یادبان

خب برای اینکه یخم آب شه ، یکم حرفم بیاد ، شما رو دعوت می کنم به شنیدن مصاحبه بنده با برادرزاده م طاها ، نظرات ایشون درباره انتخابات سال 92 ، خودم که هر وقت گوش میدم ، از خنده می پکم ، خواستم توی شادی هام شریک شید خو (:

(کلیک  کنید )

ارسال در تاریخ یکشنبه دوم آذر 1393 توسط گلي

پاییز که می شد ، شیراز که می رفت روی ویبره ، فکر می کردم بد ترین نوع مرگ ، زیر آوار ماندن است ، اینکه یک نفر ، تو را با چشمهای پف کرده و پر از خاک ، چه می دانم حتی با کمک سگ های هلال احمر از زیر خروارها خاک دربیاد ، مرگ قشنگی نیست ، آدم باید قشنگ بمیرد ، مثلا قشنگ ترین لباست را تنت کنی ، موهایت را ببافی ، چشمهایت برق همیشگیش را بزند و با لبخند بمیری قشنگ ترین نوع مرگ است که می توانی از خدا طلب کنی !

ولی این روزها ، که مامان نیست ، این روزها که مامان روی تخت CCU   خوابیده ، اینکه این روزها پدر طبق معمول وقتی مامان مریض می شود ،  قندش بالا و پایین می شود ، اینکه علی از قم مسیج می دهد نمی دانم چی باید بهش بگویم ، اینکه زینب از آباده زنگ پشت زنگ مسیج پشت مسیج می دهد و هربار که می پرسد اگر اوضاع روبه راه هست ، پس چرا صدات این مدلی هست ؟ و هربار یک دروغ باید سرهم کنم ، یکبار خواب بودم ، یکبار سرم شلوغ است ، یکبار هم ...  به این فکر می کنم که بهترین نوع مرگ باید دسته جمعی باشد ، اینکه شب حوالی ساعت سه صبح که همه مان خوابیم ، زلزله بیاد ، و همه مان زیر آوار برای همیشه بخوابیم ، اینکه دیگر هیچ دروغی نگوییم برای حال و احوالمان ، اینکه هعی خودمان را ازهم قایم نکنیم تا اشک هایمان را آن یکی نبیند ، اینکه غذاهایمان را با ترس و لرز قورت ندهیم ، اینکه هیچ کس غم آن یکی را نبیند خودش کلی است !

ارسال در تاریخ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 توسط گلي
عقاید یک عدد نارنجی
هر چی هم فکر می کنم دو  تا  آدم  خر ، گاو ، تخس ،  بی شعور ، لجباز ، از دماغ فیل افتاده  و مغرور ، که هیچکدامشان  حاضر نیستند ، یک اپسیلون از مواضع  خرکیشان  کوتاه بیایند ، آنهم فقط و فقط فقط بخاطر بی شعور بودن  محض هر دویشان هست و بس !

هیچ وقت در یک اقلیم نمی گنجند ، و به هر دوی این آدمها پیشنهاد می شود بروند بمیرند ، و این برایشان بهتر از هر چیز دیگر است !



ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 توسط گلي
امروز هم بعد اینکه ، توی شیراز ، یا به قول رییس جمهور خیلی اسبق پایتخت فرهنگی کشور ، طرف های فلکه سنگی یک خانم که مشخص بود ، دوساعت تمام فقط  ، صرف بزک و دوزک خودش کرده ، شیشه ماشین را پایین داد و قد  آغوش زنانگی هایش آشغال پخش خیابان کرد ، داشتم فکر می کردم دقیقا چه مدت دیگر باید بگذرد ، که ملت شریف ایران به این فرهنگ درونی برسند ، که خیابان جای آشغال ریختن نیست ؟

ارسال در تاریخ سه شنبه بیستم آبان 1393 توسط گلي
عذاب خدا همیشه این نیست که مثلا یک نسل از بیخ و بن ساقط شود ، یا حتی یک شهر زیر آب رود ، و یا هر چیزی شبیه این که برای آدمهای که شاید اعتقادی نداشته باشند ،  بیشتر شبیه افسانه است تا واقعیت ، همین که حافظه ی تصویری خوبی دارید خودش توی یک روز پاییزی می شود ، یک عذاب از نوع نامبر وانش !

اینکه از صبح بنشینی حساب و کتاب کنی که کی آخر آبان می شود ؟  کی دقیق می شود سیصد و شصت و پنج روز ؟ و اینکه امروز یک سال گذشته را زیر رو  کنی ، حتی بنشینی به آرشیو خوانی خاطرات یک سال قبل ، اینکه  سیصد و شصت و پنج روز را مو به مو با جزییاتی که نعودبالله خود خدا هم یادش نیست  جلو چشمهات وادار  به رژه رفتن  کنی ،  خودش کم از عذاب قوم عاد و ثمود ندارد !

ارسال در تاریخ دوشنبه نوزدهم آبان 1393 توسط گلي
توی این زندگی بیست و شش ساله ، قد ِ یک تمدن دو هزار ساله غر زده ام ، اینکه چرا رنگ اتاقم فلان رنگ نیست ،چرا شیراز باران نمی زد  ، چرا نیست ؟ چرا اینقدر ساکت و آرام هست  ؟ حتی چرا گوش خر درازه   ؟ وکلی غر های رنگارنگ ، که همه شان از شکم سیری است و بس.

امروز وقتی خانمی فرم پیشنهاد بیمه عمرش را پر کرد و داد دستم ؟ وقتی ازش پرسیدم ذینفع تان بعد از فوتان کیست ؟ با یک غمی گفت : من کسی را ندارم توی این دنیا، هر کس را که خودتان دوست دارید بنویسید ،  سرم را از توی فرم پیشنهاد بالا آوردم و گفتم : هیچ کس ، هیچ کس که نمی شود بالاخره خواهری ، برادری ، پدری  ، مادری کسی ؟ دوباره با همان چشمهای پر از غمش گفت : شوهرم پارسال فوت شد ، خانواده ی شوهرم دخترم را ازم گرفتند و مادرم از داغ ِ من همین چند وقت پیش فوت شده و پدرم هم عمرش به ذینفعی بیمه من قد نمی دهد ، کسی را ندارم خانم ، خودت یک چیزی بنویس ! تمام وجودم پر از غم شد ، گفتم پس دخترت را می نویسم ، ازش مشخصات دخترش را که پرسیدم گفت نمی دانم !  قیافه ش به یک خانم سی چهل ساله می خورد ، ولی وقتی سال تولدش را که نگاه کردم دیدم متولد شصت و شش هست یعنی دقیقا فقط یک سال از من بزرگتر است ،  از دخترش فقط اسم وفامیلش  را می دانست و نام پدرش را ، گفت خانواده شوهرم : آنقدر سریع بچه را ازم گرفتند که فرصت نشد مشخصاتش را حداقل حفظ کنم !

بی کسی خودش  درد پر غمی است اینکه کسی را از دار دنیا نداشته باشی یکجور غم است ، اینکه مادر باشی و دخترت را ازت بگیرن که حتی مشخصاتش را ندانی یک غم دیگر !

غم غر های من کجا ، غم یک مادر که حتی از دخترش سهمی ندارد کجا ؟

ارسال در تاریخ یکشنبه هجدهم آبان 1393 توسط گلي
در این سکوت تلخ تصمیم گرفتم که ببخشمت !

همیشه ترسم از این بود ، که ته جمله هایمان یک فعل گذشته بچسبد ، که چسبید ، آنقدر رفتی ،  آنقدر دور شدی ، آنقدر نیستی که هیچ فعلی  توان برگرداندنت  را ندارد  ،و  دیگر هیچ کاری از دستشان بر نمی آید !

فقط می ماند  یک چیز ، je t’aime   رفیق قدیمی  je t’aime


+تمام حرفم رو این خانومه گفته (کلیک )




ارسال در تاریخ جمعه شانزدهم آبان 1393 توسط گلي
خدا بود و دیگر هیچ نبود !
یکی از سخت ترین کارها ، نوشتن  برای بچه هاست ، خب از روز اول هعی توی گوشمان خواندن که بچه های این نسل خیلی باهوش هستند قد یک زن و مرد چهل  ساله می فهمند و ال و بل ! موقع نوشتن که می شود می گویند ، فلان چیز را ننویس ، بچه نمی فهمد ، بهمان چیز را درک ندارد و اینقدر نمی فهمند و نمی فهمند که شما مجبورید در حد  " یک درصد "  بچه های یک قرن پیش برایشان بنویسی که شاید آنهم شاید بفهمند !

بدبختی فقط به این یک مورد ختم نمی شود ، بدبختی وقتی اوج پیدا می کند ، که بخواهی درباره آدمهای مشهور برایشان بنویسی ، این را ننویس چون شعاری می شود این را ننویس چون  به بچه داری القا می کنی که چه چیز خوب است و چه چیز بد ، بچه روحیه ی حساسی دارد نباید بهش چیزی تحمیل شود و ال و بل ! و این تازه فقط بخشی از گیرهای کار است ، همه ی اینها به کنار ، اینهمه هعی توی گوشمان می خواند فلانی ال است و بل ، بعد هنوز بعد اینهمه سال یک منبع درست و درمانی از طرف نداریم ، حتی نمی دانیم محل دقیق تولدش کجاست یا حداقل این بشر چند تا خواهر برادر دارد ، بعد می خواهیم برای بچه داستان هم بنویسیم !

همه ی اینها را گفتم که بگویم قرار است برای بچه های 9 تا 12 سال درباره چمران داستان بنویسم ، اولین دغدغه ی ایجاد شده این بود که چمران بالاخره در تهران به دنیا آمد یا قم ، با هزار بدبختی به این نتیجه رسیدیم که فرض می کنیم که چمران در تهران به دنیا آمده ، خب این بنده خدا چند تا خواهر برادر داشته  ، اولش بعد کلی مطالعه به این نتیجه رسیدیم که سه برادر بودند عباس مصطفی و مهدی ، بعد هعی کتاب خواندیم گفتند یک مرتضی هم داشتند که بین عباس و مصطفی بود ، ما هم توی داستان گفتیم چهار تا و داستان را با 4 تا پیش بردیم ، تا اینکه چند تا کتاب دیگر خواندیم فهمیدیدم یک نصرالله و یدالله هم آن وسط ها هم هست که گویا برادر شهید بودند ، الان فقط دعا دعا می کنم ، به اینها ختم شده باشد ، و کار به شمس الله ، فتح الله و بقیه دوستان نکشد ! 

و اینطور می شود که بعد یک هفته نوشتن و پاک کردن فقط یک صفحه و نیم  از یک داستان بلند کودکانه را نوشته ام ، که آنهم زیاد به دل خودم ننشسته چه برسد به بقیه !


ارسال در تاریخ جمعه شانزدهم آبان 1393 توسط گلي
تنهای تنهای تنها
پدر رنجرو :داری کجا میری این موقع شب  ؟

رنجرو :میرم  سازمان ملل

پدر : اونجا بری که چی بگی  ؟

رنجرو :  یه حرفهایی که تو دل خومه !

پ ن :   فیلم "تنهای تنهای تنها " رو اگر ندید ، مطمئن باشید چیز بزرگی رو از دست دادید ، از اون فیلمای هست ، که با خیلی از سکانس هاش می خندید و بعد از ته دل غمگین می شید ، یکی از بهترین سکانس هاش همین سکانس بالایی هست  ، من اگه جای مردم جهان بودم ، نامه رنجرو می زدم ورودی در سازمان ملل !

ارسال در تاریخ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 توسط گلي
یکجوری هم توی زندگی رفتیم و نرسیدیم که برایمان مسجل شد ، دیفالت زندگیمان نرسیدن هست ، ولی خوش بحال آنهایی که اصلا جُم نمی خورند  ولی فی الفور  می رسند !

ارسال در تاریخ جمعه نهم آبان 1393 توسط گلي
(:
دقیقا سه چهار روزی می شود ، که احمدی نژاد درونم با یک مشت پرونده زیر بغل خیز برداشته و مدام تهدید می کند که : "بگم ، بگم " و از آنطرف میر حسین درونم با چشمهای وزغ زده ش  نگاهش می کند و آب دهنش را قورت می دهد که یعنی : حالا مثلا می خوای چه غلطی بکنی ! ولی قالیباف درونم از هر دوی اینها منطقی تر است ، لبخند همیشگیش را می زند و می گوید  : بی خیال دنیا و آدمهاش ، یک بسته که ارزش این حرفها را ندارد بخند و برای آینده ی بهتر تلاش کن !

خب قاعدتا تا وقتی قالیباف درون هست آدم که نباید به حرف این دو نوبرانه ی خلقت  گوش دهد نه ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه هفتم آبان 1393 توسط گلي
این روزها که می گذرد (:
آدمها خیال می کنند دنیا همیشه همین مدلی برایشان باقی می مانند و یا شاید هم دنیا آنقدر کش می آید تا به خیلی چیزها برسند ، مثلا بتوانند یک روز بی دغدغه ، قبل از شال و کلاه کردن و رفتن سر کار ، بروند دم پنجره اتاقشان و طلوع آفتاب را ببیند و بتوانند یک نفس عمیق که دلشان را حسابی جا بیاورند بکشند ، یا شاید هم  بتوانند یکروز ، بی هوا وسط یکروز شلوغ پلوغ کاری وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده اند ، گوشی تلفنشان را از توی جیب بغلشان در آورند و به رفیقش زنگ بزند و بگوید بی خیال رفیق ، گذشته  ها گذشت ،  بیا شکر خدا کنیم ، یا حتی یکروز  که توی صف شلوغ بانک ایستاده اند بی خیال پاس کردن چکی شوند که ماهها منتظر سر رسیدن چک هستند ، بروند سراغ مادر یا پدرش و یک دل سیر با هم حرف بزنند و شایدها و حتی های زیادی که انگار فقط منتظر یک روز مبادا هستند که برایشان اتفاق بیفتند ، خیلی هایمان یادمان رفته که دنیا آنقدر ها هم که نشان می دهد مهربان نیست و یک روزی می رسد که حسرت این روزهای رفته را می کشیم و شاید یکروز هم برسد که برایمان دقیقه ها و ثانیه ها هم غنیمت می شود  آنقدر که معطل کردیم و نرسیدیم به خیلی از اتفاق های خوب دنیا !

پ ن : یادم باشه یه پست  ویژه در  ستایش کتاب " در غرب خبری نیست " بنویسم .  اما قبل از آن ، ممنون آقای اریش ماریا مارک و ممنون آقای سیروس تاجبخش برای ترجمه ی بی نظیرتان (:

ارسال در تاریخ سه شنبه ششم آبان 1393 توسط گلي
خدایا من این چیزها را دقیقا کجای دلم جا بدهم ها ؟
یک وقت هایی هم فکر می کنم ، وقتی خدا داشت عقل را تقسیم می کرد ، زن هایی ایرانی دقیقا کجا بودند که هیچ چیزی دریغ از یک ارزن  نصیب بعضی هایشان نشد ؟ مثلا سر صف لوازم آرایشی ، سر صف دوست پسر برومند یا مثلا سر صف زنانگی ها و دخترانگی های ناب بودند ؟ حداقل نمی توانید با خودتان صادق باشید ، تز روشنفکری ندهید سر جدتان ، مثلا اگر درباره یک مسئله  حرف نزنید که بهتان نمی گویند لالید  یا هر چیزی شبیه به این ! طرف یک نفر را کشته ، و در دفاع از خودش گفته تجاوز ، و هیچ دلیل و مدرکی که با عقل جور باشد که قصد تجاوز بهش داشته باشد را نداشته بعد زن های ایرانی نشسته اند به آه و ناله که هعی وای چه کنیم که از دست رفتیم توی این مملکت ، چقدر قصاص چقدر جنایت ! جالب قضیه اینجاست یک نفر توی وبلاگش بعد کلی آه و ناله که چرا اینکار را کردید ، در توجیه دفاع از قاتل گفته ، اصلا حالا تجاوز به کنار ، مقتول به جسمش تجاوز نکرده ، به روحش که  تجاوز کرده :| بعد خیلی دراماتیک از عشق های نافرجام گفته از اینکه دخترها عاشق مردهایی می شوند و بعد مردها در درخواست این عشق پاک که از خود آسمان به قلب دخترک فرود آمده دست رد زده ، دخترک به این نتیجه که  احتمالا باز از طرف فرشته ی مرگ از آسمان بر قلب پاک دخترک نازل شده ،رسیده  که : هان ای دخترک پاک سرشت ، آن مرد را به جرم عاشق نشدنت ،  بکش و در اسرع وقت فرار را بر قرار ترجیح بده ! اینهایی که چنین تزهایی را می دهند  ،  زن های معمولی جامعه من نیستند ، اینها زن های تحصیل کرده و خیرسرمان روزنامه نگارهای ما هستند که با این دلایل و برهان های خاله زنکیشان می خواهند بر یک ملت و یک اندیشه تاثیر گذار باشند ! بعد می گویند چرا زن ها قاضی نمی شوند ؟ خواهر من اگر قرار بود با اندیشه ها و معیارها و با این نگاه های فمنیستیتان ، عدالت برقرار می شد که الان هیچ مردی روی زمین نبود و بعد از اینکه همه ی مردها را به جرم عاشق نشدن  به جهنم می فرستادید می افتادید به جان همجنس هایتان  با همان دلایل و برهان های خاله زنکی قبلیتان !

(کلیک )

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه پنجم آبان 1393 توسط گلي
نمردیم معنی کلمه های مثل " چشم ، حتما ، سریعتر ، زودتر ، سفارشی " رو هم فهمیدیم! بارالها از ما که گذشت ولی بنده هایت را توجیه کن و یا حتی برای تفهیم معنی این کلمات برایشان کلاس خصوصی و فشرده بگذار !
ارسال در تاریخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط گلي
در هیچ کجا خبری نیست !
من با هیچ کتاب خارجی بغض نکردم با هیچکدامشان همذات پنداری نکردم ، اما کتاب  " در غرب خبری نیست " همه ی معادله ها  را بهم زد !

 

ارسال در تاریخ یکشنبه چهارم آبان 1393 توسط گلي
ابراهیم خجل شد قدمهای زینب را که دید... . . . .

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ جمعه دوم آبان 1393 توسط گلي
فال ِ خون
خب بالاخره کتاب  فال ِ خون را تمام کردم ، کتاب نه خوب بود نه بد ! خوب نبود چون روح نداشت ، یعنی اصلا نمی توانستی ستوان را درک کنی یا سرباز را ، انگار هزار سال نوری با این دو شخصیت فاصله داری ، حتی نمی توانستی صحنه را مجسم کنی ، اصلا انگار فقط خطوط را می خواندی که فقط بخوانی وگرنه هیچ حسی نسبت به کلمه ها و جملات تویش ، نمی توانستی پیدا کنی ، یکجور زیادی نچسب بود ،کتاب  بد نبود چون داوود غفارزادگان نوشته بودش فقط همین یک دلیل برای بد نبودنش بود !

کلا به این نتیجه رسیدم که دیگر هیچ کتاب بزرگسالی از داوود غفار زادگان نخوانم ، اصلا بعضی از آدم ها را باید از دور دید و لذت برد ، مثلا همین زویا پیرازد ، نویسنده مورد علاقه م ، من از زویا پیرزاد فقط همین کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " را خواندم ، بعدش ترسیدم ازش کتابی بخوانم ، چون یکبار که توی خط واحد نشسته بودم و راننده رادیوش را روشن کرده بود ، یکی از بچه های همشهری جوان اگر اشتباه نکنم احسان رضایی بود که داشت درباره کتابهای زویا پیرزاد حرف می زد و گفته بود که کتاب " عادت می کنیم " ش اصلا قابل قیاس با " چراغ ها را من خاموش می کنم " نیست  برای همین جمله ی ساده دیگر هیچ وقت سراغ کتاب های زویا پیرزاد نرفتم ، هزار بار کتابفروشی رفتم  ، هزار بار کنار قفسه های کتاب پیرزاد  ایستادم و فقط به جلد کتاب هایش  نگاه  کردم ولی  هیچ وقت دست نبردم سمتش که کتاب را  بکشم بیرون که حتی یک خط ازش بخوانم ، دلم می خواست بهترین و قشنگترین حس را ازش داشته باشم ، دلم می خواست پیرزاد برای من همان زن با چشم های  معصوم و  نگاه مهربان مادرانه ی پشت جلد کتاب که توی ذهنم هست   باقی بماند ، دلم می خواست  هر وقت از سال که دلم می گرفت داستان یک خطی و روان ساده ی  پیرزاد حالم را خوب کند !

کلمه های داوود غفارزادگان هم توی پست های وبلاگش خیلی خیلی قشنگتر از کلمه های داوود غفارزادگان کتاب " فال خون " ش است !

ارسال در تاریخ جمعه دوم آبان 1393 توسط گلي
شما یادتون نمیاد.قدیمها راهها دو تا کار میکردند"میبردن"و " می اوردن"حالا فقط میبرن.تو ولی نباید میرفتی..حتی تو قصه ها..حتی تو پُستها..نباید میگفتند "رفته ای".."رفته ای" خیلی قویه..میکشه لامصب حالیته؟

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
من اینجا میبینم که چجور دلتنگم..تو آنجا میشنوی..شنیدن کی بود مانند دیدن..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
آی آدمهاا از سر راه باد پاییزی کنار بروید ، قرار است بیاید غصه ها را ببرد...

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
حالا که نیستی ، حالا که فاصله هست، حالا که تنها رفیقم کلمه ها هستند ، از لج نبودنت بین کلمه ها هم فاصله می اندازم.. دل تنگ ، غم گین ، تن ها ، دل گیر ، بی ت و..ت و..ت و ..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
کلمه هایی که با یاد تو می آیند از قوم مغولند..می آیند اتش میزنند ؛ میسوزانند و میروند...

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
تو خیلی بلندی و من از افتادن از تو ترس دارم..مرا محکم تر بگیر و امان از بوسه بر گردن که کار شراب میکند لامصب..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
تو عجیب ترین "ای وای" این دور و زمان هستی و خون به دل شانه میکنی بد فرم وقتی زلف بر باد میدهی که هرچه باداباد"ای وای"

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
کلمه ها را روی کاغذ میریزم و فوووت میکنم..مبادا خاموش شود آتشت..کاش "نبودنت" را هم با خودت برده بودی

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
یه روزی علم اونقدر پیشرفت میکنه که خودمو با باد لینک میدم پشت پنجره ت...رنگ لینکم قهوه ای نمناکه..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
میتوانستم بلند فکر کنم ، آنقدر بلند که همه "دوستت دارم" من را بشنوند و سری تکان بدهند..اما سهم من از این دنیا پیاده روهای خلوت و گوشه نشینی های غمگین است..من سهمم را دوست دارم..و راه رفتن را..

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
وقتي نيستم برايم جاي خالي بگذار، كناربوق ها و ترافيك ها، كنار بي قراري ميدان ها، كنار قرارهايت با كسي كه من نيستم،دور ميدان ها مي چرخم دور سرت دور ساعتي كه دورم مي زند كنار قرارهايت با كسي كه من نيستم

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 توسط گلي
غروب بود و وقت رفتن ، سرش را بالا آورد ، چشمهایش بین جمعیت چرخید و زار زد ، یعنی حسنک کجایی ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط گلي
ازم پرسید : آیا مطمئنی برای حذف ،  حتی بهم هشدار داد که کلی اطلاعات ازش توی قسمت های شنیداری و تصویری حافظه ات  داری ، یکجوری هم بله  را زدم  که انگار هیچ وقت اینقدر توی زندگی مطمئن نبودم !

ارسال در تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر