یادبان

برای مجید قیصری عزیز !
کتاب ِ  " دیگر اسمت را عوض نکن " تان  را امروز توی  کتابفروشی به صورت تصادفی دیدم و خریدم ، اتفاقا توی اتوبوس بازش کردم و بخش های از آن را خواندم ، از آن کتاب هایی بود  که سریع جذب کلمه هایش شدم ، کلمه و جمله هایش  حتی نقطه ها و ویروگول هایش قشنگ  و به جا بود و به دل می نشست ، نگاه جدیدتان به جنگ خودش به خودی خودی جذاب بود ، حتی تا قبل از 10 صفحه ی آخرش داشتم به  سبک نوشته هایتان ایمان می آوردم ولی امان از آن 10 صفحه ی آخری .

نه اینکه بد باشد ها نه ، ولی کاش داستان قشنگ تمام می شد ، مشخص بود برای پایان بندیش زیاد فکر نکرده بودید ، انگار خسته بودید و دلتان می خواست زودتر تمامش کنید ولی کاش اینکار را نمی کردید چطور دلتان آمد با اینهمه کلمه و جمله های قشنگ توی کتاب اینکار را بکنید ، به نظرم شما به این کتاب مدیدنید چون تا آخر پایش نایستادید ، کاش با  پایان ِ ،  کتاب به این خوبی کمی مهربانتر بودید !

 

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
 تا به حال از جشن پوریم چیزی شنیدید ؟ بدون هیچ حرف اضافه ی ، لینک های زیر را بخوانید و مثل من از تعجب شاخ درآورید !

جشن پوریم

این

 

ارسال در تاریخ یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
جمعه خود را چطور گذراندید ؟
خیر سرم قرار بود روی مقاله م کار کنم ، ولی در یک حرکت خودجوش این انیمیشن را دانلود کردم و دو ساعت از وقت بی زبان را خرجش کردم ، ولی در آخر خوشحالم از این حرکت خودجوش : اسمایل همیشه  وقت برای مقاله نوشتن هست ( ولی کاش دوبله فارسی داشت که با طاها می دیدم )

 

+ اگر خواستید دانلود کنید حجم 345 را دانلود کنید کیفیتش هم خوبه هم حجم کمتر (:

 

ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
نمریدم معنی عدالت اجتماعی رو هم فهمیدیم :|
خیلی سالها پیش که کتاب " لبخند مسیح " رو خوندم وقتی به تهش رسیدم گفتم اینهمه می گفتن کتاب خوبی همش این بود؟  یعنی در معنی واقعی کلمه کتابی به چرتی و مسخره گی این کتاب تا همین امروز نخوندم ، اون موقع ها همش با خودم می گفتم چرا واقعا  باید یه کتابی که هیچی نیست اینقدر بفروشه در حالیکه نویسنده هایی هستند که شرف دارند به این خانوم ولی ...  ؟ 

وقتی اینجوری از پول ملت خرج یه نویسنده می کنن و از در و دیوار براش تبلیغات می کنند حق داره کتابهاش خوب بفروشه ، اونم کتابایی که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورن ( البته من فقط همون لبخند مسیح رو خوندم ، ولی مطمئنم اون دو تا کتاب دیگه اش هم همین قدر مضحک و مسخره ان )

 

+ خیلی خوبه یکی کتابت رو نخونده ، بعد چون رسانه های گفتن خوبه ، بعد  هم چشم بسته این مدلی تبلیغت رو کنن :|

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
من - او
الان که داشتم فایل های ورد سیستمم را بالا و پایین می کردم ، یک مطلب درباره من - او دیدم ( خب قاعدتا مطلب برای من نیست ، چون علاقه خاصی به من - او ندارم که حالا بخواهم مثلا برایش مطلب هم بنویسم ، کار ، کار علی است ، احتمالا وقتی  این موضوع و مطلب را نوشته که از لپ تاپ من به صورت خودجوش و اشتراکی استفاده می کرد ) القصه مطلب را که خواندم حیفم آمد که نخوانیدش ، به نظرم چیزهایی قشنگی از من - او در آورده ( البته مطمئن نیستم که خودش نوشته شاید   جایی دیده و خوشش آمده و بعد آنرا فقط تایپ کرده  ) در هر صورت خواندنش خالی از لطف نیست

 ::: رمان"من او" پای ثابت فهرست های پیشنهاد کتاب ایرانی است.وبلاگ ها و سایت های کتابخوانی حتما حداقل یک بخش مربوط به من او دارند.عشاق جوان زیادی اسم وبلاگ ها و دل نوشته هایشان را من او گذاشته اند و نقدهای مثبت و منفی زیادی در شبکه مجازی و رسانه های کاغذی برایش نوشته شده.

در نطرسنجی خانه کتاب آشا،برای کتاب عاشقانه ای که در 12دقیقه آخر دنیا به معشوق تان هدیه می دهید "من او" اول شد و کتابهای نادر ابراهیمی دوم.

جمله های بیادماندنی من او

رفاقت گودی و غیرگودی برنمی داره

من عشق فعف ثم مات،مات شهیدا

تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود،دل است.دل آدمیزاد.باید مثل انار چلاندش،تا شیره اش دربیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه!!

جایزه هایی که کتاب برده

هیچی!

"من او" هیچ جایزه ای نبرده. داوران کتاب سال1378 اعلام کردند که من او را حتی نخوانده بودند.امیرخانی معتقد است یکی از افتخارات کتابش همین است.

شخصیت های داستان

علی فتاح، مهتاب،مریم(مادام تامینات)،باب جون،کریم ریقو،دریانی،هفت کور،آسیدمجتبی،قاجار،ابوراصف،هانی،هلیا

خط داستانی 

توصیف روزهایی از تاریخ معاصر از کشف حجاب تا دوران جنگ ، در بستر یک رمان عاشقانه و استفاده باورنکردنی از نمادها

چیزهایی که آدم را یاد " من او" می اندازد

گودی های خانی آباد،ایفل،لیوناد،باغ طوطی

کلماتی که در کتاب زیاد می بینید

حکما،به قاعده،ذلیل نشین،هفت کور به یه پول،کتره ای،اخ مال،یاعلی مددی

من او و منتقدین:

مجتبی رحمان دوست: من او از مفاخر رمان زمان ماست.در حالیکه ممکن است منتقدین در مقابل نظر من،نظر دیگری داشته باشند.(کتاب کنکاش)

م.مودب پور: رمان هایم از من او پرمحتواتر هستند. من او محتوا ندارد.(همشهری جوان- ش 115)

سیدمهدی شجاعی:طیف ادبیات ما هم گسترده است؛از آثار فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی داریم تا رمان پاک و فرهیخته من او.(کتاب بوق اشغال)

احمد شاکری: کلی از پول بیت المال را تلف کردیم و یک فصل نوشتیم سفید سفید. مگر قریحه ما از ناتالی ساروت و ولادیمیر ناباکوف خشک تر است؟ خودمانیم، حکما شما اسم اینه را هم تا به حال نشنیده اید.(کیهان-31اردیبهشت79)

 

-  با کتاب ها و فیلم هایی که Hit می شوند و آنهایی که گل می کنند و هر کجا که برسی حرف آنهاست،مشکل دارم؛مشکل که نه! اما خیلی اشتیاق به موج سواری و همراه شدن با انجمن جوگیرها ندارم و خیلی وقت ها اصطلاحا در سایه،به آنها که زیر آفتاب نشسته اند خیره می شوم و خوب که آب از آسیاب افتاد،سراغ کتاب و فیلم می روم؛بیشتر وقت ها هم جواب می دهد. دفترچه کوچکی هم هست که تاریخ نقدها و پرونده های مفصلی که درباره کتاب یا فیلم مجله ها در می آورند را یادداشت می کنم تا برای برپشتن به آرشیو،خیلی به زحمت نیفتم...اما من او امیرخانی؛خوب یادم هست که این یکی را هم هفت-هشت ماه بعد از چاپ،شروع به خواندنش کردم و حالا وقتی  برای مرور کردن،کتاب را از قفسه بوفه بیرون می کشم،در لحظه اول،چیزی که به ذهنم هجوم می آورد،حرف های "درویش مصطفی" و حاج فتاح است و بعد عشق علی و مهتاب و در خلوت و سکوت اتاقم،صدای مزشک باران تهران زنده می شود و نرسیدن به فردا و خطبه عقدی که قرار بود درویش مصطفی منعقد کند،رنگ می بازد.بعد شب امتحان"طراحی اجزا" یادم می آید که کرم خوندن"من او" به جانم افتاد و تا خود صبح امتحان رهایم نکرد و دوباره خاطرم می آید که در جان سطرهای من او یکی از بهترین عشق های ادبیات معاصر ریخته و دمیده شده است و عشاقی که به تصویر کشیده شده اند،آن قدر زمینی و اینجایی اند که شاید تا مدت ها حال و هوایشان که با حال و هوای خانی آباد،تهران قدیم، پاریس کارت پستالی پیوند خورده رهایت نکند...خاک کتاب را که می تکانم و بعد از برگ زدن کتاب،اسم و رسم فصل های کتاب یادم آید(یک من،یک او،دو من،دو او،..)و پاسکاری بیشتر فصل ها میان علی فتاح و دانای کل و اینکه در بعضی فصل ها این پاسکاری به دلم ننشسته بود اما احتمالا به دل خیلی ها نشسته که این همه تجدید چاپ شامل"من او"امیرخانی شده و حساب آنهایی که "من او" را از من هدیه گرفته اند،از دستم در رفته است.


برچسب‌ها: بیصدا کتاب بخوان
ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي

یحیی عزیزم ، عزیز دلم  ! شاید باید این حرف ها را حضوری  می گفتم ، ولی نشد !یا شاید هم باید این حرف ها  را زودتر  می گفتم ولی باور کن نشد !  

 خواستم خیال کنم نه خانی  آمده و نه خانی رفته ولی  باز هم  نشد ! نشد یحیی می فهمی ؟ حرف های شازده کوچولو درباره اهلی کردن آدم ها را یادت هست یحیی ؟ مطمئنم که  ، صفحه به صفحه - خط به خط-  حرف به حرفش را یادت هست ، ولی یحیی یادت رفت که اهلی کردن آدم ها فرمول خاصی  ندارد  ، یادت رفت که اهلی کردن آدم ها به  پیچیدگی معادلات چند مجهولی  نیست  ! یادت رفت اگر دوبار ، فقط دوبار به یک نفر توی یک جمع  توجه نشان دهی ، اهلیش می کنی  ! باورش سخت است  ، می دانم ولی قصه همین مدلی بود ! تو همیشه ی خدا ، توی همه چیز زیاده روی می کنی یحیی !

یحیی من ، نباید ، نباید اینقدر توجه نشان می دادی می فهمی ؟ اهلی کردن مسوولیت دارد ،  تبعات دارد یحیی ،  می فهمی ؟

اهلیش کردی یحیی ، این را از دلهره ش فهمیدم ، این  را از اضطراب توی حرف هایش فهمیدم از دل دل کردنش ، از من من کردنش از ......  از خیلی چیزها می شد فهمید که اهلیش کردی یحیی !  

 

 

 

 

 


برچسب‌ها: پسرم یحیی
ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
یک وقت هایی هم هیچ کلمه و جمله و حرفی نمی تواند ، قشنگ احساسات آدم را بیان کند ، پس بدون هیچ حرف پس و پیشی این کتاب را بخوانید !

 

 

فقط نمی دانم چرا بیست ، سی صفحه آخر قلبم  زیادی مچاله شد و دلم می خواست گریه کنم همین !

+ رمان نوجوان ، ته کلاس  ، ردیف آخر ، صندلی آخر  ترجمه پروین علی پور

 تو که می خندی بهار نارنج مومن می شود ، تولدت مبارک بانوی لبخند ها (:

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
یه جوریم خسته م ، یه جوریم خوابم میاد و پلک هام بی قرار که انگار قراره تو بیای بخوابم!
ارسال در تاریخ دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
این منم بی تو ، همین الان یه هویی!
ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
چند روز مونده تا هیجدهم فروردین ولی ... !
ایشالا همیشه همین مدلی بخندی و چشات همین مدلی برق بزنه ، لپات همین مدلی باشه سال دیگه  هم قاضی شده باشی و در آخر اینکه تولدت مبارک اخوی !( بیشتر از این حوصله ی حرف زدن و نوشتن ندارم )

 

+ تولد علی هیجدهم فروردین هست ، تولد من دوازده فروردین ،بعد ماه قمری علی شهادت امام علی دنیا اومده من تولد امام علی ، تا این حد یعنی ما دوقلو هستیم (:

+ اللهم صل علی محمد و آل محمد

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ توسط گلي
چی بود همش سال مقاومت و بدبختی و بیچارگی
از همین تریبون سال نود و چهار را سال لبخند و رسیدن به خدا نامگذاری می کنم (:
ارسال در تاریخ جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
دیر به دنیا اومدیم ، کاش اون موقع که سکوت علامت رضایت بود به دنیا می اومدیم !
ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
چقدر متین و آروم درداشو گفته (اینجا )

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
این بود غصه ی ما !
یکسری از آدمها را گذاشته ای برای روز مبادا ، برای روزهای که به خیال خودت ، فقط آنها می توانند توی آن شرایط کنارت باشند ، روی یکسری از آدمها حساب ویژه باز کردی ، مثلا حساب قرض الحسنه رفیق های ناب !

ولی یک روزی هم به خودت می آیی و می بینی ، روز مبادا خیلی وقت است که آمده و رفته است ولی آدم های قرض الحسنه ی که یک گوشه گذاشته بودی ،  نبودند .

آنقدر نبودند که انگار خیلی وقت است گوشه دلت خاک خوردند و از کار افتاده اند ! آدمهایی توی روزهای سختت بودند ، که اصلا بودنشان را حساب نمی کردی ، آدمهای با لهجه ی تهرانی ، یزدی ، جنوبی ، ولی بین آنها کسی لهجه اش شیرازی نبود !

ارسال در تاریخ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
تو نیستی و ته مانده ام را سیگار ها دود می کنند !
ارسال در تاریخ جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن !
قرارمان این نبود ، بود  ؟ قرارمان این نبود که با رفتنت به  همه اتفاقات خوب زندگیمان ، برچسب خاطرات گذشته بخورد ، قرارمان این نبود که تنگ ِ همه ی جمله هایمان یک یادش به خیر بچسبانی ! قرارمان رفتن و آمدنت بود .

ولی نه ، زمین جای قشنگی نبود برای آدمهایی از جنس تو !

می دانم که روحت دیگر طاقت سنگینی زمین و آدمهایش را نداشت ، می دانم که همیشه به یادمان هستی ، حتی اگر فاصله هایمان قد فاصله  دو دنیا باشد !

این روزها دلتنگت که می شویم فقط لبخندت مرهمی برای همه دردهایمان است ، می دانم که آن دنیا هم ، می خندی ! ولی کاش کمی از خنده هایت را عاریه می گذاشتی برای این آدمهای زمینی ، خنده های که فقط خاص خودت بود و بس !

کاش زمین را اینقدر خالی از خنده هایت نمی گذاشتی ! کاش زمین بی آبرو را با رفتنت بی آبروتر نمی کردی  !

 عزیز دلم رفتنت سخت بود اما همین که می بینیم ، بعد از سالها خستگی بالاخره آرام خوابیدی ، آراممان می کند !

آرام بخواب  عزیز دلم ......

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد

ارسال در تاریخ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
ببخشید آقا چشم ما به در سفید شد ، شما قرار نیست  از سفر برگردید ؟

ارسال در تاریخ شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خنده های از دست رفته ام افسوس نداره ولی خنده های از دست رفته ات که نتونستم تماشاش کنم، تا دلت بخواد افسوس داره !

+

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
والاع با این اشکال تراشی هاشون :|
برای متن ارسالی که برایشان فرستادم توی یکی از بندهای که برای اصلاح فرستادند نوشته اند : مخاطب بین المللی هم وجود دارد در متن بعدی ، این موضوع لحاظ شود ! 

دلم می خواهد زل بزنم توی چشمهایشان و خیلی رک بگویم : خب مثلا چکار کنم برای مخاطبین بین المللی ، مثلا بنویسم : مای امام واز وری گوگوری مگوری یا چی دقیقا ؟

 

 

 

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
طاها وقتی خیلی خیلی فنچ بود (:

 

ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خیلی اتفاق ها توی زندگی است ، که خیلی باب طبعمان نیست مثلا طلاق گرفتن ! طلاق گرفتن خودش از آن اتفاق هایی است که قابلیت این را دارد که به تنهایی و یک تنه ، پدر یکی را درآورد تو را گوشه گیر می کند و افسرده ! و خیلی اتفاقات دیگر که شاید گفتنش درست نباشد . این  اتفاق های بد زندگی را که نمی شود همین طوری و دم دستی ازشان گذشت ،ولی  به نظرم بدترین اتفاقات را هم گذشت زمان درست می کند ، درست که نه ولی حداقل از درد روزهای اولش کم می کند ! شاید جدی نگرفتن این اتفاقات بد هم خودش بتواند در تحمل کردنشان کمک کرد ، خوبی این خارجکی ها همین است که همه چیز برایشان دم دستی است ، بر عکس ما ایرانی ها که همه چیز برایمان جدی است !

کتاب " ازدواج مادرم و بدبختی های دیگر " از آن کتاب هایی است که به نظرم خواندنش برای همه لازم است ، لازم است چون دارد به ما یاد می دهد ، از خیلی اتفاقات بد  زندگی می شود ، به قشنگی عبور کرد ، سخت هست ولی می شود ! کتاب ترجمه ی قشنگی دارد ، و روایتی جالب ، از آن کتاب های کم حجم ولی دوست داشتنی ! باربارا پارک مشخص است که در تمام کتاب هایش سعی کرده ، اتفاقات تلخ را با خنده ازش گذر کرد ، خانم باربارا طنز را می شناسد و در عین تلخی اتفاقات  ، خنده را به خواننده هایش هدیه می دهد ، به نظرم باربارا هم و غمش خندیدن بچه ها بوده  و خواسته بچه ها با خندیدن،  دنیای جدی را زیادی جدی نگیرند حداقل .

جای جای کتاب  قابلیت این را دارد ، که زیر سطر به سطرش خط بکشی برای استفاده کردن برای  روزهای مبادا مثلا این جای کتاب که می گوید :" نا " را توی لغت نامه پیدا کردم ، نه آنی که معنی اش توان و قدرت است ، معنی آن "نا"یی را پیدا کردم که وقتی مادرتان ازدواج می کند به اول اسم پدر و خواهر و برادر جدیدتان می چسبد . مانده بودم که لغت نامه چطور همه چیز را این قدر ساده می کند ، چرا نمی نویسند نا پدری یعنی مردی که پدرت نیست و دست مادرت را گرفته ، و نا خواهری یعنی دختری که جای محبوبت را پای تلویزیون اشغال کرده و نابرادری یعنی پسری که تاتی تاتی می رود کنار مادرتان می نشیند . وقتی قرار است کل زندگی ت بوی "نا " بگیرد نمی روی که دم در برای استقبال .

 

::: ازدواج مادرم و بدبختی های دیگر جلد 2  - باربارا پارک  - نازنین دیهیمی - نشر ماهی

 


برچسب‌ها: بیصدا کتاب بخوان
ارسال در تاریخ جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
من حداقل ده سال از صدای تو دور مانده ام ، بروم دست به دامن بادها شوم ؟

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
حکایت شهر ما و بدبختی های ما !
 اگر یک نظر سنجی انجام بشه و از ایرانی ها بخوان ، که به این سوال " دوست دارید در کدام شهر ایران زندگی کنید ؟ " جواب بدن ،  بدون شک 99 درصد جواب های مردم ایران شهر " شیراز " هست ( اسمایل بادی به غبغب انداختن و بقیه ماجرا ) ولی خب این شیراز ، دقیقا شان نزول جمله ی معروف " آواز دهل از دور خوش است " هست و اینکه  بدون شک امکانات رفاهی شیراز در حد یک روستا بیشتر نیست و در واقع شیراز یک روستای خیلی خیلی بزرگ ولی بدون امکانات هست ! این رو از این جهت می گم ، که توی شیراز دنبال هر چی بگردی پیداش نمی کنی !

نمونه بارز مثال فوق کتاب ِ که توی شیراز در حد پیدا کردن سوزن توی کاهدون هست ( از این جهت کتاب رو مثال زدم که در جریان هستید الان مد کتاب و کتاب خوانی و تز روشنفکری و من خیلی کتابخونم و ایناست ) اینا رو از این جهت دارم می نویسم که به اینجا برسم ، که اینهمه کتابفروشی توی شیراز هست ولی تو مجبوری کتاب هایی که بچه تهرونیا یا خیلی جاهای دیگه ، توی سوپر مارکت سر کوچه شون پیدا می کنن و  می گیرن ما باید خرید اینترنتی کنیم !

هفته پیش حوصله ی دانشگاه رفتن نداشتم ، بعد در طی یک حرکت روشنفکرانه  من  عاشق کتابم و اینا با پول رفت و برگشت دانشگاه سه عدد کتاب کودک و نوجوان از تهران سفارش دادم ، که اگر تمام کتابفروشی های شیراز رو هم بگردید ، مطمئنم تا حالا اسمشون رو هم نشنیدند ( حالا فکر نکنید که مثلا کتابهای خاصی باشند یا ما زیادی آدم با کلاسی هستیم ها ، نه فقط به این دلیل که کتابفروش های شیرازی زیادی از مرحله پرت هستند )

امروز که کتاب ها برام رسید ، به این نتیجه رسیدم که یک توصیه و سفارشی کنم شما رو و اینکه : توصیه ی من به شما جوانان و نوجوانان و همه ی ایرانیان این هست که اگر افسرده شدید ، اگر دچار شکست عشقی عمیقی شدید ، اگر دنیا با شما سر ناسازگاری داره ، اگر دچار یاس فلسفی شدیدی شدید ، اگر در شیب ملایم دولت تدبیر و امید کمر خم کردید  و بقیه ماجرا حتما حتما کتاب کودک و نوجوان بخوانید !

و در آخر ادای دینی می کنم به کتابفروشی کتیبه ( همون که توی خیابون زند هست ، همون که کنار اون بانک ملی بزرگه ، همون که صاحبش یه پیرمرده که موهاش رو دم اسبی می بنده ، همون که توی زیر زمین هست ، آره آره همون ) که خداییش توی شیراز تک هست و شامل موارد گفته شده در سطرهای بالا نمی شه ! و اینکه می دونم تا الان ذهنتون خیلی در گیر شده که پول رفت و برگشت دانشگاهم چقدر هست باید بگم پولش 16 هزاااااااااااااااار تومن  ِ و پول کتابام با اعتصاب هزینه پست شد ، 14 تومن !

بعله این بود شرح حال این روزهای بدون شما

 پ ن : الان دنبال یه تریبون هستم ، که درباره کتاب کودک و نوجوان برای ملت شرح بدم فقط  (حتی قصد فروش ایده هام رو هم دارم )!

 

ارسال در تاریخ دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
ﺧﺴﺘﻪ‌ﺍﻡ ﻣﺜﻞِ ﺯﻧﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺷﻮﻫﺮﺵ..ﻣﺜﻞِ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺍﺣﻘﺎﻕِ ﺣﻖِ ﻫﻤﺴﺮﺵ..!.ﻣﺜﻞِ ﻣﺠﻨﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﻟﯿﻠﯽ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﯽ..ﺷﻮﺭ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺳﺮﺵ...! ( ﺭﺿﺎ ﻃﺒﯿﺐ‌ﺯﺍﺩﻩ )
ارسال در تاریخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
چه دل گنده شدید مردم !

ارسال در تاریخ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
یکجوری هم هر روز ، ایمیلم رو چک می کنم ، انگار قراره یاهو ،تکذیب کنه همه ی این ده شب و ده روز رو که رفتی !
ارسال در تاریخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
صحبت های تلفنی من و طاها ( برادرزاده م )
من : دلم برات خیلی تنگ شده آقا طاها

طاها : می دونم عمه ، ولی یادت باشه من تا آخر دنیا منتظرت می مونم !

 

پ ن : یعنی من تو کف اینم ، که این حرف ها رو از کجا یاد می گیره !

ارسال در تاریخ شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
خیلی وقت پیشا از خارو پرسیدم: این جنگ درونی آدم، بین میل به گفتن دردها و ترس از گفتن شون... چطوری تمومش کنم؟ مدتهاس اذیتم میکنه.... گفت: تبدیلش کن به هذیون و بگو، که هم گفته باشی و هم نگفته باشی... هوم؟

  +

 

ارسال در تاریخ جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ توسط گلي
دلم آدم جدید می خواد ، آدمی با حرفهای نو ، نگاه نو !
یک جوری هم این روزها از آدمها کنده می شوم ، انگار یک قرارداد هنگفت بستم برای این کار !
ارسال در تاریخ پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي
یکی از کتاب هایی هم که خواندنش خیلی برایم سخت بود " ظرافت جوجه تیغی " بود ، یکجوری هم سخت بود که به صفحه پنج و شش که می رسیدم ، کتاب رو می بستم و بی خیال می شدم ، این پروسه از مرداد 92 تا الان ادامه داشت ، اینقدر رفتنت درد داشت که از دیشب ، کتاب رو از کنار تختم بلند کردم و دارم می خونمش !

کتاب خوبی هست ، فقط ما بین صفحاتش ، وقتی به زمینه گوشیم  نگاه می کنم ، با خودم میگم نباید می رفتی توی قاب عکس !

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ توسط گلي

ابزار وبمستر