یادبان

غروب بود و وقت رفتن ، سرش را بالا آورد ، چشمهایش بین جمعیت چرخید و زار زد ، یعنی حسنک کجایی ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 توسط گلي
ازم پرسید : آیا مطمئنی برای حذف ،  حتی بهم هشدار داد که کلی اطلاعات ازش توی قسمت های شنیداری و تصویری حافظه ات  داری ، یکجوری هم بله  را زدم  که انگار هیچ وقت اینقدر توی زندگی مطمئن نبودم !

ارسال در تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط گلي
از سری مکالمات من و نرجس (:
من : بلوچی پاییز شد ، هوا خوب شد ، بارونم که زده ، پس چرا من هنوز غمگینم ؟

نرجس : چون بی شعوری ، آدمهای بی شعور همیشه غمگینن

من :|

 

پ ن : یعنی تا ته دنیا هم دو نخطه خط صافم باشم  بازم کم هست  !


برچسب‌ها: من و دوستام
ارسال در تاریخ شنبه بیست و ششم مهر 1393 توسط گلي
این مثلا مخاطبین خاص

باور کنید اینقدر روابط بعضی ها پیچیده شده ، که گاهی می نشینم مثل این بیکارهای خنگ به گره گشایی روابطتان ، شکر خدا یکی دوتا هم که نیست ، به تعداد روزهای هفته و گاهی اوقات به تعداد روزهای سیصد وشصت و پنج روز سال رابطه دارید ، یک وقت هایی هم مثلا می گوییم اینکه تا دیروز با مثلا ث بود حالا این الف از کجا پیدایش شد ، اصلا این الف نامزدش هست دوست پسر یا دوست دختر یا دوست اجتماعیش  ! اگر دوست اجتماعیش هست پس چرا اینقدر روابطش شبیه نامزدهاست ، اصلا فرق دوست پسر یا دختر با نامزد یا دوست اجتماعی چیست ، بعد می گویم بی خیال اصلا اینها مهم نیست ، چرا تعدا این نامزدها یا دوست پسرها یا دخترهای زندگیتان زیاد هست ، مگر گنجایش یک نفر چقدر هست ، اینهمه آدم توی زندگی ،خب با عقل سلیم جور در نمی آید ، بعد می شینم می گویم شاید من مرضی چیزی دارم ، که از این دوست پسر ها یا نامزدها و یا دوست های اجتماعی ندارم ، تازه یکی از این  آدمها که دارای چندین فقره دوست و نامزد بود بهم پیشنهاد داد که حتما پیش یک دکتر حاذق بروم ، حالا همه ی اینها چیزی نیست ، یک وقت هایی می شنیم بهتان حسودی می کنم ، که خوش به حال شما ، که می توانید به سرعت برق از ث سوییچ کنید روی الف و از الف سوییچ کنید روی پ ! ما که توی همین آدم توی شعرها و قصه هایمان  مانده ایم چه برسد به اینهمه حرف و اسم و کلمه ، شاید از آب و هوای شیراز باشد که توی عشق و عاشقی هم حوصله نداریم و گرنه مگر می شود اینهمه تفاوت !

ارسال در تاریخ جمعه بیست و پنجم مهر 1393 توسط گلي
از سری مسیج بازی های من و علی (:
علی : فال ها می گویند فروردینی ها در زندگی شان همیشه به معجزه ایمان دارند ....

+ چه عجب ولخرجی کردی ؟ چقد دلم واسه ت تنگ شده بود

علی :لابد وضعم خوب شده ! واقعا ؟ آدم خیلی خوشحال میشه که بفهمه کسی دلش واسش تنگ شده . شیرازی یا آباده ؟

+ شیراز ! واقعا ؟ آدم چطوری بفهمه یه نفر دلش واسه ش تنگ شده ؟

علی :میگن دل به دل راه داره ! این گفته به نظر حقیر صحت داره . ولی باس دل رو پاک کرد ، یادته بچگی ها ، بیل بزن  . از اون آب  . یادته ؟

+ :)) تو آدم نشدی هنوز نه ؟ چقد دلم واسه ی این مدل حرف زدنت تنگ شده بود ! شما مردا چرا همتون خرید چرا مثل آدمیزاد نمگید دلتون تنگ شده خو ؟

علی  : غرور خواهرم . غرور ذاتی مون دست و بالمون رو بسته وگرنه همگی مون دل داریم ، بجاش شما سعی کنید فضا رو تلطیف بدید البته با حفظ حیا

+ زرمار چرا مثل آخوندا حرف می زنی ؟ :دی اونوق چطور با حفظ حیا تلطیف کنیم ها

علی :راشو شما زنا بهتر از همه بلدید !

+ چرا من بلد نیستم پس ؟ بنظرت یاد میگیرم ؟

علی :بعید می دونم بلد نباشی من که فک می کردم تو این زمینه بلا تشبیه ، ی پا گرگ بیابون باشی

+ : )))) زرمار بی شور خر :دی واقعا نظرت اینه در مورد همشیره دسته ی گلت ؟

علی :باور کن منافاتی با گل بودنت نداره . یک حس زنانه س که طبیعت در شما به ودیعه گذاشته

+ از کجا میگی که یه پا گرگم ؟ جدی جواب بده ها

علی :سرجاش جدی هستی و سرجاش شیطونی . به این میگن چن بعدی بودن و جذابیت

+ تا حالا اینو ازت نشیده بودم ! چه جلبم پس :دی عیدت پیش پیش مبارک

علی : گفته بودم ولی  ... عید تو هم مبارک (:

 


برچسب‌ها: من و علی
ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم مهر 1393 توسط گلي
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم ... به شوق توست که تکرار می شود هر سال (:

همیشه فکر می کردم ، این آمار بروز رسانی آخرین وبلاگ های بلا گفا به چه درد می خورد ؟ اصلا کسی هست که مثلا از این  آمارگیر  برود و یک وبلاگ خوب پیدا کند ، و بعد مخاطب هر روزه اش شود ؟ دیروز دمدمه های عصر ، مثلا حواشی ساعت چهار ، که می خواستم پنل بلاگفا را باز کنم ، قبل از اینکه رمز را وارد کنم ، چشمم خورد به یک وبلاگ به اسم  " کتابخانه مرکزی یاسوج  "، نه مرکزی ش  برام جذاب بود نه کتابش ، بلکه اسم یاسوج وادارم کرد یکسر به وبلاگ بزنم چرا ؟ چون وقتی یه الف بچه بودم ، برای ماموریت پدر رفتیم یاسوج ، و همین اسم ساده وادارم کرد که بروم ببینم در کتابخانه مرکزی شهر بچگیم چه خبر است ، خب رفتم و اعتراف می کنم به نیم ساعت نکشید که شال و کلاه کردم و رفتم کتابفروشی برای خرید کتاب ،برای منی که برای یک خرید ساده از هفته ها قبل باید برنامه بریزم که چه موقع حوصله م  سرجایش هست و کلی هم قبلش  با بلوچی  هماهنگ کرده باشم  چون اصلا حوصله تنهایی خیابان رفتن را ندارم خیلی هست که یکهو شال و کلاه  کنم برای بیرون رفتن اما با همه ی این تفاسیر رفتم و با یک کوله کتاب برگشتم خانه ، البته خیلی از کتابهایش را نداشت ولی خوب بعضی هایش را داشت ، حاصل خریدم از این وب گردی پاییزی این ها هستند :

:::  مامور : علی مودنی  

جاده : مک کارتی ،

ارتباط ایرانی : علی موذنی ،

در غرب خبری نیست : اریش ماریا مارک

و انسان ، جنایت و احتمال  نادر ابراهیمی

کتاب مامورش را شروع کردم به خواندن ، شبیه این سریال شیطان و فرشته های ماه رمضانی بوده تا به حال ولی نثر جالبی دارد ، بقیه اش را توی نت گوگل گردم دیدم کتاب های خوبی هستند و راضیم از خریدم و اینکه دو کتاب را به دلم ماند که بخرم ولی نداشتند یکی ، " کشتن مرغ مقلد "  و آن یکی هم " ای کاش گل سرخی نبود " ، حتی برای این آخری حاضر شدم بروم آن کتابفروشی که ازش متنفرم ولی متاسفانه آنها کتاب را هم نداشتند !

این هم پست مذکور

ارسال در تاریخ یکشنبه بیستم مهر 1393 توسط گلي
چقدر دوست داشتنت خوب است آقا (:

چقدر دوست داشتنت خوب است آقا ، دوست داشتن دلیل نمی خواست ، اما من دنبال بهانه بودم دنبال دلیل و منطق ! انگار باید یکسال از آن حرف فیلسوف مآبانه ی احمقانه می گذشت تا این مدلی دوستت داشته باشم انگار که خواسته باشی رو کم کنی که دوست داشتنت برای هر کسی نیست ، همه ش از یک جمله ی ساده شروع شد ، یک جمله دعوت گونه ی همیشگی ، و من خواستم شانسم را امتحان کنم ، می دانم پشت همه ی اینها خودتان نشسته بودید ! ته این چله نشینی به هر کجا که ختم شود ، من هیچ چیز را از دست ندادم من شما را دارم و دوست داشتنتان را ! چه طعم خوبی دارد دوست داشنتان ، شبیه طعم چای دارچینی توی یک عصر دل انگیز ، دیگر فرقی ندارد این عصر توی بهار باشد یا زمستان ، تابستان باشد یا پاییز ، چای دارچینی همیشه می چسبد مثل دوست داشتن شما ، چه حسی خوبی هم دارد ، شبیه خواندن سوره یاسین شب های جمعه به نیت حضرت مجتبی (ع) ، چه بوی خوبی دارد دوست داشتنتان ، شبیه بوی عطر "  باربی لاندن  " . هر چی حساب و کتاب می کنم زمان کم می آورم برای دوست داشنتان ، حتی اگر بخواهم برگردم به زمانی که مادرم اولین شیرش را به من داد دوستتان داشته باشم باز هم کم است حتی اولین باری که  مادرم از توی ذهنش گذشت ، که بعد از دو پسر یک دختر هم داشته باشد را هم حساب کردم  ، اما باز هم زمان کم است ! دوست داشتنتان از جنس یک لبخند است ، یک لبخند ملیح به پهنای کل صورت ، از این خنده های بی صدا که تا ته دلت را می لرزاند ، یک دو نخطه و یک پرانتز ، که پرانتزش فرقی ندارد ، به کدام سمت است ، به هر سمت که باشد ، همان سمت خوبی است ، پرانتزش اگر حتی به سمت راست باشد که غم ازش بچکد ، غمش قشنگ است و به دل می نشیند ، مثل گریه های وسط روضه ، پرانتزش اگر به چپ تمایل داشت ، انگار شما  می خندید مثل همین حالا ، مثل همین نمیدانم بیست و چند روز که گذشت و من شما را فقط با لبخند دیدم و لاغیر !

چقدر دوست داشنتان خوب است ، حالا با خیال راحت می توانم چشمهایم را ببندم و زیر لب بخوانم : بِاَبی اَنتَ و اُمی !

 پ ن : میلاد امام هادی (ع ) عزیز هم مبارک (:

ارسال در تاریخ جمعه هجدهم مهر 1393 توسط گلي
هـ دو چشم (:

قاسم صرافان را از این شعر پایینی  شناختم ، بعد طبق معمول اخلاق سمج وارم ، هعی سرچ کردم تا رسیدم به وبلاگش ، بقیه شعرهایش را از توی وبلاگش خواندم ، به نظرم صرافان مثل قالب وبلاگش آدم بی شیله پیله ای باشد ، از این ها نیست که هعی توی بوق کرنا کنند خودشان را و هعی داد و فریاد که من هم بلدم شعر بگویم مثلا ، همیشه خبرهای چاپ کتاب هایش را ساده پست می گذارد بدون یک واو اضافه !

شعرهایش را دوست دارم ، چون ساده و  بی ریاست ، صرافان ادا در نمی آورد و این خودش کلی است برای این دوره زمانه با آدمهای پر از اطوارش !

دلم خواست به مناسبت چاپ جدید کتابش یادی ازش کرده باشم !

اول روضه می‌رسد از راه                     قد بلند است و پرده‌ها کوتاه

آه از آنشب که چشم من افتاد               پشت پرده به تکه ای از ماه

بچه‌ی هیأتم من و حساس                       به دو چشم تو و به رنگ سیاه

مویت از زیر روسری پیداست                دخترِه ... ، لا اله الا الله!

به «ولا الضالین» دلم خوش بود              با دو نخ موی تو شدم گمراه

چشمهایم زبان نمی‌فهمند                        دین ندارد که مرد خاطرخواه

چای دارم می‌آورم آنور                          خواهران عزیز! یا الله!

سینی چای داشت می‌لرزید                    می‌رسیدم کنار تو ... ناگاه ـ

پا شدی و شبیه من پا شد                      از لب داغ استکان هم آه

وای وقتی که شد زلیخایم                       با یکی از برادران همراه

یوسفی در خیال خود بودم                     ناگهان سرنگون شدم در چاه

" زاغکی قالب پنیری دید"                      و چه راحت گرفت از او روباه

آی دنیا ! همیشه خرمایت                      بر نخیل است و دست ما کوتاه

پ ن : این هم آدر وبلاگش ( کلیک )

ارسال در تاریخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 توسط گلي
من ز فکر تو به خود نمی پردازم ..... نازنینا تو دل از من به که پرداخته ای (:

آزمون بیمه داشتم ، آزمون هر سه سال یکبار برای تمدید پروانه نمایندگی ، شخص بر گزار می شود ، بین آنهمه تست  سخت بیمه حمل و نقل دریایی  که باید نه تنها شش دانگ حواست را جمع می کردی که حتی شش تای   دیگر هم از یکی قرض می گرفتی که بفهمی جریان چی به چی است ، آرام سرش را بالا آورد و بی مقدمه ازم پرسید : چطور می شه فهمید یکی دوستمون داره ؟

نگاهش کردم ، چهره ی مهربانش ، مهربان تر شده بود ، یک لبخند خوشگل که فقط مخصوص خودش هست چاشنی نگاهش کرده بود ،  گفتم : فکر کنم الان وقت این حرفها نیست  ، هست ؟

-        هست ، همین الان وقتشه ، می خوام بدونم زهرا ، قبل از طلوع آفتاب باید بفهمم ، تو می فهمی مگه نه ؟

اولش مِن مِن کردم ، بعد به تست یک نگاه ریز کردم ، وقت کم بود برای امتحان ، خنده ش جذاب ترش کرده بود ، دلبری می کرد برای خودش ، نگاهش معصوم تر از همیشه بود ، در نهایت گفتم : بهش یه کاری رو بسپار ، اگر یادش نرفت ، بدون براش مهمی ، تضمین نمی کنه که دوستت داره ، ولی تضمین می کنه که براش مهمی ، دیده م که می گم ها !

با شیطنت گفت واقعا ؟ بدون تلف کردن یک اپسیلون وقت ادامه داد ، اگه یادش رفت چی ؟

مثل یک معلم سخت گیر گفتم : قیدش رو بزن ، قید آدمی رو بزن که توی این شرایط یادش نیست !

عاشق بود ، پس دوباره پرسید : اگر سرش شلوغ بود چی ؟

می دانستم منظورش چیست ، همان موقع تا ته منظورش را فهمیده بودم  دوستش داشت زیادی هم دوستش داشت ، پس یک کاغذ 4A گذاشتم جلویش دو تا خط کشیدم بعد گفتم :

-        می دونی این  چیه ؟

-        دو تا خط موازی دیگه ؟

با عجله گفتم نه ، این جاده است ، همه ی جاده ها  توی همه ی کشور ها دو طرفه هستند ، رابطه ی آدمها مثل همین جاده ست ، رابطه باید دو طرفه باشه دختر جون ، دو طرفه می فهمی ؟

ناراحت شد ، فکر کنم لحن حرف زدنم خیلی جدی بود و بد جنس مآبانه ! ولی باید می فهمید ، خیلی زودتر از اینها باید می فهمید ولی خریتش گل کرده بود ، نگاهش کردم گفتم ببیین ، نگذاشت حرفم تمام شود ، خواست چیزی بگوید که نگفت در عوضش برایش مثال زدم دلیل و برهان آوردم حتی برایش مثال نقض آوردم که  مثلا فلانی و بهمانی را ببین ، دیگر سرش شلوغ تر از این ها که نبود ، فلانی برایت وقت گذاشت ، ولی این اصلا انگار توی این باغ ها نبود !

نمی خواست باور کند ، همه ی دخترها حماقتشان تا همین حد هست  ، برایشان ، مثال عینی می آوری  ولی انگار نه انگار ، و  مثل خر سرشان توی برف می کنند و خودشان را به نفهمی می زنند !

به جای  اینکه به حرف هایم گوش بدهد ، با آن لبخند خرکیش گفت : هنوز هم شعر می خوانی ؟

سرم داشت سوت می کشید از این حماقتش  ، ولی آدم خنده ی این بشر را که می بیند نمی تواند مهربان نباشد پس گفتم : آره خب ، دوباره دارم شعرهای فاضل رو می خونم ، خیلی وقت بود که ازشون بی خبر بودم بعد از فاضل برایش گفتم اینکه چقدر شعرهایش قشنگ هست حتی برایش گفتم علی می گوید که شعرهای فاضل با شعرهای حافظ برابری می کند ، آنقدر برایش دلیل برهان آوردم که بالاخره گفت :  خب یه شعری ازش بخون برام !

با آن خنده هاش خرم کرده بود به همین راحتی ، ولی برایش خواندم  :

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود ، وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود !

خندید و گفت تو  دیوانه ای  !

گفتم که یک دیوانه ی خوشحال بهتر از یک آدم شکست خورده ی عشقی غمگین هست !

گفت : تو که هنوز ... نگذاشتم حرفش تمام شود و اینکه دلم نمی آمد باهاش اینقدر بد جنس باشم ،  ولی مجبور شدم بهش بگویم : هیچ وقت یادت نره که یه پایان غم انگیز بهتره از یک غم بی پایان  !

رد یک حلقه اشک را دقیق توی چشماش دیدم ، مهربانتر شدم باهاش پس برایش خواندم !

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant,
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pousse.

Je voudrais retrouver mes traces
Où est ma vie ou est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret.

Je voudrais passer l’océan, croiser le vol d’un goéland
Penser à tout ce que j’ai vu ou bien aller vers l’inconnu
Je voudrais décrocher la lune, je voudrai même sauver la terre

 

Je voudrais choisir un bateau
Pas le plus grand ni le plus beau
Je le remplirais des images
Et des parfums de mes voyages

Je voudrais freiner pour m’assoir
Trouver au creux de ma mémoire
Des voix de ceux qui m’ont appris
Qu’il n’y a pas de rêve interdit

Je voudrais trouver les couleurs, des tableaux que j’ai dans le cœur
De ce décor aux lignes pures, où je vous voie et me rassure,
Je voudrais décrocher la lune, je voudrais même sauver la terre,

Je voudrais oublier le temps
Pour un soupir pour un instant,
Une parenthèse après la course
Et partir où mon cœur me pousse.

Je voudrai retrouver mes trace
Où est ma vie, où est ma place
Et garder l’or de mon passé
Au chaud dans mon jardin secret.

Je voudrai partir avec toi,
Je voudrai rêver avec toi,
Toujours chercher l’inaccessible,
Toujours espérer l’impossible,
Je voudrais décrocher la lune,
Et pourquoi pas sauver la terre,

 

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 توسط گلي
سر به هوا بود حلاج. اگر حواسش را جمع می کرد من را می دید که دست هایم توی جیب ها و تکیه ام به دیوار، حسرت تماشای روزمرگی هایش را می کشیدم. دیر کردنش، صبحانه های سرپایی اش، رانندگی اش، خرید و کار و درس و لبخندهای سریع و گاه و بی گاهش به آدم ها. می دانم که میدانی. که گفته ام قبلا. که تماشای روزمرگی هایش آرزوی من بود..میدانم که تو می دانی حلاج!..اما او..سر به هوا بود حلاج!..

{جیمزسیریوس- #دخترلازانیایی}

پ ن : روی هشتگ کلیک کنید ، تا همه ی متن دیده شه ، بعضی هاش معرکه هستند ها !

ارسال در تاریخ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 توسط گلي
باورت را باور کن (:

بچه که بودم ، نهایتش قد یک بند انگشت ، مثلا قد کلاس چهارم و پنجم ابتدایی ، یک وقت هایی دبیرمان بین حجم آنهمه درس ریاضی و علوم و جفرافی  عقب افتاده ، با آن کلاس های شلوغ  و پلوغ سی چهل نفره ، گچ را می انداخت پای تخته سیاه ، و روی میز چوبی زوار دررفته ش می نشست ، و برایمان  داستان های قرآنی می گفت ، یکبار برایمان گفت یک روایت از حضرت رسول هست ، که گفته است : بهترین امت من کسانی هستند که در زمانی زندگی می کنند که نه امامی دیده اند نه پیغمبری ولی با همان گفته ها و شنیده هایشان به من و فرزندانم ایمان دارند ، بعد معلمان گفت منظورش زمان حال ماست ، من با همان قد بند انگشتیم ، توی عوالم بچگیم ، با خودم گفتم : زرشک اتفاقا الان که دین داشتن خیلی راحت تر هست چون علم هست تاریخ هست تکنولوژی هست پس کجای دین داشتن سخت هست ؟ بچه بودم دیگر ، هنوز خیلی مانده بود تا خیلی چیزها را ببینم و بشنوم و لمس کنم ! امروز  باور و ایمان داشتن خیلی سخت هست از این لحاظ که هر کس برداشته و به سلیقه خودش یک چیزی از دین برداشته و توی بوق و کرنا می کند ، یک چیزی هست توی منوی ویندوز ، به اسم شخصی سازی ، یعنی هر کس با توجه به سلیقه ی خودش می تواند استایل ویندوزش را تغییر دهد ، دین داشتن امروز ما همین حکایت شخصی سازی هست ، به یکی گفتن ، این کارت مناسب نیست ، گفت من این مدلیم ، علیه السلام که نیستم ، به یکی گفتند ، پوششت مناسب نیست گفت مگر نمی گویید لااکره فی الدین ، به یکی گفتند درست صحبت کن  ، تهمت نزن ، دروغ نگو ، به طرف مقابلش  انگ کفار بودن و جاهل بودن و زد هرچه دلش خواست گفت ، یکی اسم خودش را گذاشت خبرنگار و روزنامه نگار ، بعد انگار خدا باشد نشست به نطریه پردازی ، یکی گردن کج کرد از حقوق اجحاف شده زنان در جامعه مسلمین گفت ، آنقدر از این یکی ها زیاد و زیادتر  شد  ،  که همان باور  نصف و نیمه مان را هم یادمان رفت !

آن روزها که قد یک بند انگشت بودم هنوز خیلی مانده بود تا بفهمم ، که خانم معلممان شان نزول همین شعر سهراب بود که : هرچه باشد او گل است گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است  !

 

پ ن :

راه را از چاه معلوم کرد ؛ قد تبین الرشد من الغی .البته که اجباری در کار نیست . آیه اش را همه مان بلدیم: لا اکراه فی الدین. اما هیچ آدم عاقلی بین راه و چاه،دلش چاه نمی خواهد.اما وقتی«راه» را انتخاب کردی،رسم بازی عوض می شود.بازی،قاعده مند می شودو تو اگر بخواهی توی این میدان بمانی،باید قواعد بازی را رعایت کنی.دیگر به جای حرف خودم و دل خودم و نظر خودم،«حرف او»و«نظر او»و«دل او»مهم است.خیلی عاشقانه شد؟!

آب پاکی را ریخته روی دستمان،اگر می خواهی بیایی،باید مردانه بیایی وسط ؛ تمام قد . حتی تکلیف دوست داشتن هایت هم باید معلوم باشد.رک و راست و جدی گفته : توی این میدان قرار نیست پدر و مادرهایتان یا همسرها و بچه هایتان،یا خواهر بردارهایتان،یا فامیل تان،یا سرمایه و تجارت و خانه هایتان برای شما از خدا و پیامبرش دوست داشتنی تر باشند و گرنه کار به جاهای باریک می کشد.

شهادتین را که بگویی و ایمان بیاوری ، آن هم به کسی که خیر مطلق است،خوبی محض است . باید دل بسپاری به هر چه که او برایت خواسته است.اسمش می شود همان«رضا»و«تسلیم».اما این دل سپردن و سرسپردن فقط توی دایره تکوین و قضا و قدر نیست . توی میدان تشریع هم باید نشان بدهی دستور و حکم خدا و رسول را ، بر تصمیم خودت ترجیح میدهی.بی اما و اگر،بی چون و چرا،بی شرط و شروط. النبی اولی بالمومنین من انفسهم و این یکی از معناهای بلند ولایت پذیری ست.

گفتنش راحت است.اما توی میدان عمل،خیلی جاها می بازیم.لنگ می زنیم.توی دایره بازی حد تعیین می کنیم در مقابل فرمان خدا و رسولش،جر می زنیم ! تا یک جاهایی هستیم.از یک جایی به بعد بستگی دارد.و این«بستگی دارد» ها خیلی وقت ها توی میدان بازی زمین مان زده،بی آنکه بدانیم.

:::  مریم روستا

 

 

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه چهاردهم مهر 1393 توسط گلي
الوعده وفا
 متی عزیز  از من خواسته به سوال های زیر  جواب بدهم ، و منم کلا روی حرفش ، حرفی برای گفتن ندارم (:

1-وقتی تلفن همراهتون زنگ میخوره فکر میکنید کی هست و دوست دارید کی باشه؟

2-متن دوست داشتنی که توی باکس گوشیت هست را بنویس و بگو از کی هست؟

 

::: جواب سوال اولی ، چون هیچ وقت خدا فکرهامون ، شکل واقعیت در نمیاد ، تصمیم گرفتیم توی این معقوله هیچ وقت فکر خاصی نکنیم

::: جواب سوال دومی : من زیاد اهل مسیج دادن نیستم ، ولی یه مسیج  از علی دارم که خیلی دوسش دارم

خاطرات نه سر دارند نه ته ! بی هوا می آیند تا خفه ات کنند می رسند گاهی وسط یک فکر ، وسط یک خیابان و گاهی حتی وسط یک صحبت .... سردت میکنند ، رگ خوابت را بلدند ، زمینت می زنند ! خاطرات تمام نمی شوند ، تمامت می کنند !

ارسال در تاریخ جمعه یازدهم مهر 1393 توسط گلي
این فقط یک لبخند ساده نیست (:
الان یک حسی شبیه این دختر بچه های پیش دبستانی را دارم ، که روز اول مدرسه شان آنقدر بهشان خوش گذشته که دلشان می خواهد سریع بروند خانه و هعی برای مادر و پدر و دوست آشنا از حس امروزشان بگویند ، خب دیروز اولین روز کلاسمان بود ، دانشگاه بر خلاف تصورم بد نبود ، خیلی هم خوب بود ، تصور کنید ساعت 8 صبح کلاس شاهنامه داشته باشید ، هیچ کلمه ی جز معرکه در شان این کلاس نبود ، از اول کلاس تا ته کلاس با لبخند ژکوند نشسته بودم و گوش می دادم ، باور کنید از بس از خودم ذوق نشان دادم ، که استادهایم چهار چشمی حواسشان بهم بود که نکند با یک دیوانه طرف هستند ، چهار تا شاگرد بیشتر نبودیم ، من از همه ی شان کوچکتر بودم ، فاصله ی  سنیم با آنها در حد 17 ، 18 سال بود ، تصور کنید یک دختر بچه  با انرژی صددر صد  با یک دختر دبیرستانی با انرژی صفر درصد  سر یک کلاس نشسته باشند ، این سه نفر می خواستند از زیر کلاس آمدن در بروند و من هعی اصرار پشت اصرار که حتما باید کلاس برویم ، خب هیجان شاهنامه خوانی ، تاریخ بیهقی ، و کلیله و دمنه  را با هیچ چیز عوض نمی کنم ! در مجموع آنقدر انرژی مثبت گرفتم از این کلاس ها که تا یک سال کفایت می کند !

توصیه ی من به شما جوانان این است که حتما حتما حتما رشته ی ادبیات بخوانید در دانشگاه (:

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه دهم مهر 1393 توسط گلي
به همین سادگی

قرار بود ، بعد از شش سال همدیگر را ببینیم ، از دوستان دبیرستانم بود ، قرارمان را گذاشتیم ، توی آن کتابفروشی ، آن خیابان شلوغ پلوغ  ، وقتی بهش گفته بودم ، قرارمان فلان کتابفروشی گفت :

-آخه الاغ کی یک قرار عاشقانه وسط کتابفروشی می زاره  اونم  بعد از شش سال دوری !

بهش گفته بودم مطمئنم عاشق و دیوانه اش  می شود ، گفته بود ، " همین تو دیوونه برای هفت پشتمون بسه  " خندیده بودم از حرفش ، گفتم بیا شرط ببندیم که دیوانه و مست می شود ، قبول نکرد و گفت  :

-        من ریسک نمی کنم شاید توی این مدت عاقل شده باشی !

توی این مدتی که ازش خبر نداشتم ، نمی دانستم چه کار می  کند و یا کجاست ولی با این مدل حرف زدن هایش مطمئن شده بودم حداقل کلماتش تغییری نکرده  ، دقیقا شبیه همان موقع ها حرف می زد ، همان موقع که خسته بود ولی کلی انرژی برای بقیه کنار می گذاشت به وقت خستگی هایشان ، هوای همه کس و همه چیز را داشت ، حواسش به همه چیز  بود الا خودش ! جالب بود برایم ، خندیدن را بلد بود ولی تلخ می خندید ، انگار همه ی خنده ها و انرژی هایش را  مصرف بقیه می کرد ، همیشه برایم جالب بود آدمهای این شکلی که حتی توی جیب های بغل مثلا مانتویشان دلیلی برای خندیدن داشتند پس چرا خودشان اینقدر تلخ هستند ، نه از این تلخ های زشت ، نه  ، از این تلخ ها  که از دانستن زیاد بود  ، تلخی از همین مدل ها !

قرارمان ساعت شش بود توی کتابفروشی ، کمی زودتر رسیده بودم ،  همیشه همین مدلی بودم ، اگر با کسی قرار داشتم ، که باهاش رودربایستی یا هر حسی شبیه  به این داشتم زودتر می آمدم سر قرار ، که ترسم بریزد ، که یکهو هول برم ندارد ، خودم را سرگرم کردم با کتابهای توی قفسه ، همان کتابهای همیشگی بود ، کمی  استرس داشتم  ، مثل کسی که قرار است برای اولین بار یکی را ببیند ، حواسم سر جای همیشگی اش نبود ، آخرین باری که دیده بودمش را یادم نمی آمد ، ترسیدم یک وقت نشناسمش حتی ، توی قفسه های کتابفروشی رفته بودم سراغ کتاب های جلال آل احمد ، هر چی به ذهنم فشار می آوردم که توی آخرین نمایشگاه کتاب فروشنده کدام کتاب را اسم برد که بخوانم ، یادم نمی آمد ، چند بار از روی همه ی  اسم های کتابها ی جلال خواندم تا شاید یادم بیاید ، ولی ذهنم یاری نمی کرد ، بی حوصله روی صندلی کنار قفسه ی  کتابها نشستم و خودم را سرگرم بازی روی میز کردم ، روی میز یک تکه کاغذ بود که  با فونت نستعلیق   رویش نوشته بود : میز برای صحبت های طولانی نیست !  یا شاید یک چیزی شبیه به این ، این فونت نستعلیق   آنقدر خوشگل است ، آنقدر با احساسات آدم بازی می کند که دلت می خواهد ، غلام حلقه به گوشش شوی . یادم آمد که آخرین بار توی پارک قوری دیدمش ، البته هنوز زیاد مطمئن نبودم ، یعنی تا اینجایش یادم می آید ، دراز کشیده بود روی چمن های پارک دو دستش را زیر سرش حائل کرده بود ، و به آسمان نگاه می کرد ، ازم خواست که کنارش دراز بکشم  ، ولی گفتم : حسش نیست ، گفته بود تو با این ادا اطوارهایت از بهترین حس های دنیا محروم می شوی و خندیده بود ، یکهو خنده اش روی لبش ماسید ، گفت : به نظرت ، آسمان همه جا همین رنگی است ؟ سرم را کج کرده بودم و تا نزدیکی سرش آوردم تا دقیقا نقطه ای را  که نگاه می کند ، ببینم ، گفتم : فکر کنم همین رنگی است بعد سرم را جای قبلی خودم آوردم و دوباره نگاه آسمان کردم ، گفتم : آره حالا مطمئنم که هر دوتایش آبی است ، مثلا به خیال خودم خوشمزه بازی کرده ام ولی نخندید حتی دریغ از یک لبخند نصف و نیمه ،  نگاهم ، هم  نکرد گفت : نه ، زهرا مطمئن باش آسمان همه جا یک رنگ نیست !

 بعد گفت به نظر تو الان آسمان چه رنگی است ؟ گفتم خب آبی ، یکم هم رو به سفیدی می زند ، گفت : به نظر من ولی آسمان آبی متمایل به قرمز است !

-        آبی متمایل به قرمز ؟ خنده ام گرفته بود از این رنگ من در آوردیش ،  پقی زدم زیر خنده و گفتم : چه اکتشاف جذابی ، آبی متمایل به قرمز  ؟ بعد یعنی چی آن وقت ؟

هنوز داشت به آسمان نگاه می کرد ، گفت : شنیدی که میگن به تعداد آدمهای روی کره  خاکی راه رسیدن  به خدا وجود داره ؟ به تعداد آدمهای روی کره خاکی هم رنگ و ایده و نظر وجود داره ، یعنی با توجه به درک و شعور و حس و حال  طرف تو می تونی از هر کس که این سوال رو بپرسی  یک جواب متفاوت بگیری ! من و  تو دقیقا توی یک نقطه نشسته ایم و رنگ های که از آسمان دیده ایم از زمین تا آسمان فرق دارد پس تصور کن که چقدر طیف رنگی فرق دارد برای مردم مثلا انگلیس ، حالا  روی دست چپش خوابیده بود ، یک دستش را زیر سرش گذاشت  و کاملا به سمت من برگشت ، حرفش را ادامه داد که ولی تو همیشه طیف رنگیت آبی متمایل به سفید باشد ! داشت نصیحتم می کرد یا دستور را درست متوجه نشدم ! بعد با یک خنده موزیانه دختر و پسر نیمکت رو به رویی را نشانم داد و گفت : به نظرت آسمون از نظر پسره چه رنگیه ؟ به پسرک نگاه کردم ، و بعد دخترک ، چیزی نداشتم بگویم ، بطری آبش را برداشت ، سرش را آورد زیر گوشم  :

-         دختره فکر  می کنه امروز آسمون قشنگترین رنگ رو داره و پسره فکر می کنه ، چقد امروز رنگ خرکی آسمون  بالا رفته ، ولی هردوتاشون تهش می رسن به رنگی شبیه سیاه متمایل به حماقت !

خودش را تکانی داد وچشمکی زد و رفت طرف نیمکت ، ولی بعد دیدم که منصرف شد ، دیدمش که دارد دور پارک می دود رسید به لوله کنار درختی ، ایستاد بطریش را پر آب کرد ، دستش را برد سمت ریشه درختی ،  درست ندیدم دارد دقیق چه کار می کند ، بعد بطریش را خوب تکان داد ، و دوباره شروع کرد به دویدن ، یکی دو دور که زد نزدیک نیمکت  پایش پیچ خورد و شترق با بطری روی سر پسرک افتاد  ، خیلی بد افتاد ، انقدر که چند نفر برگشتن و نگاهش کردن ،  ترسیدم  و به سمتش رفتم ، وقتی رسیدم نزدیکشان ، مدام داشت معذرت می خواست ، که پایش پیچ خورد فلان و بهمان ، پسرک هم سرش را گرفته بود و اه و ناله می کرد و دخترک هم داشت لباس پسر را تمیز می کرد و زیر لب غر می زد  و یک خط درمیان قربان صدقه پسرک می رفت و مدام می گفت که برویم  دکتر ،  سر و ته قضیه با چند تا معذرت خواهی بهم آمد ،  داشتیم  بر می گشتیم سر جایمان که ازش پرسیدم خوبی ؟ نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : خره  خوبی ؟ توی باغی یا نه ؟ همش فیلم بود ! گیج و منگ نگاهش کردم ،  خودش گفت : عامو یارو پارک رو با اتاق خوابش اشتباه گرفته بود ، اگه پا پیش نمی زاشتم دیگه از اسلام ناب محمدی چیزی نمونده بود   ، بعد از ته دل   خندید !  خنده ام گرفته بود از حرفش ، از اسلام ناب محمدی گفتنش بیشتر ، داشت تیکه می انداخت بهم ! اهل این حرف ها نبود ، چند بار زیر لب  گفتم اسلام ناب محمدی و خندید م ،  خنده اش که تمام شد گفت : یادته چند دقیقه پیش گفتم آبی ، سفید باش ، نه اونجوری دیگه زیادی پخمه بار میای یکم دز آبیت رو بیشتر کن متمایل بشه به سرمه ای ، اینطوری دنیا رو واقعی تر می بینی ، ولی سرمه ای نشه سیاه ها !

داشتم  به  قفسه ی کتاب های ادبیات جهان  نگاه می کردم ، اینقدر متراکم کتاب ها را  چیده بودند که نمی توانستم اسمشان را درست بخوانم ، به سمت راستم نگاه کردم ، چشمم خورد به کتاب هفت  سال و نه ماه و هیجده روز ، اسمش که دیوانه کننده بود ، دستم را بردم سمت قفسه و از بین کتاب ها بیرونش کشیدم ، نویسنده اش مهدبی سهرابی بود از انتشارات نیستان ، اولین بار اسم سهرابی را می شنیدم ، از قیمت پشت جلد مشخص بود که کتاب اولش است ، توی ایران ، کتاب بر اساس اسم نویسنده اش قیمت گذاری می شود نه ربطی به قیمت کاغذ دارد و نه محتویات توی کتاب ، هر چقدر چرندیات توی کتاب هم بیشتر باشد طرفدار بیشتری دارد ، این یک قانون نانوشته توی ایران است  که هر چقدر حرف های نویسنده نامفهوم تر و چرند تر باشد یعنی طرفداران بیشتری را می تواند به سمت خودش بکشد  !

 شروع کردم به خواندن اولین داستانش ، نویسنده آمده بود یک داستان ساده  را بر اساس نگاه چند آدم متفاوت تعریف کرده بود ، ایده ی قشنگی بود خیلی به دلم نشست ، ولی داستان دوم و سومش چنگی به دل نمی زد  مخصوصا داستانی که به اسم کتاب بود ، من اگر جای مهدی سهرابی بودم برای ادای دین به این اسم قشنگ تمام زور هنریم را می زدم تا بهترین داستانم شود ، مگر آدم چند بار در طول عمرش اسم به این قشنگی پیدا می کند برای کتابش ، ولی با همه ی این تفاسیر کتاب را کنار گذاشتم برای خرید ، اول به خاطر اسم دلبرانه اش دوم برای کتاب اولی بودنش  ،  انگار خدا مرا آفریده بود که حامی همه ی اولی ها باشم ، هیچ چیز برای یک نویسنده کتاب ، یک کارگردان فیلم اولی ، یک خواننده اولی بهتر از دیدن  فروش آثارش لذت بخش نیست ، یک حسی شبیه فتح کردن قله ی اورست مثلا ، شاید دلم می خواست در  به ثمر رسیدن این شادی سهیم باشم !

 بی خیال ادامه کتاب شدم و دور اطرافم را نگاه کردم ، روبه رویم یک خانم و آقا مشغول دید زدن کتاب ها بودند ، یک پسر بچه کوچولو هم کنارشان بود ، سرش را از آنطرف قفسه ها بیرون آورده بود و نگاهم می کرد یک لبخند پَت و پهن تحویلش دادم و او در جواب یک لبخند ژکوند تحویلم داد ، هنوز نگاهم می کرد برایش شکلک در آوردم نگاه مادرش کرد انگار می خواست از مادرش اجازه بگیرد مادرش حواسش پی کتاب ها و حرف های همسرش بود  پس دوباره بهم نگاه کرد اینبار برایش زبان درازی کردم  ، این سری  بیشتر خندید ، دوباره نگاه مادرش کرد اما پدرش متوجهش شد و از بالای قفسه گردن درازی کرد تا بفهمد چه چیز پسرک را اینطور شاد کرده است ، مودب به اطرافم نگاه کردم که مثلا نه خانی آمده نه خانی رفته ، پدرش  بی خیال ، سرگرم کتاب هایش شد ، باز برای پسرک شکلک در آوردم و مجبورش کردم بخندد ، پسرک قیافه اش خیلی معصوم بود ، آنقدر خنده اش به دلت می نشست که دلت می خواست فقط بخندد ، بزرگ که بشود از این پسرهای می شود که خنده شان بوی شهادت می دهد ،  این را از مادر چادریش فهمیدم ، خانواده  ی مذهبی بودند ، اینقدر غرق شکلک در آوردن برایش شدم که متوجه نگاه پدر و مادرش نشده بودم ، مادرش با یک ناز خاصی که فقط مخصوص زن های ایرانی است رویش را برگرداند ، پدرش اما خندید و وقتی که فهمید متوجه اش شدم سریع رویش را بر گرداند و سرگرم کار خودش شد ، یک هو دیدم یکی از پشت سرم چشمهایم را گرفته است ، به سمتش بر گشتم ، خودش بود ، اولش جا خوردم  اصلا توی مخیه ام هم نمی گنجید که بعد از شش سال اینطوری باهاش مواجه شوم ، حداقل دیشب قبل خواب ، جور دیگری این صحنه را توی ذهنم مجسم کرده بودم ، ولی خب کلا ،  هیچ وقت واقعیت شبیه رویاها و خیال پردازی های ما نمی شود ، و حتی واقعیت آنقدر انصاف ندارد حداقل کمی برای اینکه شبیه رویاهای ما شود تلاش کند و این خودش عین واقعیتی شده بود برایم !

با یک دو به شکی سلامش کردم ، عینکش را از روی چشمهایش برداشت ، گفت : خره مهسا م ! ولی باز هم خیلی تغییر کرده بود ، بغلم کرد ، بغلش کردم !

زیر گوشم گفت : دختره چشم سفید به یه الف بچه فسقلی نخ می دی خجالت بکش ! خنده ام گرفته بود گفتم : دیگه چکار کنیم به همین هم قانعیم ، خندید ، ازش پرسیدم چقد خوب تشخیصم داده ، جواب داد :

-نیازی نبود زیاد به مخم فشار بیارم ، فقط یه احمق می تونه توی این هوای گرم ، یه لحاف بندازه رو سرش که اونم تویی .

مثل همان موقع ها بود با همان نیش و کنایه های همیشگی ولی دوست داشتنی اش !

بردمش توی حیاط پشتی که شده بود ، کافه ! مثل همه ی دخترها کلی ذوق کرد.

 قبل از اینکه بنشیند ، اول دور تا دور کافه را گشت ، برای حوض وسط حیاط جیغ کشید اگر دست خودش بود حتی بالا و پایین هم می پرید ، من جلوی در ایستاده بودم و نگاهش می کردم ، رفت سمت قلک ته حیاط از همان جا داد زد بیا ببین چی اینجاست ؟ ذوق قلک را کرده و نکرده رفت سمت شمعدانی های توی باغچه آنجا هم جیغ خفیفی کشید ، شده بود مثل دختر بچه های هشت ساله ، باز هم خدا را شکر حیاط امروز کمی خلوت بود وگرنه برایم آبرو نمی گذاشت ، یک ربعی هعی ذوق کرد و هعی جیغ کشید تا اینکه بالاخره دلش سیر شد و رضایت داد که بنشیند ، نشسته و ننشسته گفت : خوب که خر نشدم و شرط نبستم ، اینجا  رو از کجا پیدا کردی ؟  جوابش دادم : توی لُپ لُپ ! از ته دل خندید و گفت : مردم شانس دارن ما هم شانس داریم ! بهش گفتم : خب بالاخره به نیت آدم هم بستگی داره ، نیتم پاکِ خانوم ! گفت : یادم نبود خانم از نظر کرده ها هستند !

چقدر خوب یادش بود ، توی دبیرستان یکبار برایش تعریف کرده بودم ، که مادرم بهم گفته : وقتی دنیا آمدم روی صورتم یک چیزی شبیه یک نقاب ، از جنس پوستم ، بود ، خاله ام گفته بود : این نشانه خوب بودن و نظر کرده بودن من  هست ، از همان موقع هراز گاهی برای تکه انداختن هم که شده بود بهم یادآوری می کرد که نظر کرده ام !

 داشت به سقف حیاط نگاه می کرد ، که گفت :  کاش فرهاد رو هم می آوردم ، عاشق اینجور جاهاست !

فرهاد نامزدش بود ، بهش گفتم : کشتی ما رو از بس نامزدت رو تو چشم ما کردی ، خندید و گفت : با آدمهای بی عرضه باید همین طور رفتار کرد اینقد باید بزنی تو سرشون و هعی سرکوفتشون بدی ، که حالشون جا بیاد

-        من که داشتم رسالت نخ دادنم رو انجام می دادم که حضرت والا تشریف آوردن و نذاشتن  این پروسه  به سرانجام برسه!

-        عرضه نخ دادن رو هم  نداری شکر خدا !

-        دیگه داره بهم بر می خوره ها

-        اونقد بهت بربخوره که جونت در بیاد فک کرده مثلا من از مواضع خودم کوتاه میام !

از این حاضر جوابیش خنده م گرفته بود ، بهش گفتم تا دعوایمان نشده بیا از شر این مقوله ی خانمان سوز رد شیم  قبول کرد .

از ش پرسیدم چه خبر ؟ سوالم را با سوال جواب داد که :

-         تو چه خبر ؟ هنوز هم مثل همون  موقع ها زبونت درازه ؟

انگار سالها منتظر همین یک سوال بودم که یکی ازم  بپرسد تا برایش ساعت ها حرف بزنم   تا بهش بگویم نه دیگر هیچ چیز مثل قدیم  نیست ، نه زبانم ، نه فکرم نه هیچ چیز دیگرم ، خواستم بهش بگویم که خسته ام ، از این آدمهای نصفه و نیمه  از این کشور ، از این خیابان ها ، از سیاستمدارهایش ، از مذهبی ها و غرب زده هایش  ، از خودم ، از اینکه نمی دانم کدام وریم ،  ولی فقط  گفتم : نه زمونه کوتاهش کرد ه واسم !

با یک بدجنسی مخصوص به خودش گفت : چه بهتر ، دست زمونه هم درد نکنه ، از 40 کیلو وزنت 39 کیلوت فقط زبونت بود از بس دراز بود !

از ته دلم خندیدم ، هیچ کس مثل او نمی توانست من را اینطوری شاد کند ، بین خنده هایم بهش  می گویم دست رفیق گلم هم درد نکند ، با یک قیافه حق به جانبی می گوید خواهش می کنم

این بشر حالم را خوب می کند همان موقع ها هم همین طور بود ، با هم اختلاف سلیقه داشتیم ، زیاد هم داشتیم ، ولی در معنای واقعی کلمه رفیقم بود ، اختلاف سلیقه مان یکی دو درجه هم نبود دقیقا 180 درجه اختلاف سلیقه داشتیم ولی بلد بودیم چطور با همه ی اینها رفیق هم باشیم البته او بیشتر از من بلد بود ، و به من هم یاد داده بود بارها شده بود سر مسائل دینی و مذهبی با هم دعوایمان شده باشد همدیگر را فحش هم داده بودیم ولی دو دقیقه بعد انگار نه انگار اختلاف سلیقه و دعوایی بوده باشد بینمان ، ولی راستش را بخواهی اوایلش هم به این خوبی هم نبود ، ولی کم کم یاد گرفتیم تا دنیا دنیا بود ه و هست همیشه از اینجور اختلاف ها هست پس عیسی به دین خود موسی به دین خود ، ولی از این مدلی ها  هم نبود که دیگر اصلا کاری به کار هم نداشته باشیم نه ، حرف زدن با هم دیگررا  یاد گرفته بودیم ، با هم حرف می زدیم  !

ازم پرسید : یادت هست دبیرستان ؟

نگذاشتم حرفش کامل شود ، به نظرم خاطرات همیشه آدم را غمگین می کند ، و من دیگر تحمل هیچ غم و غصه ای را نداشتم ، انگار ظرفیتم از حد مجاز هم گذشته بود چون زیادی سنگین شده بودم ! ولی او همیشه دلش گذشته را می خواست ، یک جور عجیبی با گذشته زندگی می کرد ، پس اهمیتی به خواسته ام نداد و شاید متوجه نشد ، که دلم نمی خواهد گذشته را شخم بزنم  وهعی بهم یادآوری کند چقدر قدیم خوب بود که حداقل خندیدن را بلد بودیم  ، پس برایم تعریف  کرد از دبیرستان دخترانه ی که توی خیابان معدل بود ، اینکه چطور دبیر ریاضی را وقتی از دست آموزش و پرورش و نظام آموزشی کفری شده بود و خون از چشمانش می بارید ، و کسی جرات جیک زدن نداشت ، با یک جمله ساده ی من ، آنچنان خندید که یادش رفته بود همین چند ثانیه ی پیش به خون همه تشنه بود ، داشت خاطره ها را زیر رو می کرد و من با هر خاطره اش بیشتر دلم می سوخت برای آن روزها ، ولی یک واقعیتی که همیشه هست و فکر کنم تا ابدالدهر هم باشد این است که آدم قدر لحظه هایش را نمی داند هیچ وقت در لحظه زندگی نمی کند و این خودش آدم را غمگین می کند ، شاید آن موقع های دبیرستان هیچ وقت مثل امروز که داشتیم خاطراتمان را مرور می کردیم و می خندیدم ، ازشان نخندیدم و لذت نبردیم ، و حالا بعد از سالها نشسته ایم یکجا و افسوس می خوریم !

خاطراتش که تمام شد ، هردویمان ساکت شده بودیم ، انگار وقتی خاطرات دبیرستان و آن شادی های دخترانه تمام شده بود ما هم تمام شده بودیم ، رفته بودم توی خودم که گفت :

زهرا تو قدیما شادتر نبودی ؟ خیلی ساکتی ها ؟ اون موقع ها که وقت کم می آوردی از تعریف ؟ به جای جواب دادن بهش پیشنهاد دادم که دالیز بازی کنیم ، قبول کرد شروع کردیم به چیدن میز ، نگاهش افتاد به ساق دستم ، گفت : جوراب رو توی دست می کنند جدیدا ؟ قدیما توی پا می کردنش ها ؟ از حرفش خنده ام گرفت و این غمگین ترم کرد !

خواستم بهش بگویم : آدم تا یک جایی از متفاوت بودن ، حرفها خنده اش می گیرد و دلش غنج می رود برای این نوع تکه انداختن ها ، و شاید آنهم بخاطر خوش بودن حال خودش باشد ، ولی از یک جایی به بعد ، خسته می شود ، حتی از جمله ها و کلمه هایی که یک روزیی حالش را خوب می کردند ، خواستم بهش بگویم ، آدم تا یک جایی می تواند تفاوت ها را نادیده بگیرد ولی از یکجایی به بعد دیگر نه حالش را دارد برای نادیده گرفتن ، نه حوصله اش را ، خواستم بهش بگویم : یک وقت هایی آدم دلش می خواهد کنار بیاید با آدمها ،و  آدمها هم کنار بیایید با او ، خواستم بهش بگویم که .... ، ولی هیچکدام  از این حرفها را  بهش نگفتم ، این شش سال که ندیده بودمش ، قدِ شش قرن ، تغییر کرده بودم ، و او نفهمیده بود  ، شاید هم فهمیده بود ولی خودش را زده بود کوچه علی چپ ، و آدمها چقدر خوب آدرس این کوچه را از بر بوده اند برای روز مبادا ، و هر روز برای آدمها روز مباداست !

فقط یک چیز را بهش گفتم : برایش این تکه از شعر را خواندم و انتظار داشتم خودش تا ته ماجرا را بفهمد :

چنان از پند شما ناصحان زمین گیرم

که گر دوباره نصیحتم  کنید ، میمیرم

مرا به خویشتن خویش وانهید که من

 نه از قبیله زهدم ، نه اهل تزویرم

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

سرش را از صفحه بازی بالا آورده بود و بهت زده نگاهم کرد :

 

-        اینا چی بود گفتی ؟

 

و من خسته فقط خندیده بودم و گفتم هیچی داشتم شعر را از بر  می کردم !

-        حالا چه موقع شعر از بر کردنه روانی ؟

-        یه هویی پیش اومد خو ، اصلا به بازید برس بچه پرو !

آدمها همیشه همین مدلی هستند  ، باعث تغییر و سکون و سکوتت می شوند ، بعد لباس رفاقت تنشان می کنند و ازت می پرسند که چی شدی ، وقتی بهشان می گویی ، نمی فهمنند ، ما ایرانی ها که دیگر نور علی نور هستیم !

بازی داشت خوب پیش می رفت  ، به جاهای هیجان انگیزش رسیده بودیم ، که یک هو گفت حوصله ی ادامه بازی را ندارد ، در عوض بهم گفت :

ولش کن حوصله بازی  را ندارم ، بیا برات یه فال بگیرم و ازم خواست تا شماره ملی م رابهش بگویم !

چشمهایم برقی زد ، همه ی دخترها عاشق فال و این جور چیزها هستند ، حتی با سوادترینشان ، حتی با کلاس ترینشان می میرند برای این جور چیزها ، بعضی ها برایشان سرگرمی و تفریح هست ، بعضی  ها که کل زندگیشان شده ، برای من بیشتر خنده و تفریح بود ، بدون معطلی شماره رو برایش گفتم !

بعد کمی کلنجار رفتن با اعداد شروع کرد به حرف زدن !

اول خوب نگاهم کرد انگار می خواست از چیزی که می گوید مطمئن شود ، بهم گفت که آدم احساساتی هستم ، و شدت احساسی بودنم می چسبد به سقف !

-        اینو که هم من می دونم ، هم تو ، چیز غیبی که نگفتی !

-        قرار نیست غیب بگم ها ، قراره اخلاق گه ت رو یه مروری کنیم

از حرفش  مرده بودم از خنده ، یکهو به خودم آمدم دیدم ، که ملت بد جور نگاهم می کنند ، بی خیال خندیدن شدم

-        حالا چرا می زنی آروم باش ، خب بعدش ؟

-        و اینکه توی رفاقت برای کسی کم نمی ذاری ، دوستات می تونن تا ته خط باهات بیان !

این جای حرفش که رسید ، خوب نگاهم کرد ، بعد گفت : واقعا میشه به شما مذهبی ها اعتماد کرد ، شما مذهبی ها اصلا انسانیت بلد نیستید ، پس چطور میشه به رفاقتون امید داشت ؟ مثلا تویی که توی چند سال قبل هعی من بهت مسیج می دادم ، ولی حتی معرفت جواب دادن رو نداشتی چطور می شه بهت بگن رفیق ؟

شوخی نمی کرد ، حرفش کاملا جدی بود ، اولین بارم نبود که اینطور حرف ها را ازش می شنیدم ، ولی مثل همان بار اولی که از این حرفها ازش شنیده بودم ، جا خوردم ،و یکجوری بهم بر خورد ولی من یاد گرفته بودم که توی همچین شرایطی بخندم ، و اینجاست که باید یکی پیدا می شد و برایم می گفت و شاید هم برایم زیر آواز می زد ، که خنده ی من از گریه هم  غم انگیز تر است !

من یاد گرفته بودم ، که آدمها حرف های خوب خوب بلد هستند ، از برابری می گویند ، از دنیای بدون مرز می گویند ، از آزادی بیان می گویند ، ولی هیچ کدام از  این  حرف هایشان ، به هیچ کجایشان نیست ، و یک چیزی می گویند ، که یک چیزی گفته باشند ، و روزشان را شب کنند و شب را روز !

حرفش را که زد ، خنده ام را که دید ، رفت توی خودش ، می دانستم منظورش از حرفش چی هست ، شش سال پیش  ، سر یکی از همین حرف های فیلسوفانه اش دلخور شدم بدجور ، راستش را بخواهی اصلا حوصله ش را دیگر نداشتم ، انگار برایم تمام شده بود ،  تصمیم گرفتم ، دیگر  کاری باهاش نداشته باشم ، پس وقتی بعد از آن حرف فیلسوفانه ش ، بعد از کلی وقت ،  بهم نمی دانم کدام عید را تبریک گفت ، که مثلا به خیال خودش رفاقت را در حقم تمام کند ، حوصله جواب دادن به مسیجش را نداشتم ،  حالا بعد اینهمه سال داشت ، زخم زبان می زد ، خواستم چیزی را از دلش در بیاورم که هیچ نقشی در به دل گرفتنش نداشتم ، من آن روزها فقط دیگر حوصله ی این حرف ها  ، این خط کشی ها ،  را  نداشتم همین ، ولی خودم را مقصر می دانستم ، من همیشه ی خدا حق را به دیگران دادم ، یک جورهای شده بودم کیسه بکس روزهای عصبانیتشان ،  این حق را بهشان داده بودم که هر وقت از هرچیزی که توی این کشور به مذاقشان خوش نیامد و  دلشان گرفت ، بدون فوت یک لحظه ای از زمان سراغ کیسه بکسشان بیایند هعی به زنند  به این کیسه تا عغده های دلشان آرام شود ، البته این قاعده کلی برای همه  ی آدمهای مذهبی هست ، آدمهای مذهبی توی این دوره زمانه شده اند ، کیسه بکس بقیه ، که هعی مشت بخورند و صدایشان در نیاید ، که مدام اراجیف بشنوند و سکوت کنند ،  حالا دوستم بعد از شش سال دلش دوباره کیسه بکس می خواست ، حتما باز کسی ، جایی بهش گیر داده بود و حالا اینطوری دلش می خواست آرام بگیرد ! بهش گفتم :

-        ما هیچ وقت آدم نبودیم تو ببخش ، شما که آدمید ببخشید !

با خودم فکر کردم چرا هیچ وقت از خودش نپرسید چرا مسیجش را جواب ندادم ؟ چرا هیشه خدا از من انتظار فوق بشری رفتار کردن را داشت ؟ چرا هیچ وقت خدا خودش را مقصر نمی دانست ؟

ولی فقط  گفت : اهوم

و من چقدر از این کلمه ی زشت بدم می آمد ، انگار وقتی این کلمه را می شنیدم یک نفر بدون رودربایستی مرا بیخ یک دیوار نشانده و هعی بهم فحش می داد ، یکبار این را بهش گفته بودم ، بهش گفته بودم از این کلمه متنفرم ، و او گفته بود  هر وقت خواست بهم فحش بدهد و رویش نشد ، فقط بهم می گوید اوهوم ،  کسی که یادش هست ، شش سال پیش جواب مسیجش را ندادم ، حتما حکایت اوهوم را هم می داند ، مگر اینکه خودش را به نفهمی زده باشد !!

 گوشیش زنگ خورد ، چقدر خوشحال شدم از زنگ خوردن گوشیش ، که هر چه بگویم کم گفتم ، حتما داشت با نامزدش حرف می زد چون داشت آدرس کتابفروشی را بهش میداد ، قرارشان را گذاشتند برای نیم ساعت دیگر ، به ساعتم نگاه کردم ، به ساعت من دو و نیم ساعت پشت آن میز دونفره نسشته بودیم ، و توی این دو ساعت داشتیم گذشته را زیر  رو می کردیم ، هیچ کداممان هیچ تغییری نکرده بودیم او هنوز مثل گذشته بدون پروا حرف هایشان را می زد ، و من هنوز مثل گذشته بدون چون و چرا بهش حق می دادم ، بهش حق می دادم چون تنها کاری که از دستم بر می آمد برای آدمها کنم همین حق دادن بودن ، ولی حالا خوب فکر می کنم ، نباید زیاد به کسی حق بدهی ، به آدمها که بدون چون چرا حق می دهی ، پر توقع تر می شوند و یک روزی به خودشان این حق را می دهند ، که  خودت را حذف کنی !

نیم ساعت بعد نامزدش که آمد دنبالش ، ازم خواست که باهاش تا یک جایی بروم  ، مسیرمان یکی بود ولی دلم می خواست : پیاده بروم ، باید پیاده می رفتم و  با خودم حرف می زدم !

وقتی رفت ، وقتی توی خیابان دور شدن ماشینشان را دیدم ، اولین کاری که کردم ، حذف کردن اسمش توی گوشیم بود و به خودم قول دادم به محض رسیدن به خانه اسمش  را از لیست آن واتس اَپ کوفتی هم پاک کنم نه به این دلیل که دلخور بودم ازش نه ، آدم تا یک جایی می تواند بی خیال تفاوت ها شود ، تا یک جایی می تواند ادای خوب بودن و متفاوت بودن  را دربیاورد نهایتش تا 22 سالگی ، بعد از آن دیگر حتی حوصله ی خودش را ندارد چه برسد به بقیه ، هنوز که هنوز است مهسا برای من همان رفیق قدیمی و دوست داشتنی است ، اما دیگر تحمل خیلی چیزها را ندارم ! دیگر حتی حوصله یک درجه تغییر با آدمها را ندارم چه برسد به 180 درجه ، و من هعی زور بزنم که مثلا این 180 درجه را نبینم که چه بشود  ؟ هیچی !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط گلي
یعنی پکیدم از خنده با این پست ، خب راست میگه ، همش ادعا ، ادعا !  به این پست مَن مَن کردن آدم ها  رو هم اضافه کنید لطفا (:

 

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفتم مهر 1393 توسط گلي
از سری مکالمات من و نرجس( دوستم )

+ چکار کردی با استاد ؟ رفتی گلزار شهدا ؟

- آره اتفاقا رفتم ، خوب بود (  اینجا کلی توضیح دادم درباره اینکه استاد چی گفت و من چی گفتم و اینا ) و در ادامه بحث رو به این سمت تغییر دادم که : وای نرجس این استاد و زنش رو که دیدم ، دلم کشید با یه بچه حزب الهی ازدواج کنم ، فک کن

+ واقعا ؟

- باور کن

+ آره منم همیشه دوست داشتم با یه بچه مذهبی خوب ازدواج کنم ، فک کنم باید بریم کانون رهپویان وصال اسم بنویسیم و تو جلساتشون  شرکت کنیم

-  :|

+ راست میگم خب

- :|

 پ ن :  من  دیگه هیچ صحبتی ندارم :|

 


برچسب‌ها: مکالمات
ارسال در تاریخ شنبه پنجم مهر 1393 توسط گلي
داوود غفارزادگان
همیشه گفتم :من آدمها و کتاب ها و هرچیزی را دوست دارم ، که یک تکه از وجود خودم را در  آن ببینم ، مثلا بین اینهمه کتاب سلینجر من عاشق ناتوردشت هستم ، چون هولدن کالفید توی قصه ، خود خود من بودم ، به همان اندازه سر تق به همان اندازه لجباز ، و به همان اندازه متفاوت ، یک تکه از کتاب بود ، که هولدن مثلا می خواهد شبیه بقیه دوست هایش شود ، می رود یک هتل ، پول یک شب اجاره اتاق و یک دختر را می پردازد ، وقتی دخترک با کلی عشوه می آید سمتش ، روی پاهای هولدن نشسته بود که  هولدن توی چشمهای دخترک نگاه می کند و می گوید : بی خیال یک امشب بیا فقط امشب با هم حرف بزنیم ، این هولدن را دوست داشتم ، چون یک جورهایی نگاه کردن به زندگیش ، شبیه نگاه کردن من بود به زندگی ، یا مثلا " ارمیا " ی توی بیوتن ، این سکوتش ، این بی حوصله بودنش ، این خسته بودنش ، کپ من بود بدون یک حرف اضافه ، وقتی ارمیا از هتل آمده بود بیرون و بعد همه ی سکه های توی جیبش را بخاطر آن مادر ِ کودک به دست ، توی قلک پارکینگ می ریخت ، که مادر متضرر نشود این ارمیا خود من بودم ، یا مثلا شخصیت توی کتاب" بیگانگان " وقتی حوصله ی دفاع کردن از خودش را نداشت ، طرف را به قتل متهم کرده بودند  ولی یارو یک کلمه برای دفاع از خودش نمی گفت چون حوصله نداشت ، این باز هم خود من بودم که یک وقت هایی برای دفاع از خودم یک کلمه هم نمی گویم !

داوود غفارزادگان را نمی شناختم تا همین یک سال پیش ، لینک وبلاگش را از توی پیوندهای روزانه کسی خواندم ، و عاشق صراحت لهجه ش شدم،  این مرد خود من بود ، در نوع مردانه اش ! چند وقت پیش اسم تمام کتابهایش را در آوردم که بخرم و دیشب عاقبت "فال خون "ش  را خریدم  به مناسبت این پستش !

پ ن : کتاب رو که خوندم میام براتون تعریف می کنم (:

ارسال در تاریخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط گلي
از حال ما اگر می پرسی ؟
این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، دیشب مامان بغضش ترکید ، دایی اصلا حالش خوب نیست ، نجمه باز استرسش عود کرد ، باید بودی و می دیدی ، باید صورت رنگ به رنگ شده ی مرتضی را می دیدی ، باید دیشب می دیدیش،  از بس استرس داشت مرتضی که ، وقتی می خواست آیت الکرسی را بخواند ، داشت توی فهرست ته قرآن دنبالش می گشت ، به نظرم عشق نجمه و مرتضی را باید می گذاشتند مورد "عجیب نجمه و مرتضی" .

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، دیگر مثل قدیم از سعدی خوشم نمی آید ، از سعدی متنفر شدم ، شعرهایش دست خورده ی این و آن شده ، همیشه هر چیزی  تازه و نابش خوب است ، داشتم به آن کتاب سبز رنگ فکر می کردم ، یک کتابی بود تویش مصاحبه های آدم های معروف فرهنگی بود ، اسمش یادم نیست دقیقا ، وقتی داشتم کتاب را می خواندم از محمد حسین جعفریان پرسیده بودند ، با چه شاعری حال می کنی ، گفته بود رودکی ، دلم شعرهای رودکی را می خواهد ،همین !

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، نمی دانم من زده به سرم یا همه ی دهه شصتی ها این مدلی هستند ، نشسته ام به زیرو رو کردن ، روزهای قبل ، از به بسم الله ش شروع کردم تا برسم به نون الرحمن  ش ، و به این فکر می کنم شاید ، نمک گیر نون الرحمن  شوم ، اتفاق های خوبی بیفتد برایم ! 

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، حال آدمی را دارم که یکی نشسته روبه رویش ، و با دو نخطه پرانتز ملیحش فقط نگاهم می کند ، نه حرفی نه حدیثی هیچی به هیچی ! از اینهمه سکوت و سکون حالم بهم می خورد ، حالم بهم می خورد و نمی فهمی !

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، صبح ها به رفتن فکر می کنم ، ظهرها می نشینم به چمدان بستن ، و عصرها دم غروب به این فکر می کنم : نمی شود نرفت ، بروم و دوسال بمانم که چه ؟

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ، انگار گیر کرده ام توی خلا ، حالت بی وزنی و سبکی ، معلق بین زمین و آسمان ، معلق بین رفتن و نرفتن ، بین گفتن و نگفتن ، بین ....

این روزها اصلا روزهای خوبی نیست ....

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه دوم مهر 1393 توسط گلي
بیا و لااقل

از راز خنده هات بگو

از برق چشم هات

که ناتمام و نیمه نماند

روایتت از زبانِ من

اینجا

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
:|
علی مون هم دیشب رفت قم ، واسه ارشدش ! شیراز با رفتنش غم گین تر شد واسه م !

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
(:
مکالمات تلفنی من و استاد پروژه م (:

+ سلام استاد یکشنبه قراربود  دانشگاه بیایم درباره پروژه صحبت کنیم ولی کلاستون تشکیل نشد ، سه شنبه هستید ، من بیایم دانشگاه ؟

- ( صدای استاد درحالیکه از توی چاه می اومد ) بله برای من مشکلی پیش اومد که نتونستم بیام سه شنبه هم نمی تونم بیام دانشگاه ، ان شالله یکشنبه آینده بیاید ، صحبت کنیم !

+ استاد یکشنبه خیلی دیر هست ، میشه پنج شنبه که گلزار شهدا میاید ، درباره پروژه صحبت کنیم !

- بله هیچ اشکالی نداره

 

پ ن : یعنی فکر کن همه با استاداشون ، کافی شاپی جایی قرار می ذارن ما گلزار شهدا ، تا این حد ما آرمانی هستیم و با شهدا ها

ارسال در تاریخ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 توسط گلي
(:
بیا برگردیم ، به روزهایی که بودی !
ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 توسط گلي
شهرزاد
از صبح درگیر شعرهای این خانوم شده  م ، بعضی شعرهایش دقیقا مو به مویش حرف های من است ، خوش به حال شاعرها که بلدند شعر بگویند ، که بلدند احساساتشان را بلند بلند شعر کنند !

درباره شهرزاد

شعرهای شهرزاد

:: این پست خیلی طولانی تر از این حرف ها بود ، ولی نمی دونم چرا همون دو خط اول رو گذاشتم !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
(:
من از این زمستان ، تا آن زمستان عاشق خواهم ماند !

 

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393 توسط گلي
سعدی میگه: "مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را / گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را"

 پ ن  : روی حرف سعدی هم که نمیشه حرف زد ها ؟

 

 

 

ارسال در تاریخ چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393 توسط گلي
مدیون

هر آدمی به گمانم یک جایی ، یک زمانی به خودش مدیون می‌شود …

مدیون این‌که بزند زیر همه چیز و برود پی دلش . مدیون این‌که مجموعه‌ای از بندهای دست و پاگیر را پاره کند و پا در راهی بگذارد که حدس می‌زند راه درست است …

که اگر رفت و رها کرد ، دین‌اش را ادا کرده که اگر نرفت و رها نکرد ، تا خیلی بعدتر باید بهای این بده‌کاری را بپردازد …

اینجا

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 توسط گلي
+ یه برنامه برای خودم ریختم بیا و ببین (:

- کجا ریختی ؟ بریم جمع کنیم :دی

+ دریاچه نمک رفتی ؟

- از برج زهر مار که بهتره !

+ :))

 

 پ ن : چرا همه فکر می کنن من بداخلاقم ؟

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 توسط گلي
یکسری از آدمها هم هستند ، که هر چقدر هم علم پیشرفت کنه براشون هیچ توفیری نداره ، چون کلا این جماعت مثل آدمهای بَدَوی رفتار می کنند ، مثلا وقتی دلشون گرفت میرن بالای پشت بوم خونشون ، آتیش روشن می کنند که شاید یکی دید از اون دور دورها  و براشون  دستی تکون دادند ! نه اینکه اینا با تکنولوژی بیگانه اند ، نه ، اینها اینقد برای خودشون قانون و قاعده توی زندگی چیدند که دیگه ، مجبورن به همین چیزا قناعت کنند ! مجبورن می فهمی ؟

ارسال در تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط گلي
اندر احوالات یک عدد " من "
+این بیو گرافی رو به درخواست  " متی " دختر شر شیطون و دوست داشتنی نوشتم ، و هیچ ارزش دیگری ندارد !

  اولین چیزی که می تونم درباره خودم بگم اینه که به شدت آدم سردی هستم ،  اونقد سرد که یوقتایی  ملت یخ می کنند از اینهمه سردی ،  در برخوردشون باهام ، ولی خوش به حال اون ده تا آدمی که من باهاشون کلا گرمم !

از آدمها زود خسته می شم ، خیلی وقت ها حوصله ی 99 درصد آدمهای روی کره خاکی رو ندارم !

عاشق پیاده رویم ، مخصوصا وقتی دلم می گیره !

 بیشترین ناراحتی ها و دل گرفتگی هام ، بخاطر مسائل اجتماعی مردم !

یوقتایی اونقد کم حرفم که انگار لال به دنیا اومدم ، و یوقتایی اونقد پر  حرفم که ، ملت فکر می کنن از 40  کیلو وزنم 39 کیلوم فقط زبونه !

حوصله معاشرت با خیلی از آدمها رو ندارم ، برای همینه که از اینهمه وبی که می خونم ، فقط برای چند نفر خاص کامنت می زارم !

اعتقادات عجیب غریبی ندارم  ولی یه وقتهایی خیلی هاشون با هم جور در نمیاد ، مثلا همیشه گفتم باید بعد انقلاب ، حجاب رو آزاد می ذاشتن تا هر کی هر چی خودش دوست داره بپوشه و اینا ولی از اون طرف خیلی از بی بند وباری ها ، مخصوصا بی بند وباری های اخلاقی رو از بی حجابی می دونم !

خیلی ها میگن ، آدمی هستم که صراحت لهجه دارم و حرفم رو رک می زنم ، ولی اشتباه می کنن ، چون اگه اینطور بود این سینه پر از حرف های نزده نبود !

من با آدمها رفاقت می کنم ، رفاقت یعنی اگه از چیزی ناراحت شدم بهشون بگم ، ولی با این کارام خیلی ها ناراحت می شن ، دخترها فکر می کنن رفاقت یعنی قربون صدقه رفتن هم دیگه و برای هم پپسی باز کردن ، در حالیکه من متنفرم از این کارها ، به موقع تعریف می کنم به موقع هم طرف رو می شورم آویزون می کنم !

همیشه به آدمهای دوربرم میگم کینه ای هستم ، ولی مث سگ دروغ می گم ، چون هر وقت خواستم کینه کسی رو به دل بگیرم نشد که نشد ، اینم از خر بودنم هستا !

عاشق پدرم و داداشم علی هستم ، ولی بیشترین قهر و دعوای توی خونه  رو با همین دو نفر دارم ، اینم مدل دوست داشتنمون هست !

آدمها درباره شیطونی و آروم بودنم دو نظر دارن ، بعضی ها   میگن بچه ی آرومی هستم و بعضی های  فکر می کنن شیطونم ، یعنی تا این حد متغیرم ! سال پیش مادربزرگم که چند هفته ای خونمون بود ، برای عمه هام تعریف می کرد : کی میگه زهرا بچه ی شری ؟ اینکه همش رو تختش دراز می کشه و کتاب می خونه ، با آدم حرفم نمی زنه حتی !

بچه ی درس خونی بودم ولی نمی دونم سال کنکورم  چه مرگم شد که پکیده ترین دانشگاه ممکن رو قبول شدم و سه ساله که پروِژه م رو دستم مونده و حوصله ی تموم کردنش رو هم ندارم !

تکیه کلامم " خسته " و " غمگینم " هست ! آدم افسرده ای نیستم ها ولی خب وضعیت کشورم جوریه که منو به سمت این دو کلمه سوق میده !

عاشق ادبیاتم ، اینقدی که من سرم تو کتاب و رمان و مجله ست سرم تو کار بیمه بود الان یکی از  نمایندگی های برتر  " بیمه نوین " شده بودم ! ( خواستم تبلیغ بیمه م رو هم کنم ، اصلا ماشین هاتون  رو برید بیمه نوین بیمه کنید  ، بیمه عمرم فراموش نکنید )

آدم خوبیم ، اونقد خوب که یوقتایی به خدا میگم ، چرا چند مدل از روی من نساختی تا دنیا اینقد زشت نباشه !

نویسنده مورد علاقه م زویا پیرزاد هست ، هروقت دلم می گیره می شینم کتاب " چراغ ها را من خاموش می کنم " زویا پیرزاد رو می خونم !

حالات عاطفیم روی مدار سینوسی می چرخه ، ممکنه یه نفر رو  سر حد مرگ دوست داشته باشم ولی در آن واحد دلم بخواهد سرش رو محکم بکوبم به دیوار !

عاشق طاها ، برادر زاده م پنج ساله  م ! تو خونه ی ما هیچ کس حوصله ی خیابون رفتن با طاها رو نداره از بس مثل آن شرلی حرف می زنه ، ولی من عاشق خیابون گردی با طاهام ، مدال طلای وشوی استانی ش رو تقدیم کرده به من ( دلتون بسوزه )

وقتی می خوام قسم بخورم ، به روح امام قسم می خورم ، منظورم روح امام خمینی هم هست ، اگه من قسم روح امام رو خوردم یعنی دیگه محاله از حرفم برگردم ، تا این حد اعتقاد دارم به این قسمم ، ولی  توی پست "حکومت مثلا اسلامی  " م فهمیدم مردم خیلی درگیر اسم هستند ، من توی اون پست از لفظ خمینی استفاده کرده بودم به جای امام خمینی !  ملت یکجوری خیلی زیر پوستی تو کامنت های خصوصی و عمومی تاکید داشتن که بگم امام خمینی که خودم فکم افتاد !

در مورد کشورم باید بگم من عاشق کشورم و نظام جمهوری اسلامی ایران هستم ولی باید قبول کنیم که همین کشور خیلی نقاط ضعف داره و باید درست بشه ! شاید خیلی ها که اینجا رو بخونن فکر کنن من خیلی سیاه نگاه می کنم به قضایا ولی این یه واقعیت که کشور ما خیلی بی راهه رفته توی خیلی از مسائل !

 

نمی دونم چند تا شد ولی امیدوارم به خودم گند نزده باشم :دی

 

 

ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 توسط گلي
من همونی هستم که کلی منتظر نتیجه ارشد بودم ، و کلی ذوق داشتم واسش ، الان که نتایج اومده ، و قبول شدم ، همون رشته ای که همیشه دوستش داشتم ، اما پروژه م  هنوز هیچی به هیچی ه و مدرک کارشناسی در کار نیست که بخوام برم ثبت نام کنم ، سه سال برای یه پروژه کارشناسی مدت زیادی ها !

ارسال در تاریخ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر