
این روزها که می گذرد (:
آدمها خیال می کنند دنیا همیشه همین مدلی برایشان باقی می مانند و یا شاید هم دنیا آنقدر کش می آید تا به خیلی چیزها برسند ، مثلا بتوانند یک روز بی دغدغه ، قبل از شال و کلاه کردن و رفتن سر کار ، بروند دم پنجره اتاقشان و طلوع آفتاب را ببیند و بتوانند یک نفس عمیق که دلشان را حسابی جا بیاورند بکشند ، یا شاید هم  بتوانند یکروز ، بی هوا وسط یکروز شلوغ پلوغ کاری وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده اند ، گوشی تلفنشان را از توی جیب بغلشان در آورند و به رفیقش زنگ بزند و بگوید بی خیال رفیق ، گذشته  ها گذشت ،  بیا شکر خدا کنیم ، یا حتی یکروز  که توی صف شلوغ بانک ایستاده اند بی خیال پاس کردن چکی شوند که ماهها منتظر سر رسیدن چک هستند ، بروند سراغ مادر یا پدرش و یک دل سیر با هم حرف بزنند و شایدها و حتی های زیادی که انگار فقط منتظر یک روز مبادا هستند که برایشان اتفاق بیفتند ، خیلی هایمان یادمان رفته که دنیا آنقدر ها هم که نشان می دهد مهربان نیست و یک روزی می رسد که حسرت این روزهای رفته را می کشیم و شاید یکروز هم برسد که برایمان دقیقه ها و ثانیه ها هم غنیمت می شود  آنقدر که معطل کردیم و نرسیدیم به خیلی از اتفاق های خوب دنیا !

پ ن : یادم باشه یه پست  ویژه در  ستایش کتاب " در غرب خبری نیست " بنویسم .  اما قبل از آن ، ممنون آقای اریش ماریا مارک و ممنون آقای سیروس تاجبخش برای ترجمه ی بی نظیرتان (:

ارسال در تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط گلي
خدایا من این چیزها را دقیقا کجای دلم جا بدهم ها ؟
یک وقت هایی هم فکر می کنم ، وقتی خدا داشت عقل را تقسیم می کرد ، زن هایی ایرانی دقیقا کجا بودند که هیچ چیزی دریغ از یک ارزن  نصیب بعضی هایشان نشد ؟ مثلا سر صف لوازم آرایشی ، سر صف دوست پسر برومند یا مثلا سر صف زنانگی ها و دخترانگی های ناب بودند ؟ حداقل نمی توانید با خودتان صادق باشید ، تز روشنفکری ندهید سر جدتان ، مثلا اگر درباره یک مسئله  حرف نزنید که بهتان نمی گویند لالید  یا هر چیزی شبیه به این ! طرف یک نفر را کشته ، و در دفاع از خودش گفته تجاوز ، و هیچ دلیل و مدرکی که با عقل جور باشد که قصد تجاوز بهش داشته باشد را نداشته بعد زن های ایرانی نشسته اند به آه و ناله که هعی وای چه کنیم که از دست رفتیم توی این مملکت ، چقدر قصاص چقدر جنایت ! جالب قضیه اینجاست یک نفر توی وبلاگش بعد کلی آه و ناله که چرا اینکار را کردید ، در توجیه دفاع از قاتل گفته ، اصلا حالا تجاوز به کنار ، مقتول به جسمش تجاوز نکرده ، به روحش که  تجاوز کرده :| بعد خیلی دراماتیک از عشق های نافرجام گفته از اینکه دخترها عاشق مردهایی می شوند و بعد مردها در درخواست این عشق پاک که از خود آسمان به قلب دخترک فرود آمده دست رد زده ، دخترک به این نتیجه که  احتمالا باز از طرف فرشته ی مرگ از آسمان بر قلب پاک دخترک نازل شده ،رسیده  که : هان ای دخترک پاک سرشت ، آن مرد را به جرم عاشق نشدنت ،  بکش و در اسرع وقت فرار را بر قرار ترجیح بده ! اینهایی که چنین تزهایی را می دهند  ،  زن های معمولی جامعه من نیستند ، اینها زن های تحصیل کرده و خیرسرمان روزنامه نگارهای ما هستند که با این دلایل و برهان های خاله زنکیشان می خواهند بر یک ملت و یک اندیشه تاثیر گذار باشند ! بعد می گویند چرا زن ها قاضی نمی شوند ؟ خواهر من اگر قرار بود با اندیشه ها و معیارها و با این نگاه های فمنیستیتان ، عدالت برقرار می شد که الان هیچ مردی روی زمین نبود و بعد از اینکه همه ی مردها را به جرم عاشق نشدن  به جهنم می فرستادید می افتادید به جان همجنس هایتان  با همان دلایل و برهان های خاله زنکی قبلیتان !

(کلیک )

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه پنجم آبان 1393 توسط گلي
نمردیم معنی کلمه های مثل " چشم ، حتما ، سریعتر ، زودتر ، سفارشی " رو هم فهمیدیم! بارالها از ما که گذشت ولی بنده هایت را توجیه کن و یا حتی برای تفهیم معنی این کلمات برایشان کلاس خصوصی و فشرده بگذار !
ارسال در تاریخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط گلي
در هیچ کجا خبری نیست !
من با هیچ کتاب خارجی بغض نکردم با هیچکدامشان همذات پنداری نکردم ، اما کتاب  " در غرب خبری نیست " همه ی معادله ها  را بهم زد !

 

ارسال در تاریخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط گلي
ابراهیم خجل شد قدمهای زینب را که دید... . . . .

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ جمعه دوم آبان 1393 توسط گلي
فال ِ خون
خب بالاخره کتاب  فال ِ خون را تمام کردم ، کتاب نه خوب بود نه بد ! خوب نبود چون روح نداشت ، یعنی اصلا نمی توانستی ستوان را درک کنی یا سرباز را ، انگار هزار سال نوری با این دو شخصیت فاصله داری ، حتی نمی توانستی صحنه را مجسم کنی ، اصلا انگار فقط خطوط را می خواندی که فقط بخوانی وگرنه هیچ حسی نسبت به کلمه ها و جملات تویش ، نمی توانستی پیدا کنی ، یکجور زیادی نچسب بود ،کتاب  بد نبود چون داوود غفارزادگان نوشته بودش فقط همین یک دلیل برای بد نبودنش بود !

کلا به این نتیجه رسیدم که دیگر هیچ کتاب بزرگسالی از داوود غفار زادگان نخوانم ، اصلا بعضی از آدم ها را باید از دور دید و لذت برد ، مثلا همین زویا پیرازد ، نویسنده مورد علاقه م ، من از زویا پیرزاد فقط همین کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " را خواندم ، بعدش ترسیدم ازش کتابی بخوانم ، چون یکبار که توی خط واحد نشسته بودم و راننده رادیوش را روشن کرده بود ، یکی از بچه های همشهری جوان اگر اشتباه نکنم احسان رضایی بود که داشت درباره کتابهای زویا پیرزاد حرف می زد و گفته بود که کتاب " عادت می کنیم " ش اصلا قابل قیاس با " چراغ ها را من خاموش می کنم " نیست  برای همین جمله ی ساده دیگر هیچ وقت سراغ کتاب های زویا پیرزاد نرفتم ، هزار بار کتابفروشی رفتم  ، هزار بار کنار قفسه های کتاب پیرزاد  ایستادم و فقط به جلد کتاب هایش  نگاه  کردم ولی  هیچ وقت دست نبردم سمتش که کتاب را  بکشم بیرون که حتی یک خط ازش بخوانم ، دلم می خواست بهترین و قشنگترین حس را ازش داشته باشم ، دلم می خواست پیرزاد برای من همان زن با چشم های  معصوم و  نگاه مهربان مادرانه ی پشت جلد کتاب که توی ذهنم هست   باقی بماند ، دلم می خواست  هر وقت از سال که دلم می گرفت داستان یک خطی و روان ساده ی  پیرزاد حالم را خوب کند !

کلمه های داوود غفارزادگان هم توی پست های وبلاگش خیلی خیلی قشنگتر از کلمه های داوود غفارزادگان کتاب " فال خون " ش است !

ارسال در تاریخ جمعه دوم آبان 1393 توسط گلي
شما یادتون نمیاد.قدیمها راهها دو تا کار میکردند"میبردن"و " می اوردن"حالا فقط میبرن.تو ولی نباید میرفتی..حتی تو قصه ها..حتی تو پُستها..نباید میگفتند "رفته ای".."رفته ای" خیلی قویه..میکشه لامصب حالیته؟

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
من اینجا میبینم که چجور دلتنگم..تو آنجا میشنوی..شنیدن کی بود مانند دیدن..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
آی آدمهاا از سر راه باد پاییزی کنار بروید ، قرار است بیاید غصه ها را ببرد...

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
حالا که نیستی ، حالا که فاصله هست، حالا که تنها رفیقم کلمه ها هستند ، از لج نبودنت بین کلمه ها هم فاصله می اندازم.. دل تنگ ، غم گین ، تن ها ، دل گیر ، بی ت و..ت و..ت و ..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
کلمه هایی که با یاد تو می آیند از قوم مغولند..می آیند اتش میزنند ؛ میسوزانند و میروند...

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
تو خیلی بلندی و من از افتادن از تو ترس دارم..مرا محکم تر بگیر و امان از بوسه بر گردن که کار شراب میکند لامصب..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
تو عجیب ترین "ای وای" این دور و زمان هستی و خون به دل شانه میکنی بد فرم وقتی زلف بر باد میدهی که هرچه باداباد"ای وای"

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
کلمه ها را روی کاغذ میریزم و فوووت میکنم..مبادا خاموش شود آتشت..کاش "نبودنت" را هم با خودت برده بودی

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
یه روزی علم اونقدر پیشرفت میکنه که خودمو با باد لینک میدم پشت پنجره ت...رنگ لینکم قهوه ای نمناکه..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
میتوانستم بلند فکر کنم ، آنقدر بلند که همه "دوستت دارم" من را بشنوند و سری تکان بدهند..اما سهم من از این دنیا پیاده روهای خلوت و گوشه نشینی های غمگین است..من سهمم را دوست دارم..و راه رفتن را..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
وقتي نيستم برايم جاي خالي بگذار، كناربوق ها و ترافيك ها، كنار بي قراري ميدان ها، كنار قرارهايت با كسي كه من نيستم،دور ميدان ها مي چرخم دور سرت دور ساعتي كه دورم مي زند كنار قرارهايت با كسي كه من نيستم

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
غروب بود و وقت رفتن ، سرش را بالا آورد ، چشمهایش بین جمعیت چرخید و زار زد ، یعنی حسنک کجایی ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط گلي
ازم پرسید : آیا مطمئنی برای حذف ،  حتی بهم هشدار داد که کلی اطلاعات ازش توی قسمت های شنیداری و تصویری حافظه ات  داری ، یکجوری هم بله  را زدم  که انگار هیچ وقت اینقدر توی زندگی مطمئن نبودم !

ارسال در تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط گلي
از سری مکالمات من و نرجس (:
من : بلوچی پاییز شد ، هوا خوب شد ، بارونم که زده ، پس چرا من هنوز غمگینم ؟

نرجس : چون بی شعوری ، آدمهای بی شعور همیشه غمگینن

من :|

 

پ ن : یعنی تا ته دنیا هم دو نخطه خط صافم باشم  بازم کم هست  !


برچسب‌ها: من و دوستام
ارسال در تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط گلي
این مثلا مخاطبین خاص

باور کنید اینقدر روابط بعضی ها پیچیده شده ، که گاهی می نشینم مثل این بیکارهای خنگ به گره گشایی روابطتان ، شکر خدا یکی دوتا هم که نیست ، به تعداد روزهای هفته و گاهی اوقات به تعداد روزهای سیصد وشصت و پنج روز سال رابطه دارید ، یک وقت هایی هم مثلا می گوییم اینکه تا دیروز با مثلا ث بود حالا این الف از کجا پیدایش شد ، اصلا این الف نامزدش هست دوست پسر یا دوست دختر یا دوست اجتماعیش  ! اگر دوست اجتماعیش هست پس چرا اینقدر روابطش شبیه نامزدهاست ، اصلا فرق دوست پسر یا دختر با نامزد یا دوست اجتماعی چیست ، بعد می گویم بی خیال اصلا اینها مهم نیست ، چرا تعدا این نامزدها یا دوست پسرها یا دخترهای زندگیتان زیاد هست ، مگر گنجایش یک نفر چقدر هست ، اینهمه آدم توی زندگی ،خب با عقل سلیم جور در نمی آید ، بعد می شینم می گویم شاید من مرضی چیزی دارم ، که از این دوست پسر ها یا نامزدها و یا دوست های اجتماعی ندارم ، تازه یکی از این  آدمها که دارای چندین فقره دوست و نامزد بود بهم پیشنهاد داد که حتما پیش یک دکتر حاذق بروم ، حالا همه ی اینها چیزی نیست ، یک وقت هایی می شنیم بهتان حسودی می کنم ، که خوش به حال شما ، که می توانید به سرعت برق از ث سوییچ کنید روی الف و از الف سوییچ کنید روی پ ! ما که توی همین آدم توی شعرها و قصه هایمان  مانده ایم چه برسد به اینهمه حرف و اسم و کلمه ، شاید از آب و هوای شیراز باشد که توی عشق و عاشقی هم حوصله نداریم و گرنه مگر می شود اینهمه تفاوت !

ارسال در تاریخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 توسط گلي
از سری مسیج بازی های من و علی (:
علی : فال ها می گویند فروردینی ها در زندگی شان همیشه به معجزه ایمان دارند ....

+ چه عجب ولخرجی کردی ؟ چقد دلم واسه ت تنگ شده بود

علی :لابد وضعم خوب شده ! واقعا ؟ آدم خیلی خوشحال میشه که بفهمه کسی دلش واسش تنگ شده . شیرازی یا آباده ؟

+ شیراز ! واقعا ؟ آدم چطوری بفهمه یه نفر دلش واسه ش تنگ شده ؟

علی :میگن دل به دل راه داره ! این گفته به نظر حقیر صحت داره . ولی باس دل رو پاک کرد ، یادته بچگی ها ، بیل بزن  . از اون آب  . یادته ؟

+ :)) تو آدم نشدی هنوز نه ؟ چقد دلم واسه ی این مدل حرف زدنت تنگ شده بود ! شما مردا چرا همتون خرید چرا مثل آدمیزاد نمگید دلتون تنگ شده خو ؟

علی  : غرور خواهرم . غرور ذاتی مون دست و بالمون رو بسته وگرنه همگی مون دل داریم ، بجاش شما سعی کنید فضا رو تلطیف بدید البته با حفظ حیا

+ زرمار چرا مثل آخوندا حرف می زنی ؟ :دی اونوق چطور با حفظ حیا تلطیف کنیم ها

علی :راشو شما زنا بهتر از همه بلدید !

+ چرا من بلد نیستم پس ؟ بنظرت یاد میگیرم ؟

علی :بعید می دونم بلد نباشی من که فک می کردم تو این زمینه بلا تشبیه ، ی پا گرگ بیابون باشی

+ : )))) زرمار بی شور خر :دی واقعا نظرت اینه در مورد همشیره دسته ی گلت ؟

علی :باور کن منافاتی با گل بودنت نداره . یک حس زنانه س که طبیعت در شما به ودیعه گذاشته

+ از کجا میگی که یه پا گرگم ؟ جدی جواب بده ها

علی :سرجاش جدی هستی و سرجاش شیطونی . به این میگن چن بعدی بودن و جذابیت

+ تا حالا اینو ازت نشیده بودم ! چه جلبم پس :دی عیدت پیش پیش مبارک

علی : گفته بودم ولی  ... عید تو هم مبارک (:

 


برچسب‌ها: من و علی
ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم مهر 1393 توسط گلي
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم ... به شوق توست که تکرار می شود هر سال (:

همیشه فکر می کردم ، این آمار بروز رسانی آخرین وبلاگ های بلا گفا به چه درد می خورد ؟ اصلا کسی هست که مثلا از این  آمارگیر  برود و یک وبلاگ خوب پیدا کند ، و بعد مخاطب هر روزه اش شود ؟ دیروز دمدمه های عصر ، مثلا حواشی ساعت چهار ، که می خواستم پنل بلاگفا را باز کنم ، قبل از اینکه رمز را وارد کنم ، چشمم خورد به یک وبلاگ به اسم  " کتابخانه مرکزی یاسوج  "، نه مرکزی ش  برام جذاب بود نه کتابش ، بلکه اسم یاسوج وادارم کرد یکسر به وبلاگ بزنم چرا ؟ چون وقتی یه الف بچه بودم ، برای ماموریت پدر رفتیم یاسوج ، و همین اسم ساده وادارم کرد که بروم ببینم در کتابخانه مرکزی شهر بچگیم چه خبر است ، خب رفتم و اعتراف می کنم به نیم ساعت نکشید که شال و کلاه کردم و رفتم کتابفروشی برای خرید کتاب ،برای منی که برای یک خرید ساده از هفته ها قبل باید برنامه بریزم که چه موقع حوصله م  سرجایش هست و کلی هم قبلش  با بلوچی  هماهنگ کرده باشم  چون اصلا حوصله تنهایی خیابان رفتن را ندارم خیلی هست که یکهو شال و کلاه  کنم برای بیرون رفتن اما با همه ی این تفاسیر رفتم و با یک کوله کتاب برگشتم خانه ، البته خیلی از کتابهایش را نداشت ولی خوب بعضی هایش را داشت ، حاصل خریدم از این وب گردی پاییزی این ها هستند :

:::  مامور : علی مودنی  

جاده : مک کارتی ،

ارتباط ایرانی : علی موذنی ،

در غرب خبری نیست : اریش ماریا مارک

و انسان ، جنایت و احتمال  نادر ابراهیمی

کتاب مامورش را شروع کردم به خواندن ، شبیه این سریال شیطان و فرشته های ماه رمضانی بوده تا به حال ولی نثر جالبی دارد ، بقیه اش را توی نت گوگل گردم دیدم کتاب های خوبی هستند و راضیم از خریدم و اینکه دو کتاب را به دلم ماند که بخرم ولی نداشتند یکی ، " کشتن مرغ مقلد "  و آن یکی هم " ای کاش گل سرخی نبود " ، حتی برای این آخری حاضر شدم بروم آن کتابفروشی که ازش متنفرم ولی متاسفانه آنها کتاب را هم نداشتند !

این هم پست مذکور

ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم مهر 1393 توسط گلي
چقدر دوست داشتنت خوب است آقا (:

چقدر دوست داشتنت خوب است آقا ، دوست داشتن دلیل نمی خواست ، اما من دنبال بهانه بودم دنبال دلیل و منطق ! انگار باید یکسال از آن حرف فیلسوف مآبانه ی احمقانه می گذشت تا این مدلی دوستت داشته باشم انگار که خواسته باشی رو کم کنی که دوست داشتنت برای هر کسی نیست ، همه ش از یک جمله ی ساده شروع شد ، یک جمله دعوت گونه ی همیشگی ، و من خواستم شانسم را امتحان کنم ، می دانم پشت همه ی اینها خودتان نشسته بودید ! ته این چله نشینی به هر کجا که ختم شود ، من هیچ چیز را از دست ندادم من شما را دارم و دوست داشتنتان را ! چه طعم خوبی دارد دوست داشنتان ، شبیه طعم چای دارچینی توی یک عصر دل انگیز ، دیگر فرقی ندارد این عصر توی بهار باشد یا زمستان ، تابستان باشد یا پاییز ، چای دارچینی همیشه می چسبد مثل دوست داشتن شما ، چه حسی خوبی هم دارد ، شبیه خواندن سوره یاسین شب های جمعه به نیت حضرت مجتبی (ع) ، چه بوی خوبی دارد دوست داشتنتان ، شبیه بوی عطر "  باربری لاندن  " . هر چی حساب و کتاب می کنم زمان کم می آورم برای دوست داشنتان ، حتی اگر بخواهم برگردم به زمانی که مادرم اولین شیرش را به من داد دوستتان داشته باشم باز هم کم است حتی اولین باری که  مادرم از توی ذهنش گذشت ، که بعد از دو پسر یک دختر هم داشته باشد را هم حساب کردم  ، اما باز هم زمان کم است ! دوست داشتنتان از جنس یک لبخند است ، یک لبخند ملیح به پهنای کل صورت ، از این خنده های بی صدا که تا ته دلت را می لرزاند ، یک دو نخطه و یک پرانتز ، که پرانتزش فرقی ندارد ، به کدام سمت است ، به هر سمت که باشد ، همان سمت خوبی است ، پرانتزش اگر حتی به سمت راست باشد که غم ازش بچکد ، غمش قشنگ است و به دل می نشیند ، مثل گریه های وسط روضه ، پرانتزش اگر به چپ تمایل داشت ، انگار شما  می خندید مثل همین حالا ، مثل همین نمیدانم بیست و چند روز که گذشت و من شما را فقط با لبخند دیدم و لاغیر !

چقدر دوست داشنتان خوب است ، حالا با خیال راحت می توانم چشمهایم را ببندم و زیر لب بخوانم : بِاَبی اَنتَ و اُمی !

 پ ن : میلاد امام هادی (ع ) عزیز هم مبارک (:

ارسال در تاریخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط گلي
هـ دو چشم (:

قاسم صرافان را از این شعر پایینی  شناختم ، بعد طبق معمول اخلاق سمج وارم ، هعی سرچ کردم تا رسیدم به وبلاگش ، بقیه شعرهایش را از توی وبلاگش خواندم ، به نظرم صرافان مثل قالب وبلاگش آدم بی شیله پیله ای باشد ، از این ها نیست که هعی توی بوق کرنا کنند خودشان را و هعی داد و فریاد که من هم بلدم شعر بگویم مثلا ، همیشه خبرهای چاپ کتاب هایش را ساده پست می گذارد بدون یک واو اضافه !

شعرهایش را دوست دارم ، چون ساده و  بی ریاست ، صرافان ادا در نمی آورد و این خودش کلی است برای این دوره زمانه با آدمهای پر از اطوارش !

دلم خواست به مناسبت چاپ جدید کتابش یادی ازش کرده باشم !

اول روضه می‌رسد از راه                     قد بلند است و پرده‌ها کوتاه

آه از آنشب که چشم من افتاد               پشت پرده به تکه ای از ماه

بچه‌ی هیأتم من و حساس                       به دو چشم تو و به رنگ سیاه

مویت از زیر روسری پیداست                دخترِه ... ، لا اله الا الله!

به «ولا الضالین» دلم خوش بود              با دو نخ موی تو شدم گمراه

چشمهایم زبان نمی‌فهمند                        دین ندارد که مرد خاطرخواه

چای دارم می‌آورم آنور                          خواهران عزیز! یا الله!

سینی چای داشت می‌لرزید                    می‌رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ

پا شدی و شبیه من پا شد                      از لب داغ استکان هم آه

وای وقتی که شد زلیخایم                       با یکی از برادران همراه

یوسفی در خیال خود بودم                     ناگهان سرنگون شدم در چاه

" زاغکی قالب پنیری دید"                      و چه راحت گرفت از او روباه

آی دنیا ! همیشه خرمایت                      بر نخیل است و دست ما کوتاه

پ ن : این هم آدر وبلاگش ( کلیک )

ارسال در تاریخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 توسط گلي
من ز فکر تو به خود نمی پردازم ..... نازنینا تو دل از من به که پرداخته ای (:

آزمون بیمه داشتم ، آزمون هر سه سال یکبار برای تمدید پروانه نمایندگی ، شخص بر گزار می شود ، بین آنهمه تست  سخت بیمه حمل و نقل دریایی  که باید نه تنها شش دانگ حواست را جمع می کردی که حتی شش تای   دیگر هم از یکی قرض می گرفتی که بفهمی جریان چی به چی است ، آرام سرش را بالا آورد و بی مقدمه ازم پرسید : چطور می شه فهمید یکی دوستمون داره ؟

نگاهش کردم ، چهره ی مهربانش ، مهربان تر شده بود ، یک لبخند خوشگل که فقط مخصوص خودش هست چاشنی نگاهش کرده بود ،  گفتم : فکر کنم الان وقت این حرفها نیست  ، هست ؟

-        هست ، همین الان وقتشه ، می خوام بدونم زهرا ، قبل از طلوع آفتاب باید بفهمم ، تو می فهمی مگه نه ؟

اولش مِن مِن کردم ، بعد به تست یک نگاه ریز کردم ، وقت کم بود برای امتحان ، خنده ش جذاب ترش کرده بود ، دلبری می کرد برای خودش ، نگاهش معصوم تر از همیشه بود ، در نهایت گفتم : بهش یه کاری رو بسپار ، اگر یادش نرفت ، بدون براش مهمی ، تضمین نمی کنه که دوستت داره ، ولی تضمین می کنه که براش مهمی ، دیده م که می گم ها !

با شیطنت گفت واقعا ؟ بدون تلف کردن یک اپسیلون وقت ادامه داد ، اگه یادش رفت چی ؟

مثل یک معلم سخت گیر گفتم : قیدش رو بزن ، قید آدمی رو بزن که توی این شرایط یادش نیست !

عاشق بود ، پس دوباره پرسید : اگر سرش شلوغ بود چی ؟

می دانستم منظورش چیست ، همان موقع تا ته منظورش را فهمیده بودم  دوستش داشت زیادی هم دوستش داشت ، پس یک کاغذ 4A گذاشتم جلویش دو تا خط کشیدم بعد گفتم :

-        می دونی این  چیه ؟

-        دو تا خط موازی دیگه ؟

با عجله گفتم نه ، این جاده است ، همه ی جاده ها  توی همه ی کشور ها دو طرفه هستند ، رابطه ی آدمها مثل همین جاده ست ، رابطه باید دو طرفه باشه دختر جون ، دو طرفه می فهمی ؟

ناراحت شد ، فکر کنم لحن حرف زدنم خیلی جدی بود و بد جنس مآبانه ! ولی باید می فهمید ، خیلی زودتر از اینها باید می فهمید ولی خریتش گل کرده بود ، نگاهش کردم گفتم ببیین ، نگذاشت حرفم تمام شود ، خواست چیزی بگوید که نگفت در عوضش برایش مثال زدم دلیل و برهان آوردم حتی برایش مثال نقض آوردم که  مثلا فلانی و بهمانی را ببین ، دیگر سرش شلوغ تر از این ها که نبود ، فلانی برایت وقت گذاشت ، ولی این اصلا انگار توی این باغ ها نبود !

نمی خواست باور کند ، همه ی دخترها حماقتشان تا همین حد هست  ، برایشان ، مثال عینی می آوری  ولی انگار نه انگار ، و  مثل خر سرشان توی برف می کنند و خودشان را به نفهمی می زنند !

به جای  اینکه به حرف هایم گوش بدهد ، با آن لبخند خرکیش گفت : هنوز هم شعر می خوانی ؟

سرم داشت سوت می کشید از این حماقتش  ، ولی آدم خنده ی این بشر را که می بیند نمی تواند مهربان نباشد پس گفتم : آره خب ، دوباره دارم شعرهای فاضل رو می خونم ، خیلی وقت بود که ازشون بی خبر بودم بعد از فاضل برایش گفتم اینکه چقدر شعرهایش قشنگ هست حتی برایش گفتم علی می گوید که شعرهای فاضل با شعرهای حافظ برابری می کند ، آنقدر برایش دلیل برهان آوردم که بالاخره گفت :  خب یه شعری ازش بخون برام !

با آن خنده هاش خرم کرده بود به همین راحتی ، ولی برایش خواندم  :

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود ، وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود !

خندید و گفت تو  دیوانه ای  !

گفتم که یک دیوانه ی خوشحال بهتر از یک آدم شکست خورده ی عشقی غمگین هست !

گفت : تو که هنوز ... نگذاشتم حرفش تمام شود و اینکه دلم نمی آمد باهاش اینقدر بد جنس باشم ،  ولی مجبور شدم بهش بگویم : هیچ وقت یادت نره که یه پایان غم انگیز بهتره از یک غم بی پایان  !

رد یک حلقه اشک را دقیق توی چشماش دیدم ، مهربانتر شدم باهاش پس برایش خواندم !

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant,
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pousse.

Je voudrais retrouver mes traces
Où est ma vie ou est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret.

Je voudrais passer l’océan, croiser le vol d’un goéland
Penser à tout ce que j’ai vu ou bien aller vers l’inconnu
Je voudrais décrocher la lune, je voudrai même sauver la terre

 

Je voudrais choisir un bateau
Pas le plus grand ni le plus beau
Je le remplirais des images
Et des parfums de mes voyages

Je voudrais freiner pour m’assoir
Trouver au creux de ma mémoire
Des voix de ceux qui m’ont appris
Qu’il n’y a pas de rêve interdit

Je voudrais trouver les couleurs, des tableaux que j’ai dans le cœur
De ce décor aux lignes pures, où je vous voie et me rassure,
Je voudrais décrocher la lune, je voudrais même sauver la terre,

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant,
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pousse.

Je voudrai retrouver mes trace
Où est ma vie, où est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret.

Je voudrai partir avec toi,
Je voudrai rêver avec toi,
Toujours chercher l’inaccessible,
Toujours espérer l’impossible,
Je voudrais décrocher la lune,
Et pourquoi pas sauver la terre,

 

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 توسط گلي
سر به هوا بود حلاج. اگر حواسش را جمع می کرد من را می دید که دست هایم توی جیب ها و تکیه ام به دیوار، حسرت تماشای روزمرگی هایش را می کشیدم. دیر کردنش، صبحانه های سرپایی اش، رانندگی اش، خرید و کار و درس و لبخندهای سریع و گاه و بی گاهش به آدم ها. می دانم که میدانی. که گفته ام قبلا. که تماشای روزمرگی هایش آرزوی من بود..میدانم که تو می دانی حلاج!..اما او..سر به هوا بود حلاج!..

{جیمزسیریوس- #دخترلازانیایی}

پ ن : روی هشتگ کلیک کنید ، تا همه ی متن دیده شه ، بعضی هاش معرکه هستند ها !

ارسال در تاریخ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 توسط گلي
باورت را باور کن (:

بچه که بودم ، نهایتش قد یک بند انگشت ، مثلا قد کلاس چهارم و پنجم ابتدایی ، یک وقت هایی دبیرمان بین حجم آنهمه درس ریاضی و علوم و جفرافی  عقب افتاده ، با آن کلاس های شلوغ  و پلوغ سی چهل نفره ، گچ را می انداخت پای تخته سیاه ، و روی میز چوبی زوار دررفته ش می نشست ، و برایمان  داستان های قرآنی می گفت ، یکبار برایمان گفت یک روایت از حضرت رسول هست ، که گفته است : بهترین امت من کسانی هستند که در زمانی زندگی می کنند که نه امامی دیده اند نه پیغمبری ولی با همان گفته ها و شنیده هایشان به من و فرزندانم ایمان دارند ، بعد معلمان گفت منظورش زمان حال ماست ، من با همان قد بند انگشتیم ، توی عوالم بچگیم ، با خودم گفتم : زرشک اتفاقا الان که دین داشتن خیلی راحت تر هست چون علم هست تاریخ هست تکنولوژی هست پس کجای دین داشتن سخت هست ؟ بچه بودم دیگر ، هنوز خیلی مانده بود تا خیلی چیزها را ببینم و بشنوم و لمس کنم ! امروز  باور و ایمان داشتن خیلی سخت هست از این لحاظ که هر کس برداشته و به سلیقه خودش یک چیزی از دین برداشته و توی بوق و کرنا می کند ، یک چیزی هست توی منوی ویندوز ، به اسم شخصی سازی ، یعنی هر کس با توجه به سلیقه ی خودش می تواند استایل ویندوزش را تغییر دهد ، دین داشتن امروز ما همین حکایت شخصی سازی هست ، به یکی گفتن ، این کارت مناسب نیست ، گفت من این مدلیم ، علیه السلام که نیستم ، به یکی گفتند ، پوششت مناسب نیست گفت مگر نمی گویید لااکره فی الدین ، به یکی گفتند درست صحبت کن  ، تهمت نزن ، دروغ نگو ، به طرف مقابلش  انگ کفار بودن و جاهل بودن و زد هرچه دلش خواست گفت ، یکی اسم خودش را گذاشت خبرنگار و روزنامه نگار ، بعد انگار خدا باشد نشست به نطریه پردازی ، یکی گردن کج کرد از حقوق اجحاف شده زنان در جامعه مسلمین گفت ، آنقدر از این یکی ها زیاد و زیادتر  شد  ،  که همان باور  نصف و نیمه مان را هم یادمان رفت !

آن روزها که قد یک بند انگشت بودم هنوز خیلی مانده بود تا بفهمم ، که خانم معلممان شان نزول همین شعر سهراب بود که : هرچه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است  !

 

پ ن :

راه را از چاه معلوم کرد ؛ قد تبین الرشد من الغی .البته که اجباری در کار نیست . آیه اش را همه مان بلدیم: لا اکراه فی الدین. اما هیچ آدم عاقلی بین راه و چاه،دلش چاه نمی خواهد.اما وقتی«راه» را انتخاب کردی،رسم بازی عوض می شود.بازی،قاعده مند می شودو تو اگر بخواهی توی این میدان بمانی،باید قواعد بازی را رعایت کنی.دیگر به جای حرف خودم و دل خودم و نظر خودم،«حرف او»و«نظر او»و«دل او»مهم است.خیلی عاشقانه شد؟!

آب پاکی را ریخته روی دستمان،اگر می خواهی بیایی،باید مردانه بیایی وسط ؛ تمام قد . حتی تکلیف دوست داشتن هایت هم باید معلوم باشد.رک و راست و جدی گفته : توی این میدان قرار نیست پدر و مادرهایتان یا همسرها و بچه هایتان،یا خواهر بردارهایتان،یا فامیل تان،یا سرمایه و تجارت و خانه هایتان برای شما از خدا و پیامبرش دوست داشتنی تر باشند و گرنه کار به جاهای باریک می کشد.

شهادتین را که بگویی و ایمان بیاوری ، آن هم به کسی که خیر مطلق است،خوبی محض است . باید دل بسپاری به هر چه که او برایت خواسته است.اسمش می شود همان«رضا»و«تسلیم».اما این دل سپردن و سرسپردن فقط توی دایره تکوین و قضا و قدر نیست . توی میدان تشریع هم باید نشان بدهی دستور و حکم خدا و رسول را ، بر تصمیم خودت ترجیح میدهی.بی اما و اگر،بی چون و چرا،بی شرط و شروط. النبی اولی بالمومنین من انفسهم و این یکی از معناهای بلند ولایت پذیری ست.

گفتنش راحت است.اما توی میدان عمل،خیلی جاها می بازیم.لنگ می زنیم.توی دایره بازی حد تعیین می کنیم در مقابل فرمان خدا و رسولش،جر می زنیم ! تا یک جاهایی هستیم.از یک جایی به بعد بستگی دارد.و این«بستگی دارد» ها خیلی وقت ها توی میدان بازی زمین مان زده،بی آنکه بدانیم.

:::  مریم روستا

 

 

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر