یادبان

به نظرت چرا رستاک می خونه :

موهاش دریا بود … دنیامو زیبا کرد

فهمید دیوونم … موهاشو کوتاه کرد !

ارسال در تاریخ یکشنبه پنجم بهمن 1393 توسط گلي
این روزها پستچی محله با ما مهربانتر است با شوما چطور ؟
چهارده روز توی بعدترین شرایط ممکن که دقیقا هفته آخرش هر روز ساعت هشت صبح امتحان داشته باشی ، خستگیش را فقط با دیدن بسته هایی که پستچی برایت آورده می تواند ، از تنت بیرون کند !

اولیش این گردنبند خوشگل که وقتی دیدمش مثل یک دختر بچه هفت ساله فقط بالا و پایین پریدم ، و دومیش این یکی ،  که  بسته بندیش یک جوری هم  خاص بود ، که تا یک ربعی فقط داشتم بهارنارنج هاش را بو می کشیدم و هعی با خودم می گفتم اینهمه بهار نارنج توی زمستان ؟  و سومیش ، یک سری کتاب  کودک و نوجوان که عکسش هم موجود نیست ( چون من ذوق عکاسی ندارم )

 

ارسال در تاریخ جمعه سوم بهمن 1393 توسط گلي
حال این روزهایم طعم گس روزهای جنگ را دارد ، حالم شبیه مردمی است ، که از شیرینی طعم انقلاب برای تمام شدن روزهای سخت جنگ استفاده می کنند! انقلابم بودی مرد می فهمی ؟
ارسال در تاریخ پنجشنبه دوم بهمن 1393 توسط گلي
او برای شما یک پیامک ارسال کرده ، گویی سالها پیش !
ارسال در تاریخ چهارشنبه هفدهم دی 1393 توسط گلي
(:
یکی از کتاب های خوبی که توی این مدت خواندم ، کتاب " مقدمه ای بر مبانی عرفان و تصوف " هست ، یک کتاب تقریبا سیصد و اندی صفحه ای که درباره عرفان در ایران ، و شعرهای عرفانی هست ، اعتراف می کنم ، تا قبل از خواندن این کتاب ، خیلی از شعرهای حافظ و سعدی و مولانا را بد و  خیلی وقت ها کجکی  متوجه می شدم ، و بعد از خواندن این کتاب بود که  از گمراهی آشکار نجات پیدا کردم ، خلاصه اینکه ، اگر وقت کردید و حوصله داشتید ، حتما کتاب را بخوانید ! و برای پاس شدن این درس ، برای این بنده ی سرپا تقصیر و ایضا شب امتحان خوان ، دعایی مرقوم بفرمایید با تشکر یک عدد نارنجی از دیار شیراز

 

::: مقدمه ای بر مبانی عرفان و تصوف ، نوشته دکتر سید ضیاالدین سجادی ، انتشارات سمت

ارسال در تاریخ سه شنبه شانزدهم دی 1393 توسط گلي
(:
نگاهش که کردم سرش توی گوشیش بود و زل زده بود به یکی از اکانت های گوشیش ، فقط نگاهش می کرد ، بدون اینکه حتی پلک بزند ، بعد ریز ریز اشک ریخت ، قیافه ش  عجیب و  غریب نبود ، ادا و اطوار هم نداشت ، دستش را برد سمت منوی  بالای گوشیش ، و نت گوشیش را قطع کرد ، بعد همان اکانت قبلی را باز کرد و شروع کرد به تایپ کردن ، تند تند و بدون وقفه ، یک وقت هایی هم بر می گشت و متنش را ویرایش می کرد ، حتی توی ویرگول گذاشتن و نقطه و علامت سوال و تعجب دقت به خرج می داد ، دیدم دو سه بار به جای علامت تعجب ، علامت سوال گذاشت ، و بعد منصرف شد ، و انگار که سوالش را بخواهد ، خبری کند ، کاما گذاشت برای جمله اش ، وقتی چند بار متن را خواند و مثل یک ویراستار سخت گیر ، متنش را ویرایش کرد دکمه سند را زد ، نت گوشیش قطع بود ، پس جلوی متنش ، به جای تیک ، فقط یک مربع کوچک جا ماند ، زل زد به صفحه ی گوشیش و انگار منتظر جوابی از سمت مخاطبش باشد ، آنقدر صبر کرد ، که صفحه ی گوشیش ، سیاه سیاه شد ، در آخر باز قفل گوشیش را باز کرد ، متن را پاک کرد ، نتش را روشن کرد  و بعد آرام سرش را تکیه داد به صندلی اتوبوس ، و با خیال راحت از اینکه تمام حرف های نگفته اش را بالاخره گفته ، چشمهایش را بست و یک لبخند کوچولو ،  روی لب هایش جا خوش کرد !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه پانزدهم دی 1393 توسط گلي
یک وقت هایی که مغزم از حل معادلات  N مجهولی زندگی ، هنگ می کند و همزمان ، هم دلم تنگ می شود ، این وبلاگ را باز می کنم و به آهنگش گوش می دهم ، فقط نمی دانم چرا مثل آدمیزاد ، آهنگش را دانلود نمی کنم !

ارسال در تاریخ شنبه سیزدهم دی 1393 توسط گلي
اندوه بزرگی است وقتی که نباشی !
نمی دانم ، چرا گاهی وقت ها ، هی صفحه ها را می زنم به عقب ، تا دقیقا برسم به آن صفحه و بعد همین طور زل می زنم ، به صفحه !

توی این صفحه چی هست ، که مدام من را به سمت خودش می کشد ، جز یک مشت کلمه و نوشته مثل همه ی کلمه ها و حرف های از جنس همیشگیشان ! یا نه ، شاید من تو را دقیقا لابه لای همان صفحه گم کردم ، تو دقیقا خط چندم آن صفحه بودی ؟ آها توی خط دقیقا سی امش خندیدی ، نه یک خنده ی معمولی ، یک خنده که از هرکسی که آن دوربرها بود دلبری کرد ، بعد همان جا بود که گمت کردم !

ارسال در تاریخ جمعه دوازدهم دی 1393 توسط گلي
(:
من به زمستان ، پر از بودن تو عادت دارم !

ارسال در تاریخ جمعه دوازدهم دی 1393 توسط گلي
اندر احوالات یک عدد نارنجی !
یک  عدد برادرزاده از نوع دخترش را هم دارم ، که رابطه ش با عمه ی عزیزش که بنده باشم ، شبیه رابطه کارد و پنیر است کلا نمی دانم چرا از بدو تولد با عمه ی مهربانی چون شخص بنده اینقدر بد است ، و از آنطرف هر چقدر با من لج است ، عاشق خواهرم فاطمه است ، یک روز هم خواستیم ، کینه و کدورت ها را کنار بگذاریم و مثل یک عمه ی مهربانتر از مادر برایش عمگی کنیم ، خیلی شیک و مجلسی وارد اتاقش شدم و از دیدن آنهمه عروسک پرنسسی ذوق مرگ شدم ، حتی برایش کلی بالا و پایین پریدم ، برادزاده  ی گرام که انگار یک آدم دیوانه دیده ، خیلی با کلاس ، برای اینجانب ناز و چشم و ابرو آمد ، بنده هم خودم را به کر و لالی و کوری زدم که نه خانی آمده نه خانی رفته ، بعد خیلی ذوق وارانه رو کردم به برادزاده گرام و گفتم : عمه اسم این خانم خوشگل ها رو چی گذاشتی ؟ برادرزاده هم ، خیلی باوقار عروسک هایش را ردیف کرد( توی پرانتز هم باید بگویم ، بین آنهمه عروسک پرنسسی یک عدد عروسک خر هم بود )

دست گذاشت روی عروسک پرنسسی اول و گفت : فاطمه !

عروسک پرنسسی دوم : فاطمه ، عروسک پرنسسی سوم فاطمه و در آخر دست گذاشت روی عروسک خر و خیلی محکم و با صلابت گفت : زهرا !

خب لازم نیست بگویم که توی آن لحظه خط صاف شدم  که ؟

عکس محیا خانوم همین برادر زاده گرام (کلیک کنید )

 

ارسال در تاریخ پنجشنبه یازدهم دی 1393 توسط گلي
یک وقت هایی هم فکر می کنم ، خدا  شهاب حسینی را از چه گِلی سرشته ، که  اینقدر محجوب و با حیاست و یک ملت با هر تفکر و تیپ و شخصیتی  دوستش دارند !

ارسال در تاریخ سه شنبه نهم دی 1393 توسط گلي
این آدمهای بی ادعای زندگی !
دیروز هم یک آقایی  آمده بود دفتر ، هر بار که فرمی را می خواست امضا کند ، یک بسم الله زیر لب می گفت ، خیلی وقت بود از این مدل آدمها که برای شروع هر کاری بسم الله می گویند ندیده بودم ، برای همین مثل این آدمهای ندید بدید ، سرم را از توی برگهایم بلند کردم ، تا یک آدم نادر را خوب ببینم ، بعد هم رفت و قرار شد وقتی کارهایش را انجام دادیم بیاید و فیشش را ببرد  بانک و پرداخت کند ، وقتی بهش زنگ زدیم ، موقع اذان بود ، گفت نمازم را بخوانم ، بعد می آیم ، بعد از کلی  وقت بود کسی را می دیدم ، که نمازش را به کارهایش ترجیح می داد ، خیلی از آدمهای پر ادعا را دیده بودم ، که نمازشان را دقیقا می گذارند دقیقه نود ، ولی این یکی فرق داشت ! قبضش را که پرداخت کرد ، خواست شال گردنی را برای دخترش توی قم  پست کند ، یک شال گردن ، که تا همین چند ساعت قبلش داشتند می بافتنش ، خیلی وقت بود کسی را ندیده بودم ، که چیز های ساده  و معمولی زندگی را برای همدیگر پست کنند !   آدم دیروزی هیچ ادعایی نداشت ، ساده بود و معمولی ، توی هیچکدام از کارهایش غلو نمی کرد ، برای همین قشنگ توی ذهنم حک شده بود رفتارهایش !

به قول خانم قاف ، کاش خدا تعداد این بنده هایش را زیادتر می کرد  ، اصلا یکی دو سه مدل بیشتر از رویشان می زد ، برای روز مبادا !

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هشتم دی 1393 توسط گلي
!
هر چیزی تاریخ انقضایی دارد ، وقتی آن هر چیزی از تاریخش گذشت دیگر همه ی حس هایت را درموردش از دست می دهی ، آن روز تمام تلاشم را کردم ، که به عکسش نگاه نکنم ، یعنی مدام داشتم به خودم گفتم بگذار از نزدیک ببینمش بعد مثلا سوپرایز شوم ، ولی آنقدر اصرار کردم که عکسش را نگاه کردم ، همان لحظه که عکسش را نگاه کردم ، انگار تاریخ انقضایش برایم سر آمد ، حالا فکر نکنی خود خود واقعیش را دیده باشم ها ؟ نه ، آنرا هنوز ندیدم ، ولی دیگر هیچ حسی  بهش ندارم ، یعنی اگر فردا یا شاید ده سال دیگر شبیه فردا خود واقعیش بیاید دیگر برایم اهمیتی ندارد ، منظورم این است که دیگر شور شوق دیدنش را ندارم ! دقیقا مثل این است که مثلا بروم همین فردا کلاس اول ابتدایی بنشینم ، کلاس اول برای خیلی ها حس قشنگی دارد ، ولی اگر فردا به من بگویند برو یکبار دیگر کلاس اول بنشین ، شاید همان ربع اولش ذوق داشته باشم ،  بعد از دقیقه شانزده به  بعد نه تنها هیچ حس خوشایندی ندارد بلکه یک آدم عاقل دقیقا از دقیقه شانزدهم به بعد احساس حماقت می کند که پشت آن نیمکت زوار در رفته نشسته است ، در حالیکه کلی خاطره برای کلاس اولت آن گوشه موشه های دلت ، تلنبار شده ، می خواهم بگویم ، که احساس آدمها پیر می شود ، هر چیزی سر جای خودش شور دارد ، و هر چیزی تاریخ انقضایی دارد برای خودش !

اینهمه آسمان و ریسمان بافتم که بگویم امروز وقتی پشت در ایستاده بودم و  داشتم کدهای طبقه ی دوم و سوم را مثل یک آدم سادیسم دار جابه جا می کردم  ، حتی وقتی داشتم کلید راهرو را می زدم ، حتی تر وقتی که داشتم آن قلیه ماهی که همه می گفتند عالی شده ولی برای من فقط مزه ترشی داشت  ، یا مثلا  وقتی داشتم ، مقوای رویی سیم کارت رایتل  را می کندم ، درباره خیلی چیزها ، حتی دیدن آن عکس کذایی احساس حماقت کردم  فقط همین !

ارسال در تاریخ یکشنبه هفتم دی 1393 توسط گلي
آهای مرد قصه گو ، قصه بگو ، قصه ی هزار و یک شب !

ارسال در تاریخ شنبه ششم دی 1393 توسط گلي
من آخر از دست بعضی ازاین جماعت سر به کوه و بیابون می ذارم !
یه وقت هایی هم دلم می خواهد ، سر ِ  بعضی از این بچه حزب الهی ها را بشکافم ببینم ، دقیقا توی مغزشان  چی می گذرد ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه سوم دی 1393 توسط گلي
کاش ذکری یادمان می آمد در باب وصال .... در مفاتیح الجنانش ، شیخ عباس قمی !
می خواهم آدم مدرنی باشم ، از اینها که می گویند ، مهم خوشبختی طرف مقابل است  ، همینکه می خندد و به آرزوهایش می رسد یعنی ته خوشبختی ، بعد از کلی کلنجار رفتن با خود ، تو را می سپارم به دست آرزوهایت و برایت لبخند آرزو دارم ولی نمی دانم چرا مثل یک زن سنتی ، به امید اینکه مسافرش صحیح و سالم برگردد پشت سرت آب می ریزم !

 

::: عنوان از حامد عسکری

ارسال در تاریخ چهارشنبه سوم دی 1393 توسط گلي
:|
متاسفانه علم آنقدر پیشرفت کرده ، که یک نفر می تواند توی روز روشن ، جلوی چشم میلیون ها نفر زل بزند توی چشم همان میلیون ها نفر و با لبخند ژکوند دزدی کند ، بعد توی هعی بیا و بگو ئه دزیدی کرد ها ؟ و بقیه هم بگویند ، ئه وا راست میگی دزدیدی کرد و بعد همه ی آن میلیون ها نفر بعد از ئه وا گفتن های ممتد خیلی شیک و مجلسی بروند و به زندگیشان برسند ! خب به این نوع دزدی می گویند سرقت ادبی !

از یک بعد دیگر بخواهیم نگاهش کنیم این می شود ، که یکهو ملت دلشان شاعر شدن می خواهد ، خب قاعدتا شعر گفتن هم کمی ذوق می خواهد و یک کوچولو قد ارزن هم ژن شاعری  ، خب بعضی ها این حتی یک ارزن را هم  ندارند ، بعد می نشیند و با خودشان می گویند ، خب حالا چه خاکی توی سرمان بریزیم ، و بعد اوراکا وار می پرند و جیغ و داد می زنند که یافتم یافتم ، توی این آشوب بازار دنیای مجازی چی راحتر از دزدی ،  ( البته خودش که نمی گوید دزدی ، مثلا شاید بگوید داشتن روح IT  ) و برمی دارد با خیال راحت ، شعر یک نفر را توی وبش می گذارد و خیلی با کلاس اسم خودش را زیرش می نویسد ، مثلا می نویسد ناصر رعیت نواز ! به این می گویند دزدی بدون خون و خونریزی !

یکی هم نیست بگوید آخر برادر من شاعر شدن هم که زورکی نیست ، اینکه هعی زور بزنی از این و آن شعر برداری و اسمت را زیرش را بنویسی که نشد شعر گفتن ، ته این کار، اگر بخواهیم با خودمان صادق باشیم می شود  دزدی و اگر بخواهیم با کلاس باشیم می شود سرقت ادبی !

ماشالله صد ماشالله بچه مان اینقدر توی این دزدی مهارت پیدا کرده که  دیگر کسی شعر را به شاعر اصلیش نمی شناشد ، و هرکجا شعر را سرچ می کنی ،  شعر را به اسم آقای دزد  برچسب زدند ! 

و در آخر شما را با یک دزد عزیز از این تبار آشنا می کنم ، بچه ها ، آقای رعیت نواز ، آقای دزد بچه ها !

متن سرقت شده و اثر جرم آقای دزد ، نه تو را خدا می بینید چقدر با حجب و حیا اسمش را زیر پست نوشته ؟

ارسال در تاریخ چهارشنبه سوم دی 1393 توسط گلي
جان هیلنز ، یک کتابی دارد به اسم " شناخت اساطیر ایران " با ترجمه خانم ژاله آموزگار ، یک کتاب جمع و جور درباره اساطیر و فرهنگ های ایران باستان ، این کتاب را حتما حتما و باز تاکید می کنم که حتما بخوانید ، نثر خیلی ساده ی دارد و در عین سادگی پر از راز و رمز ایران قدیم است  مطمئنم وقتی کتاب را خواندید ، دلتان می خواهد ترجمه اصلی کتاب را که یک آقای دیگر ترجمه کرده است را بخوانید ،  حتی تر کتاب را که خواندید هعی با خودتان می گویید اِ چقدر جالب پس فلان داستان توی شاهنامه منظورش این بوده ، یا حتی می گویید ، اِ ببین این ها که همین چیزهایی بود که توی کتاب دین و زندگی هست که آن معلم بخت برگشته ی دینی مان می خواست توی کله ی ما کند ولی هر چی بیشتر تلاش می کرد کمتر به نتیجه می رسید !

خلاصه این کتاب  به همه ی ایران دوستان ،  اینهایی که تا می گویی ایران ، هعی تمدن 2500 ساله را بدون اینکه یک خط ازش بدانند  توی چشم بقیه میکنند و یا حتی آنهایی که چشم دیدن آدمهای گروه قبل را ندارند و برای اینکار سالهاست بازدید از تخت جمشید و خواندن شاهنامه را بر خودشان حرام اعلام کردند ، و یا حتی آدمهایی که مابین این دو گروه هستند ، توصیه می شود !

 

و در آخر شما دوستان و علاقمندان به شرکت کردن در هر نوع مسابقه و فستیوالی را دعوت می کنم به شرکت در این مسابقه باشد همگی رستگار شوید ! قسمت سوگواره را کامل با جزییات بخوانید !

 


برچسب‌ها: معرفی
ارسال در تاریخ سه شنبه دوم دی 1393 توسط گلي
مسیج های رد و بدل شده من وبلوچی ، بعد از دیدن اونهمه توهین و تحقیر ارباب رجوع ، توی یه بانک دولتی !
 

من : بلوچی اون کرامات انسانی که ازش حرف می زنن چرا تو ایران نیست ، یعنی ما آدم نیستیم ؟ یا چی دقیقا ؟

بلوچی : نه نستیم جو ، واقعا نیستیم داریم روز به روز خودمون رو خرابتر هم می کنیم ):

ارسال در تاریخ شنبه بیست و نهم آذر 1393 توسط گلي
پشت پلک های تو پر از آیه های مگوست ، کلمه های زخم خورده ات را هی کن !

 

پ ن : درست نمی دونم نوشته ی  کیه ، ولی از سبک نوشتنش حدس می زنم که کار احمد بحرینی باشه !

ارسال در تاریخ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 توسط گلي
حدیث کساء
از اولین باری که حدیث کساء را شنیدم تا دقیقا همین یکسال قبل ، همیشه یک سوال عجیب ذهنم را مشغول کرده بود ، اینکه چرا این حدیث اینقدر سفارش شده ؟ شما در هیچ جا  نمی بینید که حضرت زهرا خودش شخصا یک حدیث را سفارش کند ، پس چی توی این حدیث بود که حضرت زهرا خودش دست بکار شد و مدام توصیه می کند که این حدیث را بخوانید !

خب توی حدیث هم عملا می دیدم که فقط دارد یک داستان ساده را روایت می کند ، راستش را بخواهید توی چهار سال اخیر هم به این نتیجه رسیدم که شاید واقعا این حدیث ، یک چیز من درآوردی توی دین باشد ، خب شما وقتی مثلا دعای کمیل را می خوانید از اول تا آخرش مدام دارید استغفار می کنید یا مثلا وقتی دارید دعای توسل می خوانید ، دارید برای برآورده شدن آرزوها و دعاهایتان به یک شخص روحانی متوسل می شوید یا حتی توی زیارت عاشورا دارید با امام حسین یک جوراهایی بیعت می کنید ، ولی هیچکدام از این چیزها توی حدیث کساء نیست ، یعنی نه استغفاری هست ، نه توسلی و نه بیعتی پس چرا اینقدر این حدیث برای بانوی آب و آیینه  مهم بود ؟

راستش را بخواهید همه ی این چیزها باعث شده بود که موقع خواندن این دعا دلم زیاد با دعا نباشد و می خواندم که فقط خوانده باشم و مراسم دعا بگذرد تا اینکه دقیقا یکسال پیش توی مراسم دعای خانه ی یکی از دوست هایم که داشتن حدیث کساء می خواندند بی هوا یاد کتاب " ریشه ها " افتادم توی این کتاب یک ماجرایی دقیقا شبیه حدیث کساء دارد و اینکه " کونتا کینه " که مرد مسلمانی است ، به بردگی امریکایی ها در می آید و وقتی به امریکا می رود از دخترش می خواهد که داستان زندگی او را نسل به نسل به بچه هایش یاد بدهد که بچه هایش بفهمند که نسلشان از کجا آمده و یادشان نرود این سیر نسل ها را !

اگر کتاب را خوانده باشید دقیق ربطش را به حدیث کساء متوجه می شوید که همین گفتن زبانی نسل های کونتا برای بچه هایش چه کمکی برای درک ماجرای کونتا کینته داشت و نیز چه ظرافتی توی این حدیث هست اینکه این حدیث دارد چقدر زیبا ، دغدغه های مادرانه ی حضرت بانو را برای آدم های زمان الان  نشان می دهد!

 

ارسال در تاریخ سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 توسط گلي
بیا سر بذاریم به کوه و بیابون ، هر کی ازمون پرسید  چی شده ، فقط گریه کنیم !

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط گلي
دیالوگای من و مامانم
من : مام  (چند ثانیه بعد  ) مامی (چند ثانیه بعد  )  مامان (چند ثانیه بعد  ) مامانی (چند ثانیه بعد  ) عشقم (چند ثانیه بعد  ) نفسم (چند ثانیه بعد  ) مامیییییییییییی

مامان : ای درد ، ای حناق ، ای زهر مار ، من مامان تو نیستم !

من :|

مامان : حالا چیکار داشتی ؟

من : می خواستم بگم دوستت دارم :|

مامان : بخوره تو سرت این دوست داشتن خاله خرسه ت

من :|

 

پ ن : خدایی برم جلوی سفارت انگلیس خودمو آتیش بزنم بازم کمه :|

 

ارسال در تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 توسط گلي
شب ها توی خواب هایم نیستی

روزها با دو چشم خود می بینم که نیستی

تو کی وقت کردی اینهمه نباشی ؟

ارسال در تاریخ شنبه بیست و دوم آذر 1393 توسط گلي
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید !

زندگی است دیگر ، بالا و پایین دارد  ، یک وقتی به خودت می آیی و می بینی ، من اینجایم و تو هزار سال نوری است که دوری ، و دنیا مجبورت می کند که  زیر لب بخوانی که : و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید  !

 از ما که گذشت اما تو بخند ، همیشه هم برایش  بخند ، یک وقت هایی بی هوا بهش بگو دوستش داری ، زیاد  بگو دوستش داری ، یک وقت خساست به خرج ندهی ، توی گفتن دوستت دارم ، آنقدر  بگو دوستش داری که باور کند ،  نگذار حرف ها و کلمه های این شکلی توی کنج دلت خاک بخورد ، این چیزها روز مبادا نمی شناسند ، روز مبادا همان روزهایی است که هر لحظه و هر ثانیه بی هوا بهش این حرف ها را می زنی ، غزل هایت را برایش پست کن ، بگذار  یک روز که خسته می آید خانه ، با غزل های تو حالش خوب شود ، توی کارهایت شریکش کن بگذار باور کند که توی جزیی ترین قسمت های زندگیت هم حضور دارد ، مثلا شعر سپیدت را نشانش بده بگو : عزیزم به نظرت اینجای این شعر اگر ویرگول  بگذارم بهتر است یا نقطه ویرگول ، بعد تو با چشمهای خودت می بینی که یک نقطه ی فسقلی چطور تو را توی دلش از فرش به عرش می برد ، یک وقت هایی برایش ایمیل بزن که  " خوبی ؟ " همین یک کلمه معجزه می کند ، تو می شوی پیامبری  که معجزه اش   خوب کردن  حالش است ، یک وقت هایی نشینی از خوبی دوست هایت برایش بگویی ، زن ها هیچ وقت دلشان نمی خواهد عشقشان را با کسی تقسیم کنند ، من که این مدلی بودم ، هیچ وقت حاضر نبودم تو را با کسی تقسیم کنم ، حالایم را نگاه نکن که ........ اصلا بی خیال !

داشتم می گفتم که  زن ها عاشق غیر منتظره ها هستند  ،  بی هوا  بهش مسیج بده که  مثلا   فلان جا هستم  ، چقدر جایت خالی است این روزها ! مطمئنم خدا هم ذوق می کند ، وقتی لبخند بنده هایش را می بیند ! روزهایی که می گوید خسته ام حوصله ندارم ، تو بنشین کنار حوصله اش ، برایش حوصله به خرج بده ، زن ها اگر هم خدا دوتا نوه ی پسری بهشان بدهند و  و یکی و دوجین نوه دختری ، باز هم دلشان می خواهد یک روزهایی کسی از جنس تو  نازشان  را  بخرند  !

فقط یک چیزی ، این را هیچ وقت بهت نگفته بودم که چقدر لباس مشکی بهت می آید ، بهم قول بده ،قول بده  توی  عکس هایی  که برایش می فرستی ، توی  عکس  های دونفره ای که باهاش می گیری ، حتی وقتی همراهش  بیرون می روی هیچ وقت لباس مشکی نپوشی ، بگذار سهم من از تمام رنگ های دنیا بشود رنگ مشکی ، بشود رنگ چشمهایت  !

ارسال در تاریخ جمعه بیست و یکم آذر 1393 توسط گلي
هر روز راه می روم و فکر می کنم .........انگار خواب بود ، بگو و بخندها !!!
قبلا یکبار اینجا نوشتم که اولین بار  من و دوستم  نرجس چطور با حامد عسکری آشنا شدیم ، حتی گفتم ، که پارسال حوالی همین موقع ها بود که حامد عسکری را توی پاتوق کتاب شیراز دیدیم و چه سوتی به بار آوردیم اینکه ، وقتی آقای حسینی (مسوول پاتوق ) شلغم های جلوی نرجس را به حامد عسکری تعارف کرد و نرجس هم نگذاشت و نه برداشت خیلی جدی و مصمم زل زد توی چشمهای حامد عسکری و گفت : دست به شلغم های من زدی نزدی ها ! باید آنجا بودید و دستهای تویی هوا معلق ماندن حامد عسکری را می دیدید ، ولی خب آن موقع ها ما نه حامد عسکری را می شناختیم و نه شعرهایش را ، یکسال تمام دنبال کتاب های شعرش بودم حتی تابستان هم به یکی از دوست های تهرانی ام سپردم که برایم کتابهایش را بخرد و با پست بفرستد ،  ولی هنوز که هنوز است چیزی برایم نفرستاده تا اینکه امروز توی کتابفروشی کتاب " سرمه ای " ش را دیدم ، همچین ذوقش را کردم ، که اگر خودم یک روزی ، گوش شیطان کر کتاب چاپ کنم ذوق کتابم را نمی کنم !

حامد عسکری از آن شاعرهای دوست داشتنی است برای من ، البته با فاصله ی زیادی از فاضل نظری ! شعرهایش انگار با تو حرف می زد و زیادی و بیش از حد به دل می نشیند مثلا این شعرش :

مرگ بعضی وقت ها از درد دوری بهتر است

بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

توی قرآن خوانده ام ، یعقوب یادم داده است

دلبرت وقتی کنارت نیست ،کوری بهتر است

نامه هایم چشم هایت را اذیت می کند

درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

چای دم کن خسته ام از تلخی نسکافه ها

چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است

من سرم بر شانه ات یا تو سرت بر شانه ام ؟

فکر کن خانم ! اگر باشم چطوری بهتر است ؟

 

+ تازه اگر مصرع آخری به جای خانم ،  " آقا "  بنویسیم ، نه تنها هیچ ایرادی به شعر وارد نمیشه خوشگل ترم میشه (:

::: عنوان بیتی از همین کتاب "سرمه ای "


برچسب‌ها: معرفی
ارسال در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط گلي
تا تو به داد من رسی ، من به خدا رسیده ام !
باید بگردم ، و یک فرصت مناسب توی تقویم پیدا کنم ، مثلا یک آخر هفته خلوت ، یا نه ، یک تعطیلات سه چهار روزه که آخر هفته هم باشد ، کاش مثلا سه شنبه و چهار شنبه تعطیل باشد ، پنجشنبه هم بین التعطیلات ،که دقیق بشود چهار روز تعطیلی ، یادم بنداز  که قبلش همه ی  کارهای عقب افتاده ام را انجام داده باشم ، مثلا بیمه های عمر صادر نشده ، را پیگیر شوم که صادر شود ، پول عوارض و شهرداری تابستان را هم پرداخت کنم ، حتی قبض آب و برق و گاز دفتر قبلی را تصفیه کنم ، اگر که بشود که این درس های عربی که روی هم تلنبار شده ، یک پنجاه صفحه اش را هم بخوانم نور علی نور می شود ، یا حتی اگر بتوانم متن زندگی نامه را بالاخره تمام کنم و ایمیل کنم که دیگر بلند می شوم و تانگو می رقصم از خوشحالی ، وقتی همه ی این کارهای کرده و نکرده را انجام دادم ، باید اول بنشینم یک دل سیر بخوابم ، توی این مدت یک خواب درست درمان نرفتم ، وقتی یک دل سیر خوابیدم ، وقتی که خیلی آرام شدم و خیالم از بابت همه چیز راحت شد وقتی که ذهنم درگیر هیچ چیز دیگری نیست ، ازت بپرسم چرا ؟

 

ارسال در تاریخ دوشنبه هفدهم آذر 1393 توسط گلي
یکی از اتفاقات خوب امروز هم این بود که توی باجه ی پست دفتر اخوی گرام ، یک بسته پستی به چشممان خورد ، که گیرنده اش ، " دبیرخانه جشنواره مردمی عمار "  بود ، یکجوری هم از دیدن بسته و گیرنده ی آن  ذوق مرگ شدیم که انگار خودمان مثلا یک کاره ی این جشنواره هستیم ! حیف که دیر رسیدم و نتوانستم فرد مذکور فرستنده را ببینیم ، تا بفهمم  چه آشی پخته برایمان ، این شرکت کننده عزیز شیرازی !

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط گلي
خدایا نسل این قوم ظالمین را از شر این ملت کم کن !
ما ایرانی ها آدم های بدبخت و غمگینی هستیم ، اصلا نمی دانم شاید از ابتدای خلقتمان ، خدا ما را تو سری خور آفرید ، اینکه تمام عمرت باید  توی صف بانک باشی یا توی صف نان یا توی صف هر کوفت و زهر مار دیگری ! توی صف ماندن خودش یک بدبختی است ، اینکه دقیقا یک ساعت تمام با این سیستم دیزلی بانک های دولتی ، با آن کارمندهایی که انگار نسلشان بر می گردد به نسل دایناسوررها که تمام وقتشان را صرف پیدا کردن دکمه های روی کیبورد می کنند  ، و بعد  از عمری توی صف ایستادن ، هعی نور چشمی ها بیایند و بدون نوبت ، کارشان را انجام بدهند ،  و با لبخند های ژکوند به تو پوزخند بزنند و تو هم مثل یک خر نجیب ، که  کارمند و رییس بانک و معاون شعبه بهت القا کردند که تو حق هیچ اعتراضی را نداری  ، بهشان لبخند بزنی خودش دردی کمی نیست برای مردن !

یک روز هم شاید گوش شیطان کر بالاخره به خودمان آمدیم و خواستیم از حقمان دفاع کنیم و بالاخره یک جایی ، توی روزنامه ای برایمان نوشتند ، نهنگ ها خودکشی کردند !

 

ارسال در تاریخ شنبه پانزدهم آذر 1393 توسط گلي
به حرمت دست هایت و با اجازه از چشمهایت ، دستهایم را محرم بدان

من بعد از دست هایت نمی دانم قبله کدام ور است !

هفت بار دور دست هایت بگردم عابدم ؟

یا بگویم هفت تار مویت قیامت است ؟

یا بگویم صدای پایت جبرییل است ؟

دست هایم را بگیر

بگذار من مومن از دنیا بروم !

 

احمد بحرینی

ارسال در تاریخ جمعه چهاردهم آذر 1393 توسط گلي

ابزار وبمستر